|
غذا تمام شد
زر زر زر زر زر زر زر ور ور ور ور ور ور ور پوکهای حراف دهانهای قهار دهان های عو عو عو عو عو رادیوهای بی شب و روز فک فک فک فک فک فک فک فک فک فک فک فک گوشهایت را با دستهای نه چندان بزرگت
بگیری قایم شوی زیر خاک بخزی زیر پنج متر برف خاک بپاشی توی هر دهان بمیری تا موجها با دایره های بزرگشان حتا
بخاطرت نیاورند شاید یک پلک بر هم گذاشتن یک دست برداشتن از گوشها یک پوم پوم پوم پوم از بازار مسگرها کم یک سلول تاریک می خواهم و کمی آذوقه سرم را از بازار مسگر ها پس بگیرم از ور ور ور ور ور ور ور از زر زر زر زر زر زر زر حباب هوا می کنند دهانهای یاوه زنده اند
عجیب زنده اند اینهمه
خون و گوشت و عصب
چار چشمی می مانی حباب هوا می کنند کف کف کف کف کف کف کف کف کف کف دندانهای کلید شده ات گوش های بی در و پیکرت این روان عنان گسیخته کجا راه فراری هست از کجا بگریزم ؟ در این دو درسه اسب نمی توان بود باد دربدر را که اصلا بی خیال گوشهایت را خط بزن بگو اسب بله اسب سرت را تکان تکان بده با دندانهای کلید شده بگو اسب با خاک دوست جانی شو اینقدر دوست اینقدر دوست اینقدر دوست اینقدر دوست که خاک تنها خاک فقط
خاطراتی که دوست داشتم داشتم 6
خدا خدا می کردم لباشو واز نکنه اون
دهن صاب مرده شو ببنده و بدونه همینطور صم
و بکم واقعا زیباست خداست و اصلا هرچی که
دوس داره باشه . از قضا پیداش کرده بودم
یکی از الماوده هایی بود که مث چی
کمیابن . منتظر تاکسی بودم. هر وقت منتظر
تاکسیم اتفاقات خوبی برام می افته گاهی وقتا برای سوار شدن دس دس می کنم بوووق بووووقققق. بعضی مسیرها صد تومنی زیاد بهت اعتنا نمی کنن .بالاخره
هزار جور گرفتاری دارن مردم. بعضی از مسیرها هزار به بالایی اونجا بخاطرت ترافیک
میشه و شهر یه قدم به آسم نزدیک تر.
ولی من هوای خودمو بیشتر دارم عمدا دیر
سوار تاکسی میشم که بختم بگه و یه اتفاق خوبی برام بیفته . و این ترفند البته بعضی وقتا کارگر می افته .ولی وقتی بختم خودش بگه
خب کیفیتش بالاتره اینبار هم بختم خودش با دهن خودش گفت و این الماوده به تور ما
خورد . نشست کنارم . خیلی راحت؛ ابایی نداشت که حتا اونجا تنمون یکی شه ؛نه اینکه
لاشی باشه یا یه همچو چیزی ؛ نه؛ کاملا می فهمید کنار کیه و داره چیکار می کنه . نمی دونم
تا حالا دیدین دو نصفه سیب یکی از این ور
دنیا یکی از اون ور دنیا راه بیفتند به یه
مقصد نامعلوم این اصلا ندونه اون کیه اون ندونه این کیه بعد یه جا بخورن به تور
همو یه سیب درسته قرمز گاز زدنی شن؟ یه
همچو اتفاقی افتاده بود. همونجا که من
پیاده شدم اونم پیاده شد. یه گام از من
عقب تر بود الکی رفتم تو یه مغازه
و یه بسته سیگار خریدم. اونم اومد. الکی
چن کوچه رو بی هدف گز کردم اونم همچنان یه قدم با من فاصله داشت. بعد دیدم باید
برم خونه. اونم اومد نشست همونجایی که من
دوست داشتم بشینه یه سیگارم آتیش کرد و
دود و از چن تا از سوراخاش بیرون داد هنوز اطمینانی بهش نبود نمی تونستم بگم : خودشه پسر شک نکن ! چن تایی مث این قبلا با من اومده بودن
خونه م . آدم میره براشون چایی بریزه مطمئنه اون دهن گل و گشاد برای همیشه بسته ست. تو تو پوستت جا نمیشی حتا از خوشحالی داری بال در میاری ولی دهن لعنتیش شروع می کنه به جنبیدن. تو هنوز
امیدواری که این یه جنبش ساده ست؛ ولی
فوران کلمه ست که میاد تو صورتت. آدم اعصابش خرد میشه. این زیبایی خیره کننده تا
وقتی هیچی نگفته همونطور رویایی تو نظرت جلوه می کنه؛ نزدیکه جونتو فداش کنی
ولی دهنش واز میشه و یه احمق کوفتی به کل احمقای کوفتی جهان اضافه میشه "کاش
درشو گل می گرفتی" این جمله ایه که
در اوج نا امیدی خطاب به اونا میگم. با قدمهای نه چندان مطمئن رفتم براش
چایی بریزم هر لحظه منتظر بودم بگه : تنهایی ؟ تنهایی حوصله ت سر نمیره ؟ تا من با
نامیدی تمام بگم : کاش درشو گل می گرفتی . اون بگه در چی و؟ حتا جام بخوره . من
دهن لعنتیشو بهش گوشزد کنم . چایی ریخته شد چایی خورده شده ولی لام تا کام کلمه ای از دهنش
بیرون نیومد آدمای تا اینجاشو هم دیده بودم: یه دختره ای که پوست تیره ای داشت و می شد راحت با یه دورگه
اشتباه بگیریش حتا میشد بهش بگی : هی دختر اون بابای سیات فکر نمی کرده همچین شیرینکاریی بکنه و به دماغ
دختره اشاره میکردی . اونم خیلی راحت تا اینجاش اومد . البته اون روز گرمای عجیبی بود. فکر کنم داشت خفه می شد برای همین گفت : میشه
اون کولرو .... بعد اون جمله ی مشهور من "کاش درشو گل می گرفتی " من به کسی آوانس نمی دم ولی اون شاید
لیاقتشو داشت. ولی اون روز یکی از روزای سگیم بود بی جهت پاچه می گرفتم و اونم بهانه ی کافی دستم داده بود دروغ چرا؟ گاهی بهش فکر می کنم انگار از یه کارت پستال دهه ی 40 بیرون اومده
بود منم عاشق هرچی که از دهه ی چهل باشه
تو بگو حالا هر چی با زبونش لباشو خیس کرد گفتم الانه که پوستم جر واجر شه ولی اون فقط لباشو خیس
کرد و رفت تو بحر تابلویی که انگار اونم
تو بحر این رفته بود انگار داشتن یه ریز با هم حرف می زدن. من عاشق دهنهای مخفیم. دهنی که یه جای دیگه ست. تو کل بدنتو وارسی بکن پیداش نمی کنی یه چیز
سیاره. خیلی نادرن کسایی که با نوک
انگشتاشون حرف میزنن خداییشم قشنگ حرف میزنن در گاله شونو باز نمی کنن و هرچی از
از اونجای نه بدترشون هست رو بریزن بیرون از بحر تابلو که بیرون اومد یه نگاهیم به من کرد . بعد کلمات از پوستش شناور
شدن تو هوا من دهنمو واز کردم و کلمه ها
رو یکی یکی مزه مزه می کردم وفرو
میدادم اون روز که تموم شد فهمیدم خود
خودشه نیم رخ که میشست نیمی آوار رنگ؛ گرگ و
میش نفس و تابلوی سحر آمیز آبارا و ماهتاب بود. درارو تخته کردم. پرده ها رو کشیدم
. دیگه هیچ کاری با دنیا نداشتم . اونی که باید رو به چنگ آورده بودم یه الماوده ی فرد . کسی که تو دنیا
کاری به کلمه نداره یعنی اصلا به اونجاش
نیست که یه متر زبونو چپوندن تو حلقش. یه بی اعتنایی منحصر به فرد به امکانی که
میشه مث مور و ملخ ازش استفاده کرد. یه استغنای کمر شکن ؛ و همچو کسی رو تو به من
نشون بده بگو تو آمریکاست تا من پای پیاده برم و پیداش کنم بگو تو برفای سیصد هزار
منی هیمالیاست. بگو تو قوس کمر یوزپلنگی که تشنه خون آدمی زاده و قسم خورده سایه
کسی که میبینه رو پاره پاره پاره کنه .من میرم؛ به شرافتم قسم می رم و از کمر اون
لعنتی پیاده ش می کنم . قایمش می کنم زیر پوستم و از جنگ دوم جهانی هم عبورش می دم
آشویتس و داخاو هم جلودارم نیستن. تو بگو کجاست باقیش با من کنارم که دراز می کشید ناخناش که می خلید تو پوستم هزار بیشه ی رویا . ابتذال تموج رویارویی دو موج با آوای هوففففففف . ملاقات دو" تا" دقیقا دو" تا" آدم منظورم نیست دقیقا "تا "منظورمه تا دو تا "دوست داشتم چوب بکنم لای آستین بعضیا اونایی که فک شون مث اونجاشون کار
می کنه.اونایی که انگار یه بیرون روی مدام مشمئز کننده کسایی که به خودشون حق میدن راجع به هرچی حرف
بزنن نظر بدن کسایی که تا دوتا کتاب می
خونن زود باس برن مبال. از اونجاشون اسم آدمای مشهور میریزه . اونایی که فکن فقط
فک فک فک فک ". اینا وقتی که خم می اومد میشست بین ابرواش تو
پوستم مث مه فرو می رفت و مهی که باید از پوست من برمی خاست و جوابش می شد از کلمات مزخرف اون بیرون بریده بودیم . کلماتی که آغشته به دود و ترافیک و
خرده ریزای همبرگر لای دندونه. سرشو رو سینه م که می ذاشت یعنی که همیرون از
تیواشین آربینوش کاویلاس روژنا و آفریک انگشتامون ؛ ناخونامون؛ موهای زائدمون ؛ فاضلابمون ؛همه شون کلمات خاص خودشونو
داشتن و هیچ کاری به کار ما دوتا نداشتن
کار خودشونو می کردن مام کار خودمونو. دنیا قشنگ ترین روزاشو می گذروند. ساعت
تو عسل قدم بر می داشت تقویم به سرش زده بود دو صفحه یکی پیش بره از یه روزایی مث برق و باد می گذشت و تا اون
روز به خودش بجنبه عمرش طی شده بود. اونم چه روزای مهمی. مال چه آدمای مهمی . برای چه آدمای مهمی.
بالاخره گاهی روزگار با آدم خوب تا می کنه باهات را میاد کلاشو بر میداره و میگه :
مخلصم شما جون بخواه ولی خب گاهی همه چیز روال عادیشو از سر میگیره این جور رفتار ها آدم خودشو میخاد و فکر نکن
زمونه همون کسیه که همچین جنمی رو داره نه اشتباه نکن یه صبح از خواب بیدار میشی و می بینی اون دهن خدایا اونهمه خوشگل مث غنچه ی
تنگ؛ باید بزنی و دستشوییش بکنی
خاطراتی که دوست داشتم داشتم 5 روزی که بابا رو به خاک سپردیم یه بند بارون می اومد . بابا رو مث یه دونه تو خاک
کاشتیم .خاکی که گل شده بود و چلوپ و
چالاپ پاها قاطی میشد با گلی که آمیخته با
بارون و عرق یه خط می ساخت رو پیشونی
برادرها و عموهام . بارون نهرای
کوچیک و لاغر میساخت و می ذاشت امیدواربا شن که یه رشته ی در هم پیچان شن و نمی تونستن . درست
مث رشته های روی گونه های ما. آره بابا
رو مث یه دونه تو خاک کاشتیم بی اونکه امیدی
به سر بر آوردن جوونه ای ؛ توی ما ریشه بزنه . گمونم خیام یه گوشه ای نشسته بود و
به کوزه ای فکر می کرد که می تونست یه شاهکار باشه و تا روزی که قیامت بیاد و خاک رو به توبره
بکشه می تونست تو یه حفاظ شیشه ای باشه
مثلا تو موزه ی فلان؛ همه برن تو بحرش و انگشت به دهن بمونن . آره گمونم خیام یه
گوشه ای نشسته بود و منتظر رباعی بعدیش بود خیس و آبچکان برگشتیم . لباسهامون
چسبیده بود به تنمون و گریه امونمونو بریده بود ما پخش و پلا شدیم . مث یه تمدن نابود
شده . مث یه سر زمین که تکه پاره و غارت شده بود و حرامی ها این و رو اونورش می پلکیدن .هرکدوممونو یکی ورداشت با خودش برد. خاله منو
به دندون گرفت و برد خونه ش . چشماشو به کم تر از خرما نمی تونستم
تشبیه کنم. تمام نیرومو گرفته بود. می
تونست با یه انگشت از رو زمین بلندم کنه پرت کنه هر گوشه ای که دوس داشته باشه .
کافی بود عشقش بکشه دنیا کن فیکون شه . می ذاشت موهاشو شونه کنم . می گفتم:
کجاها سیر می کنی؟ دستاشو اینجوری اینجوری
تو هوا می چرخوند جوری که فکر کنی یه دود آبی رنگ خوش رقص ترین حالت رو ریخته تو
کمرش می ره دیدار یکی که عزیز ترین عزیز خداس . من یه بچه یتیم نجیب بودم. سرمو
مینداختم پایین و عاشق می شدم خاله می گفت : تو و تو اینجا بخوابین .
تو و تو اینجا بخوابین . تو و تو اینجا بخوابین . من و پیرمرد هم اینجا می خوابیم .
دستور واو به وا اجرا می شد . من سر سپرده ی خاله بودم وقتی " آسای " رو بغلم می خوابوند
خودمو عزیز ترین عزیز خدا حس می کردم و می
دونستم دود آبی با رقص ریخته ی تو کمرش
میاد و منو می بره تو ابرایی که حتا به خواب کسی پا نذاشتن از یه دریایی بلن شدن
که حتا اگه خودتو بکشی و نقشه رو واو به
وا بگردی اصلا نقشه رو شخم بزنی عمرا
پیداش نمی کنی حالا هی دست و پا بزن و
تقلا کن نقشه م این بود : وقتی همه به خواب رفتن
من دستامو محکم حلقه می کنم دور کمرش به
خودم می چسبونمش و بوش می کنم اما حیف؛ روزگار خامی و سر به هوایی بود و زود خوابم
می برد و صبح با خالی دستهام از خواب بیدار می شدم ساعتها غرق بود تو صدای لارا فابین : رودخانه های موزون . تکلم
رویا . بارانهای موسمی . خطی از افق و سایه . می توان بکوب عاشق بود بکوب تا خود
عصر . قلم می تواند بدود پاسوخته؛ دست سوخته بر کاغذ . می توانی دهان باز کنی و گلی بشکفد . می شود بیشتر از
سنت بفهمی . غم انگیز است اما می شود . می توانی قسم بخوری که امشب نه؛ امشب خواب؛
آنقدر تن ندارد که بتواند حریفت شود . عصر لارا فابین و عشق ؛ تو امان از نفس می
افتادن و ظرفای نشسته دعوتت می کردن به فراموشی و چربی . گفتم : زود خوابم می بره من آدم ضعیفی
هستم گفت : چرا لبامو به غنچه ی حشری تشبیه
کردی ؟ گفتم : من صلاح خودمو نمی دونم وقتی میاد تو سینه م نمی تونم نگهش دارم زورت
از من خیلی بیشتره گفت : یکی از خواباتو برام تعریف می کنی
. خوابی داری که من توش باشم ؟ گفتم : من خواب نمی بینم نمی دونم خواب چیه. گمونم من نمی خوابم میمیرم و گمون نکنم آدم مرده خواب هم ببینه و
ادامه دادم : تو چرا هر لحظه یه شکلی هستی؟
من هنوز یه بچه یتیمم خودمو پس نگرفتم
به من رحم کن . کور شدم من فقط تو
رو می بینم به من رحم کن بذار امشب بیدار
باشم گفت : کاش فرانسه بلد بودم اون وقت حرفی
می زدم که مث لا لالالالا شناور و هیواهار می شدی. کاش فرانسه بلد بودم من کلمه
های نرم تری لازم دارم و می بینی که دستام خالیه گفتم : به من رحم کن پوستش توتون رو به یادم میاورد .یه
مزرعه ی بزرگ توتون. یه مزرعه ی جوون ؛ که
امیدداری زود به اون طلا برسه و بپیچیش لای برگی با زبون خیسش کنی و آتیشش کنی و
بعد دودشو فرو بدی تا گم جای اندرونت اونجایی که پای هیچ احد الناسی بهش
نرسیده و حالا آسای اولین احد الناس و
آخرینشونه. مث یه کریستف کلمب راز نگهدار . کریسف کلمبی که این قاره رو برای
تنهاییش کشف کرده یا اصلا اختراع کرده و طوق هیچ پادشاهی بر گردنش نیست یه کریستف کلمب عاشق فارام می خوند : مس .مس. با سینی محکم و تسلا بخش. وقتی از تو می گویم.
وقتی غروب رنگ مرباییش را باز می یابد . وقتی می توانی دریک گل دست کم برای یک
دقیقه خیره بمانی و بعد ؛با خیال راحت بمیری
. کلمات پراکنده؛ آدمهای یک تن و
کشف ناشدنی؛ آدمهای سر به مهر؛ خاتم های اینجاش فیروزه آنجاش فیروزه . مس ؛
مربا و غروب . بیا و با رویاهام یکی شو. من فردا باز هم می آیم می توانی تا فردا نیرومند شوی ؟ تمدن ما خودشو بازپیدا کرد و منتظر
روزهای گرم شدیم و لباسهای زمستانی رو فراموش کردیم
انگشتم به
کیبورد نمی رود این کلمات
ریخته را بردارم بزنم به سفیدی
روبرو خطی بتپد سطری بیاید بدوی وسط
حرفهام پابرهنه این شکلی چشمهایم را
ببندم و بروم با بالا و
پایین رفتن کلمات آیات ب دل دل بزند واو بیاید برود خر شود یا هر چی بی بابا
بابا بی بی بی بی ای اصلا
منالیببسقققغهدئذلبیتنم بخزی توی چیزی
نشئگی رگ رگ رگ رگ
رگ رگ رگ شود جهان کسی پابرهنه
بد.ود توی ابرها سراسیمه یکی در
دوقدمیت ایستاده باشد مثلا مه باشد لکه ی چایی
جوشیده بر کاغذ یا یارو در ظل
آفتاب منتظر دخترمدرسه ای چقدر تابستان و یک رودخانه من بوی باغهای
چای را بخواهم گریبانی چاک و
بیاید نور مانیتور
بر صورتم بپاشد و ماه شوم ماه با خیسی م و
آه اه لبهایم را با
نوک زبان خیس کنم که نامت را
صدا بزنم و ارزشش را
نداشته باشی عزیزم جهان رگ رگ رگ
رگ رگ رگ و تیغ خام و
ماده گریه نکنم با
کیبورد فکر نکنم به
زخمی که هر روز
آقاتر و شکیل تر می شود دهان دره ها
را ببندم پناه نبرم به بخواهم که گریه نکنم با
کیبورد در خودم دستی
ببرم و این دریا
امروز دیوانه ست لگد می زند
نه ؛ این ابر از سینه ی من نمی رود
غزال گردن خم می کند آب بخورد از چشمه ی حیوان از چشمه ای دو تیکه شاید بهتر بود که می گفتیم ببر گردن خم می کند آب بخورد از چشمه ی حیوان از چشمه ای دو تیکه دو انگشت گوشت دندانهای ببر در این راستاست گاهی اما غزال بهتر حمله می برد می آورد
|
About
به این وبلاگ ؛دست نخورده بیا Archivesشهریور 1388فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 Specific
بلاگ کد
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
انتخاب وبلاگ برتر
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
LinkDump |