تبليغاتX
مردی با چشمان گرگ

مردی با چشمان گرگ

ادبی

 

( بهاریه)

فکر می کنم بهتره سرمونو بندازیم ژایین و وارد سال جدید بشیم بی هیچ حرفی چون این حرفا ممکنه بعدها ازش علیه ما استفاده بشه تو صیه اکید می کنم  بی هیچ حرفی

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت10:37توسط مردی با چشمان گرگ | |

 

خاطراتی که دوست داشتم داشتم۴

از وقتی خاله اومده بود. سفر ما سپیده ی روز پانزدهم شروع می شد. ساعت چهار همه چی رو آماده میکردیم ساعت 5 دیگه تو بزرگراه بودیم؛ روی لاین خلوت و بی انتهامون. خاله میگفت ما ماهیای مخالف خوانیم. ملت از تعطیلات بر می گشتن اما ما ماهیای مخالف خوان تازه می رفتیم سفر. و این دقیقا کاریه که یه ماهی مخالف خوان واقعی باید انجام بده خلاف مسیر رودخونه باید شنا کنه و این کار هرکسی نیست . برنامه مون این بود که اول توی بزرگراه کمی ملتو تماشا میکردیم که مثل لشکری شکست خورده تو اتاقکهای بی نور و روزنشون راه میسپردن. حرکت لاکپشت وارشون یه قوز آورده بود تو پشتشون . دهانهای یه وریشون گردنهای شکسته شون ؛ خمیرای صورتشون؛ نشون میداد کاملا خسته ن و اکسیژن فت و فراوون بزرگراه تو ترافیک سنگین لاین درب و داغونشون هیچ مزه ای بهشون نمی ده. پلیسا هم تو لباسای مریضشون و واق واق خستگی نا پذیرشون صبح و سحر و از دست داده بودن. فکهای تازشونو دم بدم عوض می کردن تا ماشینی نتونه زیر آبی در بره . اونا من و خاله رو با حسرت نگاه می کردن که سرامون رو گردنامون قشنگ؛ سوار بود چشامون بیدار بیدار بیدار و لاین بی انتهامون تا آخر دنیا می رفت و از ازدحام آهن پاره های بی نور ورو زن خبری نداریم. خاله گفت : بسه بریم

بریم

خاله انگشت لغزاند و" آویشان" را پلی کرد . بی ازدحام و بی تحریر می خوند از زنی حرف میزد از زنی که اسم نداشت از زنی که از پاره ای مه و پاره ای ابر ساخته شده بود می تونست مث نسیم از سیم خاردار بگذره و حتا یه زخم تو بگو حتا یه زخم بر نداره توی این دنیای مزخرف تنها موجود آسیب ناپذیری بود که میشه شناخت و با انگشت نشونش داد. از آدمای آسیب ناپذیر اصلا خوشم نمیاد حس می کنم از چوب پنبه ساخته شدن از یه تیکه ی واقعی چوب پنبه . و شما فکر کن مثلا خوابیدن با یه چوب پنبه چه لطفی می تونه داشته باشه؟ و همصحبتی با یه چوب پنبه چه لذتی می تونه داشته باشه ؟ خاله هم با من موافق بود چون ورداشت و نوار آویشان رو از پنجره پرت کرد بیرون گفت : چوب پنبه نه

گفتم چوب پنبه نه

باد موهای خاله رو به هم می ریخت خاله گفت : موهام پشت سرم جمع کن

پریدم صندلی عقبو موهای خاله رو بافتم پشت سرش

خاله گفت : کجا رو داریم بریم ؟

گفتم دریا رو داریم ؟

باید بپرسیم

رسیدیم به یه قهوه خونه ی سر راهی خاله از قهوه خونه چی پرسید این دور و برا دریا هست

قهوه خونه چی چشاپر اشک شد گفت : دریا ؟

_ آره

_ گمونم اسمشو شنیدم بعد تکرار کرد : دریا دریا خدایا دریا

ازاون آدمای قحطی زده بود شیارای عمیقش دره های پرتش همه اینو نشون می دادن

حالا فهمیدم دریا همونی که .... و دستهاشو اینجوری کرد سرشو یه خورده عقب داد و پیچ و تابی آورد تو بدنش صدی دریا بلند شد همه استکان از دستا شون افتاد و آدمای سودایی روی زمینو انباشتن خاله م گفت : بریم

ماشینایی که از کنارمون می گذشتن رشته های بی شیله پیله ای از هوا بودن بعضی هام هم رنگای ناپخته ی شادی بودن که صدای پلیرشان حکایت از آوازه خوانی با رنگی تیره داشت که حنجره شو از سر راه پیدا کرده بود و پرده هارو سه تا سه تا پاره می کرد و جوری گام بر می داشت که انگار زمین همین چار قدم فکسنی اونه من گفتم خاله یکیو بذار که آواز مهجوری داشته باشه که یه نغمه ی مهجورو می خونه خاله گفت : ایسا خوبه ؟ ایسا یکی از اون آوازایی بود که بهشون میگن قدیم خیلی قدیم می تونی برگردی و همه ی گذشته تو واو به واو ببینی گذشته ای که از غبار بیرون اومده خودشو تکونده و مث چی جلوت وایساده صدای ایسا این شکلیه . اینجا و اونجا هنوز نشونی از لشکریان شکست خورده بود اونایی که خسته و پاکشان اتاقکهای نزارشون رو به دوش می کشیدن آدمایی که گذاشته بودن روزگار هر بلایی که دلش خواست سرشون بیاره پاک باخته هایی که چیزی برای باختن نداشتند دلشون عجیب قرص بود کسایی که جایی برای آسیب دیدن نداشتند فقط می خواستن برسن خونه هاشونو و چشماشونو ببندن

صدای سازی می اومد که دوتا سیم بیشتر نداشت و آوازه خوانی کولی که کوچه هاشو از دست داده بود در خونه و پنجره هاشونم کیپ تا کیپ بسته بود آواز می خواست از تن چوبی درها و اخم غلیظ پنجره ها تو بره اما نمی تونست خیلی غم انگیز بود خاله م گفت از درهای بسته متنفرم از طاق طاقی های بی پدر هم من منظورشو از طاق طاقی ها نفهمیدم و خاله م انگشت لغزاند بر استپ و گفت : گمونم همین روزاست که به دریا برسیم

رفتیم هتل و اتاق گرفتیم از اون هتل هایی بود که هرکی باید یه شب اونجا باشه خاله م گفت : مث یه نهنگ گشنه مه تو چی گفتم : مممممم من هم

خاله لباساشو عوض کرد تراش کتیبه های کهن گفتم تا حالا اینقدر صریح و رک ندیده بودمت گفت : منظورت پوست کنده ست ؟ گفتم نمی دونم ولی حس می کنم قبلا اصلا ندیدمت

_ تیکه هامو دوست داری ؟

_ مممم لابد

_ گفت قصد ندارم که بیشتر از این عاشقت کنم ؟

گفتم : خب همه چی همونطور که میخوایم پیش نمیره

خاله گفت : هوممممم آره دست هیشکی نیست

بعد من و خاله کلک یه نهنگو کندیم خاله م گفت : موبی دیک

تو شهر گشتی زدیم همه چند روز پیش فراموش کرده بودن شایدم بهتر اینه که بگیم چن روز پیش رو از دست داده بودن تو میدان شهر همه دور مانیتوری که تازه علم کرده بودن حلقه زده بودن انگشتای من تو انگشتای خاله حلقه شده بود مانیتور راجع به سگی سفید حرف میزد که سالهاست گم شده سگی که تو نی نی چشماش آدم می تونسته رنگای سرگشته شو به دست بیاره سگی که می تونسته از برنز ریخته بشه و وسط شهر قرارگاه دلهای رمان باشه من از دلهای رمان چیزی دستگیرم نشده خاله هم گفت هیچوقت دوست نداشتم سگی داشته باشم بهد یه لرزه ی خفیف افتاد تو تن خاله م که از انگشتاش ریخت تو انگشتای من مث یه خاطره ی دور و دراز و مربایی بود از اون گل درشتها همونی که آدمو به خاک سیاه میشونند همونایی که باید خیلی دنده پهن باشی که پودرت نکنند و نفرستنت هوا

شب برگشتیم هتل

خاله گفت: دریا چند کوچه پایین تره کافیه صبح کفشامونو پامون کنیم یه صبحونه بخوریم و بخوایم پنج دقیه با هم راه بیایم رسیدیم و چشمو دوخت به سقف کش و قوسی اومد و گفت : بیا کنار من دراز بکش گفت : تنها مردی هستی که بی ترس می تونم عاشقت باشم

گفتم خاله مث آتیش سیگاره که تو تاریکی مطلق سوسو می زنه اگه مث نور یه ستاره بود مشکلی نداشت اما مث نور آتیش یه سیگار می سوزونتم دوست دارم کله مو بتکونم اما نمی تونم میخوام تو یه زیر سیگاری خاموشش کنم ولی پیدا نمی کنم

خاله م قدری مکث کرد به دنیا گفت : یه لحظه ی وایسا خواهش می کنم یه لحظه بعد منو بغل کن گفت فکر کن خاله ت زیر سیگاریت ها ؟ باشه ؟ ها

بعد من و خاله دوتا قایق بی شکیب بودیم روی دریایی که چند کوچه پایین تر تو خواباش دست و پا می زد

خاله م گفت : تو می تونی به راحتی برگردی و سپیدم دم نخستینو با تمام جزییاتش به خاطر بیاری می تونی ببینیش که چطور کاهلانه و سودایی بالا میاد تو خیلی ازش دور نشدی اما من دقیایق و ساعتای زیادی رو تباه کردم کوچه های زیادی رو پاره کردم گذشته م مث غباری یادم میاد که روی همه چی ریخته باشه گفتم بیا به سپیده دم نخستین فکر نکنیم به کوچه های باقیمانده فکر کنیم به لاینمون که ..... خاله گفت : باید بریم دریا

دریا خیابان هجدهم زندگی می کرد

خیس و آبچکان برگشتیم هتل از بس با دریا حرف زده بودم باید فکهای جدیدی کار میذاشتیم کفالود و تشر خورده رفتیم تو بسترامون و تا صبح دریا توی سرمون موج می آورد و موج می برد موجا روی هم سوار می شدند اینقدر موج که تا خود فلک می رسید بعد گرومبی می ریخت پایین پوستمو شکاف بر می داشت و ما غیر اینکه صخره باشیم چاره ی دیگری نبود خاله پوستامونو هم می آورد و می گفت : مزه ش عجیبه گوشت تلخ تر شده و میگفت : صخره ی خوبی هستی

توی راه خاله م ماشینو نگه داشت دهن پلیرو بست و منو به سینه ش چسبوند گفت : بهم قول بده عاشق هر دختری شدی کمتر از من دوسش داشته باشی بهم قول بده حتا اگه این دختر خودم بودم قول می دی ؟

ممممم

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت10:9توسط مردی با چشمان گرگ | |

 

خاطراتی که دوست داشتم داشتم ۳

اون مثلث عجیب غریبش جذابترین چیزش بود .من یکی که کف مثلثه بودم البته بعد از خواهرش؛ سرش پر بود از ناقوس کلیسا و متبرک باد نام تو و مثلث گرانقدرش

یا خود خدا پسره مسیحی بود. باباش به عمرش رنگ سجاده رو ندیده بود یه بار تو عمرش تو بگو حتا یه بار سر رو مهر نذاشته بود . باورتون نمیشه از اون سر دنیا پاشده بودند اینهمه راه رو کوبیده بود ن اومده بودن این سر دنیا با چن تا چمدون فقط. اما صدای خش خش کلیسا و آن پدر روحانی دنبالشون کاملا شنیده می شد. شدن همسایه ی دیوار به دیوار موسا موسا صبح زود می اومد رو بوم و گلو می درید : اشهد ان لااله الا الله هه هه ها ها ها آ آ و اشهد ان محمد ا رسول الله هه هه ها ها آ و صداش خشک ترین چیز عالم بود وظیفه ش شده بود کله سحر پاشه با اون ریتغ گوشه ی چشماش و اشهد ان علی ولی الله هه هه ها ها آورو بفرسته هوا .اونام لابد اول یه چشمشونو واز می کردن و باورشون می شد تو بلاد غریبن و دلتنگ اون خیابونای خلوت کله ی سحر می شدن. شایدم می دونستن این بازیا رو چند روزی باید تحمل کنن و دوباره می رفتند به خواب

مارکار میگفت باباش محققه اونا یه خونواده ی سیارن

سیار؟

آره مث خونه بدوشا خیلی جاهارو دیدیم ازخیلی جاها گذشتیم من بیشتر ازسنم از دنیا می دونم

این خیلی خوبه

نه خیلی غم انگیزه

بعد میرفت تو فکر. حس می کردم رفته تو رویایی که رنگش قهوه ایه از اون قهوه ای چوبها

قبل از این جا صحرای عرب بودیم

صحرای عرب ؟

آره تو جاوان شرقیه

من هم که نمی دونستم جاوان شرقی کجاست می گفتم آها جاوان شرقی یه جوری گفتم آها جاوان شرقی که اگه لاف اومده باشه فکر کنه دارم مسخره ش می کنم اگه راست گفته باشه فکر کنه من یه چیزی از اونجا می دونم گفتم : من یه دوست عرب دارم یعنی عشقمه

کی ؟

عایشه

عایشه ؟

آره

کی باهاش آشنا شدی

داستانش مفصله بعد برات تعریف می کنم

می دونستم با این مارکار روزگار سختی دارم من فکم گرم بشه هزارجور دروغ ازم ساخته ست .

از اون بچه خوشگلا بود اصلا بهش نمی اومد از صحرای عرب گذشته باشه با اون توفان شن که اونجا هست نه این بچه خوشگل فکر نکنم دو قدم با باباش تو صحرا راه رفته باشن اونم تو اون گرمای کشنده ی جاوان شرقی

مارکار میگفت : اصالتا اسپانیایی هستند . لابد با همون کشتی معروف کریستف کلمب رفتن آمریکا و همونجا موندگار شدن مارکار گفت : اولین باره جنگ رو از نزدیک می بینم گفت فقط یه بار دست داده که جنگ رو ببینه اونم تو سینما پراگ لهستان حدودا سه سال پیش تو فیلم "وقتی که دم فرو باید بست" داستان یه دختر جهود بود که عاشق دشمن خودش میشه کسی که میخواد ببرتش داخاو یا یه همچو جایی شایدم آشوویتس گفت دشمنش هم عاشقش شده بوده یه پسره ی موطلایی لاغر مردنی که می گفتی الانه که از ضعف بیفته بمیره پسره عاشقش بود ولی ماموریت عشق و این جور چیزا سرش نمیشه و اون دختر جهوده با کمال میل تبدیل شده بود به 15 صابون مرغوب که عاشقش هررز خودشو با اونا میشسته مارکار گفت : ساراه با این فیلم های های گریسته اون لحظه فکر می کردم چشای قرمز شده ی ساراه لابد خوشگل تر شده ساراه خواهر مارکار عین عایشه خوشگل بود

داستان عایشه چیه ؟

مفصله بعد برات تعریف ی کنم

این اشهد ان اله یعنی چی ؟

یه جمله ی عربیه اذیتتون میکنه ؟

آره دیووونه ست ؟

آره از وقتی شما اومدین دیوونه شده

چرا ؟

گاهی اینجوری میشه

مژه های بلندی داشت نمی دونم چرا فکر می کردم باید یهودی باشه تا مسیحی به نظرم اصلا مشکلی نبود که خونواده شون مسیحی باشن این یکی یهودی . پوست نیم تیره ش هم اینو تایید میکرد بخصوص نحوه ی پلک زدنش و سینی که ثین تلفظ میکرد اینا همه نظر منو تایید می کردن ولی مارکار می خندید و میگفت : تو بیش از حد رویا پردازی حتا بیشتر از من .

ممکنه ساراه بگه نه من مسیحیم خب پوست که چیز مهمی نیست

ولی من که می دونستم وقتی به پوستش نگاه میکردم با خودم میگفتم : خوراک امشبم جور شد

 

آقای ایوانسیان گفت : لیشیا ؟ یعنی چی

انتظار نداشتم معناشو ازم بپرسه من هیچوقت معنای اسمشونو نپرسیدم اما باید جواب می دادم

_ یعنی رودخونه ای که از وسط تابستون میگذره به معنای آبی که تو تشنگی هلاک کننده نوشیده میشه هم میگن از بیخ دروغ بود داشتم چرند میگفتم با خودم فکر میکردم مگه همون حسین چش بود که زد به سرم بگم تو خونه بهم لیشیا میگن

_ یعنی هر کدومتون دو اسم دارین یه شناسنامه ای یه اسمی که با اون صداتون می زنن ؟

_ آره

_ چرا ؟ این دو اسمی چه معنایی داره

یه غلطی کردم حالا باید تا تهشو برم

_ خب نیست این اسما ممنوع هستن حکومت باهاشون مخالفه تز اسامی عربی خوششون میاد می فهمین که ؟ ولی ما رسم و رسوم خودمونو داریم

_ بابات اون یکی اسمش چیه

_ رایال

_ رایال چه جالب

_ خواهرمم آیساش ؛ مادرمم هیوار

چارنفری چشم دوخته بودن به دهن من ولی من که سعی میکردم به همه به طور مساوی نگاه کنم غرق میشدم تو چشمای جهود ساراه و هربار با سرفه ای چیزی از ته اون دریا لشمو بیرون می کشیدم

مارکار تا اینجا تو رودخونه فرو رفته بود هواپیماها اینور و اونور می رفتن و گرد و غبار بود که بلند می کرد . می دونستمن الان کسایی هستند که سقف اومده رو سینه شون هرکاری می کنن نمی تونن جنازه ی سقف رو از رو سینه شون بردارند کبود میشن و غیب می شن و میرن بهشت کسایی هم دنبال یه نشونی از خودشون میگردن ولی اونام راشون افتاده به بهشت و گریزی نیست مارکار عین بید می لرزید ساراه هم بابا و مامانش هم

مامان مارکار گفت : لعنت فکر نمی کردم چیزی که تو فیلم دیدیم واقعی باشه

ساراه خیس خیس بود دوست داشتم لمس کنم اون پوست نیم تیره آبخورده رو موهاش چسبیده بود به پیشونیش

آقای ایوانسیان گفت : لیشیا چقد طول میکشه ؟

سعی می کرد نلرزه ولی مگه میشه آب هم اون قد سرد بود که به ترسمون دامن بزنه من دیگه یاد گرفته بودم راحت بترسم و خجالت نکشم دیگه پرده ای برای افتادن نمی دیدم

گفتم : الانه که برن حسابی کیفشو نو کردن

مادر ساراه جوری نگام کرد که این چه حرفیه چه جور دلت میاد

گفتم : گمونم اشتباهی سر از اینجا در آوردین فکر نمی کنم خواسته باشین بیاین آخر دنیا

آوانسیان گفت : نه قطعا نه

هواپیماها بد عادت شده بودن وقت و بی وقت سر و کله شون پیدا میشد و دورو برما مدام خالی میشد توی کانال من عمدا از ترس سارا را بغل میکردم نمی دونستم اون سنگر منه یا من سنگره اونم مارکار نمی دونست چیکار کنه میومد و خودشو میچسبوند به ما یه سنگر گوشتی یا یه لقمه ی چرب و نرم بودیم برای هواپیماها آقای ایوانسیان میگفت : نه اینجا جای موندن نیست نه اینجا جاش نیست و من مو می دادم به روی و موی خیس ساراه

گفت من جهودم ولی بابا مامانم حتا مارکار خبر نداره گفت : بالاخره از من صابون میسازن گفت : برای همین اومدیم اینجا اینجا جنگه مگه نه ؟

این حرفو مث احمقها نزد فقط خواست مطمئن تر شه آخه آدم تو همچین مواقعی واقعا نمی دونه داره کابوس میبیتنه یا اینکه راست راست وقتی تو خیابون راه میره با صدای بوووومبببب میره هوا آدم دست راستشو از چپش هم نمی تونه بدونه

گفتم : آره جنگه

گفت : می دونستم می دونستم

گفتم : من می تونم نجاتت بدم

گفت : مثل فریتز

_ فریتز کیه

_ همون سرباز آلمانیه که از تن معشوقه ش صابون ساخت

گفتم : من که فریتز نیستم حسینم لیشیا یادت مونده

نگام کرد خیره خیره

گفت : فریتز حسین لیشیا چه فرقی می کنه

دستاشو گرفتم تو دستام گفتم : من نازی نیستم .

صورتمو لمس کرد و انگشتامو گفت : آره تو نازی نیستی چون دستات یه خورده سرده چون حس می کنم آسیب پذیری

گفتم : پس با من میای ؟

_ آره ولی کجا امنه

گفتم : میریم جاوان جاوان شرقی

جاوان شرقی حتا یه هواپیما نداره و صدایی که میاد صدای باده که با شنها و رملها حرف میزنه من و ساراه هم و فکر می کنیم بچه هامون همین روزا روی زمینو پر خواهند کرد

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت17:14توسط مردی با چشمان گرگ | |

" خاطراتی که دوست داشتم داشتم "۲

 

من تو انحنای کمر یه گرگ زندگی می کردم یه خط تند و تیز بودم از همونایی که انگار خیلی عجله دارن و مث برق و باد از کنارت میگذرن. بابا و مامان اینو نمی دونستن. حتا نمی دونستن خودشونم یه مشت خط و خطوط الله بختکی هستند. بابام یه خط جیر بود؛ از اون خطهایی که مث چی محکم ان.. .مامانم یه خط حریر بود ازاون خطهایی که مث روخونه ی میسا لالالالالا اول از گوشت میگذرن بعد خودشونو میکشونن به چشمات و یه" آبی" برای همیشه بیچاره ت می کنه . بابام گاهی به مامان میگفت " میسا میسا .... و این دقیقا وقتی بود که بابا قرارشو از کف میداد رنگاش سراسیمه می شد و خط جیر یه خط اسب بی درو پیکر می شد

تو خیابون خطهای زیادی این ور و اونور می رفتند بی اونکه خودشون بدونن خطن. آدم راجع به خودش افکار احمقانه ای داره بیش از اونیکه فکر میکنین احمقانه ست فکر میکنه همه چی همینه که هست

خط های جیر . خطهای تیر . خطهای فقیر . خطهای حریر . و خطهای دیر اینا کل خطهایی بودن که من باهاشون سرو کار داشتم زندگی منو اینا ساخته بودن عاشق خطهای حریر بودم خطهای حریر عموما خوشگل بودن از اونایی که وقتی می بینیشون یه احساس ضعف میاد و ته دلتونو یه جوری میکنه من وقتی بعضی از این خطها رو می دیدم از گرگم پیاده میشدم و یه خورده میشستم رو خاک ؛ اینجوری ضعفم از بین میرفت .وقتی عایشه رو میدیدم این شکلی میشدم از اون تخم جنا بود یه خط حریر بی پدرمادر هنوز نمی دونست شبا وقتی همه خوابن باهاش چیکار میکنم اگه می دونست یک قشقرقی بپا میکرد که اون سرش ناپیدا

هزار جور داستان می ساختم تا دلشو به دست بیارم یه لشکر و تارو مار می کردم با دزدای دریایی درگیر میشدم گاهی یه عاشق پیشه ی بی نوا می شدم که تو کوچه ها آواز میخونه یه کولی دربدر که صداش خیلی زیباست آدما وقتی صداشو میشنون بیهوش میشن اینقده سحر صداش کاریه. وقتی اون کولیه _ که من باشم _ راه می افتاد تو کوچه ها همه پنجره های خونشونو باز می کردن و سرشونو بیرون می آوردن بهم لبخند می زدن و خدا خدا می کردن که من عاشقشون بشم آخه خیلیم خوشگل بودم گاهی وقتام یه قهرمان اتومبیل رانی بودم که مث باد و برق از همه رقبام جلو میزدم و شاخ همه شونو میشکوندم و عایشه یه دل نه صد دل عاشقم می شد و از خوشحالی به گریه می افتاد نمی دونم چرا فکر می کردم قهرمان اتومبیل رانی باشم بهتره الان که فکر می کنم ی بینم اگه فوتبالیست بودم شاید بهتر بود گاهی وقتام عایشه یه فیس و افاده هایی می اومد که نزدیک بود قیدشو بزنم گاهی یه حرفای احمقانه ای میزد که آدم چارچشمی حیرون میموند ولی خب زود این چیزا یادم میرفت و چشاش منو به کشتن می داد و من باز باید یه تنه اونو از چنگ دزدای دریایی نجات می دادم آخرش با زخمای زیاد رو پوستم عایشه رو نجات می دادم اونم میشست و با اشکاش که بوی بابونه می داد زخمامو خوب می کرد انگشتاش اینقدر ملایم و بیریا بود که بیهوش می شدم

حس می کردم تنها کسی که می دونه همه مون خطیم عایشه ست و تنها کسی که میدونه من تو انحنای کمر یه گرگ زندگی میکنم اونه گاهی یه چیزایی نشون میداد که حس می کردم بی سبب نیست که زنده ام مثلا می گفت گرگت امروز خیلی خوشحاله چیزی شده ؟یا گرگت امروز یه رنگایی بین تند باریزان و نارنجی بیساره خبری شده ؟ اینا همه باعث می شد که من بیشتر بیچاره ش بشم و گمونم اونم می دونست داره خوب میزنه به یه جاهایی که نتونم عمرا بلن شم از جام

خدا می دونه دیگه چه کارایی که براش نکردم چه داستانهایی که براش نساختم خودمو به چه آب و آتیشها که نزدم اما خب آخرش خیلی غم انگیز رقم خورد رفتم خواستگاریش و اونم زنم شد حیف

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت10:33توسط مردی با چشمان گرگ | |

 

یه بار یه ایده ای به ذهنم خطور کرد با عنوان " خاطراتی که دوست داشتم داشتم " به نظرم خوب اومد ولی هیچ وقت ننوشتمش تا الان که می خوام چن تاشو بنوبسم ببینم چه جوریاست  حس خوبی نسبت بهش دارم امیدوارم خوب از کار دربیاد

خاطراتی که دوست داشتم داشتم ۱

می خواستم عاشق دختری شوم که یک سگ هاپ هاپوی خوشگل پاکوتاه داشته باشد از همانها که پشمشان یا چه فرق می کند پشتشان جان می دهد برای نوازش. برای همین راه می افتادم توی خیابانها ؛ پیاده روها دقیق می شدم توی چهره های رنگ پریده و خمیری مردم دنبال یک دختر با یک سگ هاپ هاپوی خوشگل پاکوتاه اما دریغ از حتا یک نفر.

شبها خسته و پامال بر می گشتم خانه. می افتادم روی تختم و به دختری با یک سگ هاپ هاپوی خوشگل پاکوتاه فکر می کردم توی خیالبافی هام دختره 168 سانتی متر قد داشت پوستش تیره بود مجموعه ای بود از سیاهی رقیق و سایه های سابق و رنگهایی که می پوشید قرمز آنیشی و سبز تیز بود راه رفتنش نشان می داد سر به هواست و یک عشق از دست رفته دارد لبهاش همیشه خدا این هوا کوچولو باز بودند مثل یک غنچه ی ماده . سگ اش می توانست هرجا ببردش و حتا فریبش دهد اما سگش نازتر و پخمه تر از آن بود که بخواهد همچین غلطی بکند توی همین خیالبافی ها بودم که چشمهام روی می آمد و وقتی چشمهایم را باز می کردم صبح شده بود و من باید می زدم به خیابانها و پیاده روها ؛ اما توی شهر ما هنوز دختری با یک سگ هاپ هاپوی خوشگل پاکوتاه از مادر زاییده نشده بود و من نمی دانستم چقدر باید صبر کنم تا همچین لعبتی به دنیا بیاید؛ شاید تکانی به رنگها و زندگی من بدهد. دچار افسردگی شدم؛ نمی خواستم نا امید شوم برای همین هم حتا توقعم را پایین آوردم. با خودم فکر کردم: خب اگه قرمز آنیشی هم نشد نشد همان سبز تیز هم کافیه" ولی باز هم خبری از دختره نشد اینقدر توقعم را از دختره پایین آوردم که شد چند تا خط فقیر و ترسخورده اگر اینجور ادامه می دادم دود می شد می رفت هوا و دیگر بر نمی گشت برای همین دوباره عزت نفسم را باز یافتم و همان دختر با یک سگ هاپ هاپوی خوشگل پاکوتاه را واو به واو خواستم نه یک کلمه زیاد نه یک کلمه کم . نمی دانم چرا مطمئن بودم همچین دختری توی شهر ما هست ؟ و حتما من خبر ندارم برای همین هم دست به دامن منابع آگاه شدم رفتم پیش منابع آگاه ولی آنها خبری از یک دختر با یک سگ هاپ هاپوی خوشگل پاکوتاه نداشتند و سرشان را اینجور اینجور تکان می دادند : نه نه گاهی هم می گفتند : یک دختر با یک سگ هاپ هاپوی پاکوتاه ؟

امیدوار می شدم و می گفتم :آره آره

خوشگل ؟

امیدوارتر می گفتم :آره آره

نه نه

تصمیم گرفتم از شهرمان مهاجرت کنم دنبال یک دختر با یک سگ هاپ هاپوی خوشگل پاکوتاه. دفترچه تلفنم را در آوردم و نام همه ی دوستانم را خط زدم سعی کردم کد شهرم را هم از یاد ببرم و فکر کنم همچین شهری نبوده نشانی ام را دادم به یک آدم آس و پاس خیلی تشکر کرد و بسیار دعام کرد . این هارا طی یک مراسم آیینی خاص انجام دادم بار و بندیلم را بستم و راه افتادم سمت فرودگاه کله ام خالی خالی بود توی راه فردوگاه به این فکر کردم که : یک دختر با یک سگ پاکوتاه خوشگل ارزشش را دارد که بخاطرش مهاجرت کنی ؟ قاطعانه : نع

برگشتم خانه ولی خانه ام دست یک آدم آس و پاس بود و آدرسم به یغما رفته بود

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت10:39توسط مردی با چشمان گرگ | |

 

می خواستم الان یه داستان کوتاه بزنم . نه از اون مینیمالها . دیدم که ننکنه خونده نشه  حیفم اومد برای همین دو تا شعر میذارم و از پست بعد یه ایده ای دارم که با هم پیگیریش می کنیم

۱

بروم با نی

با نی بروم

دود از چوب بلند کنم

نه

اصلا چپقی بدهم دست پدربزرگ  هرچه دلش بخواهد دود کند

مرا

منظره ی روبرو را

یا ایامی که در پیش اند و حالاست که سر و کله شان پیدا شود

با آن قیافه ی چرکشان

شاید هم بروم توی این همه هیاهویی که راه می اندازند برای هیچ

بچه مزلفهای چیز

برقصم

شاید اگر آنقدر برقصم

تنم را غیب کنم

همه چیز درست شود

می شود ؟

هی با توام می شود ؟

اگر بند کفشهایمان را ببندیم       یعنی واقعا محکم

این جاده را بگیریم  و دور شویم   یعنی واقعا دور

دیگر چیزی نیست ؟

تمام می شود یعنی

هی با توام !

۲

اول کرکهای دور گردن

بناگوش

گوش تا گوش

پوزه بر زمینی نا آشنا کشیدن

با پوستی تیره

دندانها با دندانها عشقبازی می کنند

دندان سفر دوست دارد

دوست پوست دارد

پوست می خواهد بدرد

دو بند انگشت گوشت

پروانه ای که بلعیدن خوب می داند

من

سفر خوب می دانم

به غاری که آخر دنیاست

آخر دنیا غاریست پروانه ای

من با نیزه ی بدوی ام آمده ام  چند خط  نقاشی بکشم بر تن غار و

بروم

شاید مشعلم را هم آوردم

+نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت11:12توسط مردی با چشمان گرگ | |

 

به فکرم اینجا رو احیا کنم

 

وقتی فاسق ام  " هوشنگ ام " خسرو " هم هستم

وقتی زنگ می زنم به فاحشه ای  با قد بلند در آنجلینا چیزی دارد از لوپز هیچ

"هاوار ام "

وقتی "عایشه" درست از روبرو می آید خدا می داند

از کنار کتابفروشی اندیشه که می گذرم ریچارد مدیسن هستم صاحب اثر معروف" وقتی پراگ خانه ی دوم من بود "

توی پیاده رو که یک تنه این سیل را می شکافم هرکسی می توان باشم

یوسف

کاوه

پارسا

حتا هیوا

وقتی یک. دو می شود یا سه می شود

شماره دختر از آب در می آید

تی شیام 24 ساله

_ تی شیا

_ آره

_ یعنی ؟

_ راههای در فرار

 یا موجهایی از شرق که می آیند کلاف تر و صخره خورتر

ابری که راه گم کرده و دریا از مریا نمی داند

یا ..............

وقتی عاشق می شوم

هجاهایی بلند دارم مثل

رامایا ؛ بارایا ................

با هیچ اسمی بر نمی گردم

حالا تو گلویت را پاره کن

من اینراه را بگیرم

گرفته ام

در پنجره های که باز می شود

نیلو 22 ساله

نسرین 18 ساله

سوسن 24 ساله

 سوسن25 ساله

26 ساله

27 ساله

تا 30 هم می رود سوسن

الکی خیلی ها شده ام گاهی بر اساس حروف الفبا گاهی هردمبیل و هرکسی که شد

وقتی دیگر کسی نیست خودم هست

حسین شکر بیگی

 

 

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت17:10توسط مردی با چشمان گرگ | |