تبليغاتX
مردی با چشمان گرگ

مردی با چشمان گرگ

ادبی

خطی عبری بودم در

اسکندریه

قفقاز

در سایه های کشدار اورشلیم

مینیاتور زده و

کبریایی نداشتم

بیشتر دوست داشتم طنینی باشم

گیج خورده و نیم مخمور

در گنبدی فراموش شده مانده فی المثل از عهد قاجار

مثل سبیلهای ناصری

در فریمی کهنه و خاک خورده

یا در سینه ی خس خسوی ژنده پوشی

جنده پوشی

کسی

سینه ی خاک را شکافتم و

رودسان و

آهو بنیش

بی حضرت عباس و کمی ناموس

اما خوردم به ولی کو ؟ .

مه بودن چیز خوبیست

می روی شال گردن قله ها می شوی

حتا یک پا

از آنها

بلند تر

هیچ جاکشی هم نمی تواند فتحت کند

یخ

اسکندریه

قفقاز

اورشلیم و حتا

آنجا هم

برادرانی دیوارم باریش بلند

برادرانی دارم باریش بلند

با سر می روند توی شکم دیوار

و انگشتان سودایی من

کلیدی نمی یابند

آهنگی برخیزد

خودش را بتکاند

به تک تک ما سلام بگوید

تا من

ریشم را بزنم

دنیا قدری سبک شود

سبک تر از پشمی

که می ریزد روی خاک

از تیغی

که

تیز

تمیز

یا هر چیز

مینیاتور زده

در کلافی از بلبشوی خطها

کلافی از خطوط دیوار خورده

عبری و

عربی و

فراموش

اینقدرهم خم که اینقدرهم خم که اینقدر هم خم که

مسجد شیخ لطف الله

از کار در نمی آیم

اینجا بخوانیدم : www.raghsaraghs.blogfa.com

+نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت15:9توسط مردی با چشمان گرگ | |

.

.

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت10:13توسط مردی با چشمان گرگ | |


+نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت14:27توسط مردی با چشمان گرگ | |