|
.
متاسفانه اینجا هم فیلتر شد به میمنت و مبارکی
رویایی مکی آیه ای مکی تر از حروفی که کوفی خسته ام بیزارم از خطی که امانم را بریده امانم بده پشت قرآنی بنویسم آرمیده درگرمی که او در آهو نویسی هات . کر کر قلمت بگذار در گوشم باشد حرکتم بده مثل حرکات کلماتی که گرم ریخته ای
بر پوستی که گرم آهو یا درختی با یادگاریهای زیادی در پهلو حرکتم بده الله اکبر بسم الله الرحمن الرحیم و من این کلمه خشک شده با حرکت زیر قرمز با حرکت بالای ایاک به جایی که حالا کجا نمی رسانندم به این خطوط شتابی بده بدهم الله نور السموات و الارض تویی ؟ که لب بازمی کنی قر آن می شنوم ؟
(عاشق پذیر رویا) در این شهر پرند
دخترانی که من بخواهم در آنان
اتاقی بگیرم عاشق پذیرهای زیادی می
شناسم در مثلآ سوسن
اتاقم رو به دریاست در مثلآ سوسن من شب را صبح می کنم صبح را شب می کنم و معجزاتی از این دست از این دست؛ معجزاتی
دارم با پوستی که همیشه خدا روز است با پوستی که همیشه
خداست و می توانم در ببندم بر
هر کسی که توست و غصه ام
نیست
اگر در فلان جا ی شما دخمه ای ندارم خانم حالا هر کی! بافتی از من نخواهد مرد گنجشکی از من رخت
نخواهد بندی
تو نیستم رنگی که می زنی گرمم
نمی کند و پیراهنی که می پوشیم بکنم بروم ازتو هی زن! دربست
این رمان تازه م که تموم بشه یه داستان ادامه دار می زنم که یه جورایی به خاطرات دوران کودکیم مربوطه این پست قبلیم هم داستان نبود یه خاطره بود یه خاطره ی واقعی فعلا یه شعر کمی () گرهی که درمن اوفتاده کورمال کورمالم می کند ومن هر چه می کنم پیدایم
شود نمی شود ـ بغل شما آقا قبری
دارم بغل شما آقا قبری دارم و هر بار که می خوابم
شب اولست سوالهایی می شود
که
نیستم و جوابهایی می شوم
که
نیست این خاک خیلی خر است
آقا خیلی خر است
( اندر مداحیهای من ) بهم میگن چرا گذاشتی کنار ؟ نباید اینکارو میکردی ؛
امسال دیگه بیا من فقط با صدای تو گریه می کنم وقتی تو بخونی من دلم
میشکنه. فقط صدای تو رو من تاثیر داره اگه امسالم نخونم که به احتمال قوی همینطور خواهد بود میشه سه سال .
سه ساله که نمی خونم . نمی دونم چطور شد چرا گذاشتم کنار ؟.. داداشم نوحه خون قهاریه از اون صداهایی که خیلی ساله
که ازشون میگذره وازاون صداهای کهن و دوست داشتنی که ملت بهشون بهش عادت کردن
اون روزا من خیلی کوچیک بودم و دوس داشتم منم مث داداشم بخونم و برم پشت
میکروفون و مردمو به هیجان بیارم_ قبلا از
اون یادمه وقتی خیلی کوچیک تر بودم خونه ی یکی از فامیلامون تلویزیون چارده اینچ
سیا سفیدشون داشت یه ترانه از هایده پخش میکرد من هنوز نمی دونستم هایده کیه چی
بوده به نظرم تپل و خوشگل اومد نمی دونستم از یکی از شبکه های عراق پخش میشه بدجور
منو گرفت اون روز وقتی اومدم بیرون سعی کردم مث اون بخونم نمی دونم موفق شدم یا نه
ولی حس خیلی خوبی داشتم خیلی خوب الان اون دقیقه اون حس دقیق یادمه حتا حالت صورت
خودمم یادمه که اون لحظه یه عینکم رو چشام
بود _ عینکی نبوده و نیستم ولی اون روز این جوری بودم _ از اون روز به بعد می رفتم
خونه ی فامیلمون که هایده رو ببینم ولی دیگه کم پیش میومد ببینمش یادش به خیر. حالا میخواستم مث داداشم نوحه بخونم داداشم گاهی تو خونه تمرین می کرد و می گفت :
حسین گم شده م ای رودم ای رود نهال خم شده م ای رودم ای رود و دستاش و تکون میداد قشنگ میخوند و من تصمیم گرفتم اینو بخونم نوشتم که
بخونمش . داداشم دیگه برا خودش صدایی شده بود و از این ور و اونور دعوتش می کردن
که بره براشون بخونه . به هر حال من داداش اون بودم و باید به تکیه خودمون یه
رونقی می دادم یه شب که نمی دونم سوم بود چارم بود یا پنجم .رفتم و
نوبت گرفتم که بخونم یه آقایی بود که متن نوحه هارو چک میکرد بعد اجازه میداد
بخونی البته فقط مال ما بچه ها رو چک میکرد اونایی که بزرگ بودن می رفتن و می
خوندن و هیشکیم ازشون چیزی نمی پرسید و نوحه هاشونو نگاه نمی کرد یاروئه بهم گفت : نه این خوب نیست و نمی تونی
بخونی اما من پیچوندمش و رفتم پشت میکروفون شروع کردم به خوندن: حسین گم شده م ای
رودم ای رود نهال خم شده م ای رودم ای رود چلپ چلوپ چاااپ چلووپ چلپ چلوپ یکی میگفت : کی میکروفونو داده دست این بچه بابا بلد
نیست بخونه بده یکی دیگه بخونه نظمو به هم ریخت
بچه بازی که نیست خراب کردم نمی دونم چی به سرم اومد گیج و منگ بودم هیچ حسی نداشتم نه ناراحت بودم نه خوشحال نه
هیچی اون شب تا صبح خوابم نبرد از غصه؛
ولی دروغ چرا؟ دو ساعت دیرتراز وقت معمول خوابم برد
بعد از اون اگه میکروفونی از این کوچه رد می شد من می رفتم چند کوچه
اونطرفتر رامو می گرفتم و می زدم به چاک یه گروه سرود داشتیم من تکخوان نبودم در حالیکه من
باید تکخوان می بودم اون تکخوانه قبلا نوحه خونده بود و خوب هم خونده بود ولی من
خراب کرده بودم پس حقش بود. تازه اون شعری
که خونده بود و معلم ادبیاتمون براش سروده بود تا این حد... ولی من چی ؟ یه بار که با گروه سرودمون رفته بودیم یه جایی که خانه ی موسیقی یا کانون پرورشی
کودکان و نوجوانان یا حالاهر چی بود و
اونجا بعضیا می اومدن سنتور می زدن تار می
نواختند یا سازای دیگه _ آخه تازگی سنتور آزاد شده بود تا رو سه تارهم تازه سرو کله شون پیدا شده بود اونم تو شهر ما که تا
خرخره تو مذهب و جنگ بود _.یکی دو تا جوون اونجام بودند غیر از یه پیرمرد ویلون زن
چه ویلون زنی همه ش خارج می زد جوونا
پرسیدن کی تکخونه و اون گفت من بهش گفتن بخون و اون خوند ازش پرسیدن غیر این چی
بلدی بخونی و اون بلد نبود و من بودم من گفتم من بلدم مهرزاد کاظمی بخونم : ای
ساربان آهسته ران کارام جانم می رود وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود خیلی خوششون اومد یک هیچ به سود من یکی دو تصنیف
دیگه م خوندم که با ساز همرام اومدن و من خارج می خوندم ولی خیلی عالی بود حس
عزیزی بود وقتی برگشتم مدرسه اصلا ناراحت
نبودم که تکخوان نبودم تازه اگه میگفتن هم نمی شدم تازه کویتی
پور باب شده بود و نوارشم اومده بود بیرون. این ور و اونور گوش کرده بودم و برای دوستام می خوندم : عمه جان اینجا کجاست خاک این صحرا چرا عمه میریزی به سر می زنی بر سینه و میکشی آه از جگر یکی از دوستام که خیلی مذهبی بود که هنوز هست که
هنوز ..... تشویقم میکرد بخونم ولی مگه مریضم که بخوام خودمو مضحکه ی عام و خاص
کنم نع آخرین نفری بود که نوحه میخوند دیگه 10 نفری نمونده
بودن تابستون بود و تو حیاط حسینیه سینه زنی برگزار می شد من کنارش وایساده بودم .
تموم کرد و سریع میکروفونو داد دستم نمی
دونم چی شد که خوندم : عمه جان اینجا کجاست سرم پایین بود و گرم شده بودم کسیم میکروفونو از
دستم نگرفت و فقط صدای منظم سینه زنیو می شنیدم سرم پایین بود و فقط جلوی پامو می
دیدم وقتی نوحه خونیم تموم شد ؛ سرمو که بلند کردم حیاط حسینیه پر از
آدمایی بود که برگشته بودن حسینیه رو دیوار حیاط حسینیه هم آدم نشسته بود و سینه
می زدند صحنه ی عجیبی بود نمی دونستم چه حالی دارم هیچ حسی نداشتم پسر عموم گفت : حسین گل کاشتی پسر و بوسه
بارونم کرد نمی دونستم اینقد قشنگ میخونی نگاههای متحیرشون الان جلو چشامه بقیه هم اومدن و بوسیدنم و رو شونه شون سوار کردن مث یه قهرمان بعد فهمیدم بعضیها که کلید و انداخته بودن تو قفل در
حیاط که تقی بازشه برن تو بستراشونو تا صبح حتا پلکم نزنن صدامو که از بلندگو شنیده بودن بر گشته بودند
کسایی که شنیده بودن برگشته بودن میگفتن
وقتی می خوندم حرکاتم یه چیزی تو مایه های رقص بوده مث مه مث موج مث حالا هرچی دستام تکون می خوردن
و سایه م یه دیقه ساکت ننشسته اون شب خوابم نبرد ولی دروغ چرا دوساعت دیرتر از معمول خوابم برد بعد دیگه این
قصه ادامه پیدا کرد من بزرگتر می شدم و پخته تر
الحان جدید نغمات جدید شعرای خودم
همیشه یه چیز تازه ای هر محرم داشتم که رو کنم قصه راجع به این موضوع زیاده که شاید بعدها نوشتم و ..... الان سه سال میشه که گذاشتم کنار حسینیه ی ما یه
مسجد ساخته شده که اونجا مراسم برگزار
میشه ولی خوشحالم که خاطره ی خوشی از مداحیهام تو ذهن مردمه گاهی یه حرفایی میشنوم
که دگرگونم میکنه وقتی یکی صادقانه میگه صدام خودم چه تاثیری روش داشتم حالم خوب میشه واقعا خوشحال میشم شاید امسال .... آدمی موجود عجیبیه حالا من اینجا این شعرا............
دندانها و کند زنی های چاقو و ابری که گوشتی و بی پروا می آید و می گسترد سفید برچیزی که داغ گوشت و سوز
( از بی
دندانی) اما دندانی
کو؟ دندانی کو؟ تا عاشقت
باشم ـ چقدر گرگ
دوستت دارم بشوم بزنم به تو پاره کنم بو
جهلی را که در شکم تو لخته بسته ظلمتی عقده
ای را بکشم بیرون از تو ـ چیزی بده
بمالم به خودم تاخیر بیفتد در جداییمان ـ عقب نمی
کشم از تو دنده هایت را
زندان گرفته ام بو جهلت اما
تاریکم می کند ـ بالا بیایم رقصی بزنم در
تو رگهایت را بر
من مبند لگدم می کنی
و من می خواهم
برویم و ریشه هایم را
فراموشم نکن به دندانت
نگرفته ام جگرم پاره پاره در
تشتی ریخته باشم حتا زهر از
تو بیرونم نمی کند حتا من گرگ تر از این حرفهام
(نوستالژی) اما من خرتر از این حرفهام سقط نمی شوم خودم را جا می کنم لابلای این همه تقلا و بعدها می فهمم
همان زندگیست لابلای این همه خون که بعدها عشقست بعدها دستم می رود برای یخچال
چشمهایم صبحانه ناهار شام پاهایم آباژور کله ام تفلون دنده هایم می
رود در رهن منزل وکیرم کیرم برای تو همسر خوبم پسرم تو حالا حالا حالا حالا ها باید
بدوی اندازه شلوار بابایت شوی دخترم در پوستت خیلی خیلی باید زغال
شوم تا بسوزد چیزی که نمی دانم چیست ودر یک بی همه چیز دیگراست اشتباهی که خوردم سنگینم کرده نفخم داده
و من نمی توانم از خودم جلو بگیرم قرار بود خودم را نگهدارم تا دستشویی
بعدی اما مگر این گریه این گریه مگر مجال می
دهد عزیزم در من
راحت بنشین و همینطور که داری تخلیه می شوی به خطوطی فکر کن که قرار بود روزی از
کسی سقط شوند و حالا روی دراین دستشوییند بعد که خوب سبک شدی مرا از روی این در لعنتی پاک کن در جیبت بگذارم و به خانه ی مان ببر
(راه زن) چقدر کاروانی
هستم دلم می خواهد لختم کنی عزیزم ـ دارم از یه زن بر می
گردم جوون می ده واسه شنا خدای
غرقه
منم که می دونی آدم غرقم ـ هیچوقت فکر نمی
کردم راه این بادیه به دریا بخورد و خوردم چقدر دزد به این دریا
زد و برگشت خوردند از سیلی بر گشنتد با کفی از کف دهانی با کف کف بر گشتند هر چه تشر می زنم به
این کوری برود نمی شود و هر چه می کنم این
ستاره لعنتی را بیابم نمی توانم ـ جیبت را بگرد ببینم
پیدایم می کنم؟ ـ بر گرد آدمش نیستی ـ امروز چه الکلی تو؟ ـ چیزی انگار تنگست در
من حس نمی کنی؟ چیزی بدجور می
سوزد درمن فکر نمی کنی؟ ببین باز هم دریا چند
قدم جلو تر آمده فکر نمی کنی بعضی وقتها
گلیم کوچیکه خیلی کوچیک خیلی؟ فکر نمی کنی شاید چیزی
باشم می سوزد درتو؟ ٫٫٫٫ چرا کاروانی چقدر لخت
نمی گذرد؟
( من یا کی ؟) من کی به کی ام؟ من چی به چی ام؟ چه ایران و تورانی ؟ چه سنگرهایی پر می شوند خالی می شوند چه خونی از من می رود چه تاریکی می دود زیر پوست چه دری از پاشنه در می آید توی این شهادتتتقتق تق تق تق ـ کیه بابا اومدم ـ قحبه قجری فرنگ در من نمی داند قحبه ای ترک تکه ای زمین از من می خواهد و من تنها دستانم از خون عزیز است و در فنجان من شعری خط نمی اندازد فالی از قهوه ای قجری بزنم رگ پشیمانی حتا ندارم بزنم ـ فین کن فین کن هوایی تازه قدم بزند دو پله یکی کن چیزی در مخفی باشی شمشیری که در منست آغاست بالاست دستم می رود در پی چه نوشتاری می کنم چه خیالاتی از تو (( آری )) می کنم چه زخمی کاری می کنم چه صحرایی کربلام روزی محشرم قیامتی کبرام ـ تشنه ته؟ می خواهی این چشمه ای که در هفت پشت من کمین کرده جریان شود؟ پا باید بدهی هی هی هی هی تا این بحر میت نماند تا این زمزم از شلوار با هیولا بیاید آبادانی کند شیرین زبانی کند ـ آ فتابی پوست بکن بزنیم توی رگ الان چیزی که حال می دهد قحبه ای قجریست ترکیست حالا هر کیست مگه نه عشق من؟
به پهلوی چپ بخوابم به پهلوی راست بمیرم غرق شوم در پروانه در این تراکم تاریک در ظلمات لذت آن ستاره را می بینی که نمی بینیش و دروغست ؟ ستاره ی منست به پهلوی چپ بخوابم به پهلوی راست بمیرم
این روزا عجیب دوست دارم که یه بوم سفید بذارم جلومو و شروع کنم به نقاشی کردن طرحی بزنم و دریای روبرومو بریزم رو بوم؛ بیارمش رو بومو آرومش کنم و بگم لا لا لا لا حالا گیرم که روبروم کوه و سنگه و سنگه و سنگه و سنگه و سنگ همیشه فکر می کردم و می کنم که رنگا شیرینن میشه خوردشون و با زبون دور لباتو هم لیسید و ممممم خوشمزه س گفت این روزا دوس دارم خودمو با رنگ کثیف کنم دستام انگشتام زیر ناخونام رنگی شه _ یادم باشه ناخونامو بذارم یه خورده بلن تر شن _ نمی دونم فکر کردن به نقاشیه که لذت بخشه یا اینکه اگر دست ببرم به رنگ شاید زیاد هم دلم نخواد. نمی دونم. فعلا حس و حالم میگه باید برم نقاشی یاد بگیرم من همیشه البته با کلمات نقاشی می کنم خوبیش اینه که با کلمات میشه یه طرحایی رو کشید که کشیدنی نیست یا یه چیزایی رو ریخت رو بوم که ریختنی نیست ولی شیطنتی که تو نقاشی هست و دوس دارم نمی دونم بگم چه جور شیطنتی ولی حس می کنم یه شیطنتی هست آ مممم یه چیزی که تو نقاشی هست و دوسش دارم و اون هم راهزنیه به عبارت بهتر لخت کردن ملت از نوع خوشگل و البته مونثشه ( چقد خبیث ) میشه لخت کرد و اون خط و خطوط رو آورد رو کاغذ البته با کلمات هم میشه ولی وقتی طرحو بدی دستش گمونم براش لذت بخشتره _ یا اینکه رو یه بوم غول پیکر وقتی خودشو می بینه مطمئنا بسیار لذت خواهد برد وقتی قلم مو رو چلپ چلپ فرو می بری تو رنگ _ گمون نکنم چاپ چلپ صدا بده _ ولی خب من دوس دارم چلپ چلپ صدا بده حس بهتری به آدم میده از اون حسای استخوونی و زیر پوستی ؛ قشنگ بیاریش رو اون سفیدی بی کران. همیشه دوس داشتم یه آدم بدوی باشم با اون برگا که دور عورتشو پوشوندن رو تن غار داره تن معشوقه شو می کشه میره تو بحرش یه آتیش یا هرچی هم سایه را می لرزونه رو تن غار گرمشم می کنه نصف صورتشم روشن آدم بدویه با نوک انگشتاش که قبلا رو پوستی سفر رفتن آغشته به رنگ رو خطایی که کنده می دوه و گرم میریزه تو غار تند میریزه شیرین میاد و دهن من مزه ی خدا می ده دور لباتو می لیسم و ... این روزا عجیب دوس دارم نقاشی کنم عجیب یه حس گرم داره در من بیدار.........
|
About
به این وبلاگ ؛دست نخورده بیا Archivesشهریور 1388فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 Specific
بلاگ کد
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
انتخاب وبلاگ برتر
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
LinkDump |