" خاطراتی که دوست داشتم داشتم "۲
من تو انحنای کمر یه گرگ زندگی می کردم یه خط تند و تیز بودم از همونایی که انگار خیلی عجله دارن و مث برق و باد از کنارت میگذرن. بابا و مامان اینو نمی دونستن. حتا نمی دونستن خودشونم یه مشت خط و خطوط الله بختکی هستند. بابام یه خط جیر بود؛ از اون خطهایی که مث چی محکم ان.. .مامانم یه خط حریر بود ازاون خطهایی که مث روخونه ی میسا لالالالالا اول از گوشت میگذرن بعد خودشونو میکشونن به چشمات و یه" آبی" برای همیشه بیچاره ت می کنه . بابام گاهی به مامان میگفت " میسا میسا .... و این دقیقا وقتی بود که بابا قرارشو از کف میداد رنگاش سراسیمه می شد و خط جیر یه خط اسب بی درو پیکر می شد
تو خیابون خطهای زیادی این ور و اونور می رفتند بی اونکه خودشون بدونن خطن. آدم راجع به خودش افکار احمقانه ای داره بیش از اونیکه فکر میکنین احمقانه ست فکر میکنه همه چی همینه که هست
خط های جیر . خطهای تیر . خطهای فقیر . خطهای حریر . و خطهای دیر اینا کل خطهایی بودن که من باهاشون سرو کار داشتم زندگی منو اینا ساخته بودن عاشق خطهای حریر بودم خطهای حریر عموما خوشگل بودن از اونایی که وقتی می بینیشون یه احساس ضعف میاد و ته دلتونو یه جوری میکنه من وقتی بعضی از این خطها رو می دیدم از گرگم پیاده میشدم و یه خورده میشستم رو خاک ؛ اینجوری ضعفم از بین میرفت .وقتی عایشه رو میدیدم این شکلی میشدم از اون تخم جنا بود یه خط حریر بی پدرمادر هنوز نمی دونست شبا وقتی همه خوابن باهاش چیکار میکنم اگه می دونست یک قشقرقی بپا میکرد که اون سرش ناپیدا
هزار جور داستان می ساختم تا دلشو به دست بیارم یه لشکر و تارو مار می کردم با دزدای دریایی درگیر میشدم گاهی یه عاشق پیشه ی بی نوا می شدم که تو کوچه ها آواز میخونه یه کولی دربدر که صداش خیلی زیباست آدما وقتی صداشو میشنون بیهوش میشن اینقده سحر صداش کاریه. وقتی اون کولیه _ که من باشم _ راه می افتاد تو کوچه ها همه پنجره های خونشونو باز می کردن و سرشونو بیرون می آوردن بهم لبخند می زدن و خدا خدا می کردن که من عاشقشون بشم آخه خیلیم خوشگل بودم گاهی وقتام یه قهرمان اتومبیل رانی بودم که مث باد و برق از همه رقبام جلو میزدم و شاخ همه شونو میشکوندم و عایشه یه دل نه صد دل عاشقم می شد و از خوشحالی به گریه می افتاد نمی دونم چرا فکر می کردم قهرمان اتومبیل رانی باشم بهتره الان که فکر می کنم ی بینم اگه فوتبالیست بودم شاید بهتر بود گاهی وقتام عایشه یه فیس و افاده هایی می اومد که نزدیک بود قیدشو بزنم گاهی یه حرفای احمقانه ای میزد که آدم چارچشمی حیرون میموند ولی خب زود این چیزا یادم میرفت و چشاش منو به کشتن می داد و من باز باید یه تنه اونو از چنگ دزدای دریایی نجات می دادم آخرش با زخمای زیاد رو پوستم عایشه رو نجات می دادم اونم میشست و با اشکاش که بوی بابونه می داد زخمامو خوب می کرد انگشتاش اینقدر ملایم و بیریا بود که بیهوش می شدم
حس می کردم تنها کسی که می دونه همه مون خطیم عایشه ست و تنها کسی که میدونه من تو انحنای کمر یه گرگ زندگی میکنم اونه گاهی یه چیزایی نشون میداد که حس می کردم بی سبب نیست که زنده ام مثلا می گفت گرگت امروز خیلی خوشحاله چیزی شده ؟یا گرگت امروز یه رنگایی بین تند باریزان و نارنجی بیساره خبری شده ؟ اینا همه باعث می شد که من بیشتر بیچاره ش بشم و گمونم اونم می دونست داره خوب میزنه به یه جاهایی که نتونم عمرا بلن شم از جام
خدا می دونه دیگه چه کارایی که براش نکردم چه داستانهایی که براش نساختم خودمو به چه آب و آتیشها که نزدم اما خب آخرش خیلی غم انگیز رقم خورد رفتم خواستگاریش و اونم زنم شد حیف


