|
یه جوراهایی میخوام خودمو پیوند بزنم به سیاها به همون بوگندوهای کاکاسیا به همون مادر مرده ها که نصف بیشترشون و میریزن تو اون ساکسیفون لعنتی همونایی که پراز خط و خطوطای اغراق شده ن پر از سایه روشنای "خدایا این دیگه کدوم شکلشه " پر از بلاهای اغراق شده و ابرای مادربخطای با اون دهنای بی چفت و بست یه جورایی میخوام خودمو قاطیشون کنم بگم پسر موهات محشره خوشم میاد هنوز رو پات سواری میخوام دسای تاریکشونو بگیرم تو دسامو بگم می فهمم می فهمم پشت بندشم بگم :
دو تیکه داستانی که گذاشتم تو دو پست پیشین و خواستم حذف کنم ولی گفتم بذا بمونه ناتموم شاید یه روز برگشتم و ادامه شو نوشتم شایدم نه فعلا که حا لش نیست . به هر حال تیکه های پرا کنده رو عشق است راستی همچنان به یه ویراستار خودجوش انقلابی خونگرم و البته آشنا به فنون نیازمندیم حالا یه شعر چار طاق و باز افتاده بودیم به بالاتر از شاخه ها نمی خواستیم فکر کنیم فکر کنیم به بالاتر از برگها حالا یتدارکون بیشای دور دست ابری از هیچ و اندامی حتا فکر نمی کردیم به تن تو که حی و حاضر در پیراهنت بسته دکمه های بلوط و ریشه هاییی که همیشه خدا گمند و شاید روزی از سر اتفاق بزنند بیرون از جایی که دیوانه گی های تاک پرش داده به خانه ی همسایه یا شیطنتهای انگور و شرابی که زور میزند چند سطر آن سوتر همه چیز را بریزد روی دایره نه هیچ کدام ما تنها چار طاق و باز افتاده بودیم فقط
به یک ویراستار خودجوش و انقلابی نیاز داریم بالاخره رمانم تمام شد ولی خب باید یک لشکر کاما و نقطه و علائم نگارشی هم می گذاشتم که نگذاشتم یعنی میخواهم بگذارم ولی همین دستم می رود به نوشتن همه چیز یادم می رود برای همین الان دارم دنبال یک ویراستار می گردم که رمانم را ویرایش کند تا بهش بگویم آجرک الله به هرحال امروز یه تیکه از داستان تازه بنیان گذاشته در اینجارا می گذارم الان نوشتمش خیلی شتاب آلود البته سعی میکنم یا ادامه ش ندم یا اگر ادامه دادم خوب ادامه ش بدم ۲ تا آن روز پیرمردی را از نزدیک ندیده بودم آن هم پیرمردی با موهای سفید و چروکهایی که تیک شده بود گوشه ی چشمهاش و دور دهانش . راه رفتنش شبیه دلقکها بود تا آن روز دلقکی را از نزدیک ندیده بودم خانه اش مثل یک لوزی بود خانه اش یک لوزی بود در هر زاویه ای دوربینی کار گذاشته بود اتاق خواب و اتاقهای دیگر حمام حتا آنجا که باید کاری می کردیم مرا نشاند کنارش و گفت میخای یه فیلم ببینیم؟ حرفی نزدم و فیلم شروع شد سی سال پیش بود دقیقا سی سال پیش درختها سی سال جوانتر شده بودند خانه سی سال و پیرمرد سی سال فیلم با قیژژژژ شروع شد در باز شد و کسی خندید بعد بحری سفید عالم و آدم را در برگرفت آدمها به آدمهای صامت سیاه و سفیدی بدل شدند دهانشان دوخته شد و حرکاتشان تند شد تند غذا می خوردند تند راه می رفتند تند عاشق می شدند تند لبخند می زدند و تند عشق می ورزیدند صحنه های بی پروا و گستاخی توی فیلم بود اما بعضی از تصاویر کاملا یاوه بودند بعضی ها وقیح وقتی مرده از زن بیرون می کشید و قطره قطره قطره پیرمرد گاهی تکانها خفیفی می خورد بعد می گفت : لباسهای زیرمو باید بشوری این جمله را ده بار تکرار کرد و من ده بار جواب دادم باشه سعی می کردم کهنه کار نشان بدهم اما چشمهام سرافکنده ام می کردند هنوز نمی توانستم یک سری تصاویر را با چشمهای زاغ نگاه کنم دست پیر مرد آمد و نشست روی دستهام گفتم : بسم الله الرحمن الرحیم
امروز یه چیزی به ذهنم رسید که خودم زیاد از چند و چونش باخبر نیستم اما فکر کردم می تونه یه داستان سریالی ازش ساخت شاید ادمه پیدا کرد شایدم نه به هر حال تجربه ایه اولین بار که اجاره داده شدم
سیزده ساله بودم . این ماجرا بر میگردد به خیلی سال پیش آن سالهایی که صدای خش دارو زخمی عجیب مد بود ملت عاشق رنگ قرمز بودند و دنیا در رنگی
غیر ممکن غرق بود ملت وقتی که با هم حرف
می زدند دستهایشان را در هوا تکان می دادند و سعی می کردند هر جور شده از دهانشان
بخار بیرون بزند اصرار عجیبی به این کار داشتند و اگر نمی گرفت اشک چشمهای نجیبشان
را سرشار می کرد و یک لرزه ی خفیف هم می آمد شانه هایشان را در بر می گرفت . خبری
از پدر و مادرم نداشتم با کی بانو زندگی می کردم راحت هزار سالی داشت از آن پیرزنهایی بود که هیچ وقت نمی میرند ووقتی باهات حرف می زنند بوی نایشان را قشنگ می
شنوی هرچیز بدلی توی دنیا وجود داشت بهش
آویزان بود میگفت مث معشوقهای قدیمیم
میمونن اونام بدل از کار در اومدند و غم چهره ی تابناکش را در خود غرق می کرد
گوشخواره هاش از همه بدلی تر بودند با گردنبندی که جور عجیبی بود چیزی بود مابین یک قوس و کمی از
مار هنوز ازش سر در نیاورده بودم . دقیق خاطرم هست یکی از شبهای میانی آبان ماه بود همه چیز خیس بود خیس خیس خیس آبیاس
آمد دنبالم و بی اینکه حرفی بزند منتظر ماند همیشه حالت معذبی به خود می گرفت با نوک پایش بر زمین آرام می کوفت و منتظر می ماند و زیر لب می گفت : سگ خور تکیه کلامش شده بود
اینقدر لاغر بود که با شبح مو نمی زد آدم
می ترسید زیاد نگاهش کند چون هر آن امکان داشت دود شوذد برود توی هوا می توانستی
ساعات طولانی باهاش قدم بزنی و فکر کنی که تنهایی کی
بانو گفت : بسم الله بگو همین که خواست شروع کنه بسم الله بگو خدا دیگه خودش مواظبته یعنی باید باشه وظیفه شه
امیدوارم امروز باهامون مشکلی نداشته باشه راستش من هیچ وقت با خدا هیچ مشکلی نداشتم همیشه فکر می کردم
هرکسی باید وظیفه اش را درست انجام دهد او خداییش را می کند ما هم کارمان را آبیاس بخواهد که حمایتم کند شانه
هام را به خودش سفت چسباند دستهایش را از
دور شانه هام باز کردم و کمی ازش فاصله گرفتم " سگ خور " نمی دانم تا حالا چند نفر را حمایت کرده و مثل افلیجها توی کوچه ها راه برده گفت : بختت گفته یه یاروی پیره فقط می خواد نیگات کنه و خندید . کی بانو تمام فوت و فن کاررا
یادم داده بود بهم گفت : یه روز میشی خانم اینجا بعد صورتم را در دستهاش گرفته بود
و با ایمانی بی خدشه گفته بود بهت قول می دم و من تصمیم گرفته بودم که هیچ وقت به آرزویش نرسد فکر نکنم از روی دشمنی بوده باشد فقط از روی
شیطنت وقتی خیط می شد جور خوشایندی می شد آدم فکر می کرد او هم مثل همه یک روز می میرد شاید این جوری میرفت جایی شادتر به هر حال بعد
از این همه سال یک سفر حالش را خوب می کرد قلمرو آینده ام را زیر پا می گذاشتیم و می
رفتیم سر قرار توی "شیر خوارگاه " قرار داشتیم همه ی ما آنجا قرار می
گذاشتیم پیرمرد آنجا بود آبیاس چاک دهانش را باز کرد و گفت : بیا
پیری آک بنده لک و پیسش نکنی آبیاس رو کرد به من و گفت : یه
دقیقه هم طول نمی کشید حالا اصلا بهت مزه
نمی ده نگاهی به پیرمرد انداخت و گفت " سگ خور و دلخور مرا با پیرمرد تنها گذاشت آرام توی
دلم گفتم بسم الله الرحمن الرحیم
از این گور به گور شدگی میایم بیرون . هوا یه خورده
بازتر و بشاش تر میشه دست می برم به هر
چی میشه هرچی می خوام میشه کافیه لب تر
کنم فقط انگشتاشو خیس می کنه میذاره رو لبام و میگه
صورتمو حدس بزن میگه چشماتو باز کن و حدس
بزن. من پلکام رو هم میاد میگه نه نمی
خوام صورتمو ازم قایم کنی چشات باز باشه میرم تو نرگس رویا شیرین دساشو تو هوا تکون میده میگه نه نه نه نه نه نه
نه نه نه نه نه نه نه نه نه نهنه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه
نه نه نه نه نه نه نه نه نه دسامو میبرم بالا و میگم باشه بعد
چهره شو سعی میکنم بسازم و سالهاست دارم
دنبال یه دهان اون شکلی یه جفت چشم اون جوری یه صورت اون ریختی؛ می گردم .از این خفه گی میایم بیرون و سر رشته از
دستمون میره و اونقدر میریم که وقتی بر می
گردیم فقط دور و دور دور رو می بینیم
خاطره ی نیاکانمون که هیچ قیافه دوستای
دوروزه مون هم یادمون میره از رفتیم تو و اون
در و پشت سرمون بستیم و حالا کلیدشو نداریم بر گردیم می زنیم به در؛ دیوار و تو خیابون کسی نیست گوشهای حساسی داشته باشه
صدای ما رو بشنفه که بیارتمون بیرون تو صفحاتی از ساراماگو رومن گاری . ناباکف قدم میزنم و یادم میره که بیرون از اینجا یه
زندگی مادر بخطا منظرم هست و مدام ساعت لعنتیشو نگا می کنه و من از هجوم سفیدی ای که ریخته تو روی و مویم نمی ترسم و میگم : کی ؟ چی ؟ داریم فقط گورامونو عوض می کنیم .میریم تو فضایی که
مال ما نیست و باید مال ما باشه .فقط اینجوری می تونیم تصاحبش کنیم . داریم تو یه
کوچه ی تاریک و نمور راه میریم و یه
صداهایی می شنویم که نه از پوستمون بلند میشه که این کوچه این صدا رو تو فلان فیلم از
یه پلان فراموش شده ست برگشته و مارو
بلعیده و ما دیگه الان نه اونجا که رو
پرده ایم . با سادگی ابلهانه مون امیدواریم که درست بشه بالاخره از یه جایی این نوار سیاه قطع میشه من
اون چیزی که دوست دارم و به دست میارم . می بینی این خودشه مال تو ئه ولی مال تو نیست میگی بیا بریم ازش پس ش بگیریم ولی تخمشو نداری
و باز چشاتو می بندی که بری جلوشو بگیری .و بهش بگی اویی مادر به خطا این مال منه ردش کن بیاد اون بترسه و تیکه شو بذاره تو
دستات آره می
نویسیم که به دستشون بیاریم پشت پلکامون
همه چی شدنیه لعنتی رو باز که می کنی دود میشن میرن هوا و تو حتا یه کف دست
.............. یه دنج برا نوشتن ؛ یه وقتایی برای گریه . یه وقتایی
برا خنده ؛ یه چیزایی که از بسکه بدیهین که تو شلوارمونه که تو
پیراهنمونه که آب باید راشو پیدا کنه که بارون وقتی می خاد بشینه رو خاک چلیک چلیک
صدا کنه که من هم از صدای بنان خوشحال شم
و اینقدر نگم صدا فقط زخمی فقط از نفس افتاده ؛ کمی تو؛ بیشتر قلمم و کیبوردی که این روزا رفیق
فابریکمه و کسی هست یعنی ..............؟
بابام چهل ساله مامانم سی ساله خودم بیست ساله که داریم این
کوهها رو دیگه نمی کشم میخوام یقه مو جر بدم یه خورده از این هوای پاک
کوهستانو فرو بدم تو ریه هام هوای پاک این کوهستان لعنتی رو که یه روز با بابا ننه ش بچه های قد و نیم
قدش ردیف پشت سرهم از اون ور دنیا اومدن و اینجا افتادن و مردن بابام چهل ساله مامانم سی ساله خودم بیست ساله که داریم این کوهها رو دیگه نمی خوام تا اینجام مه بالا بیاد مث دریایی که ماه دیوونه ش کرده
باشه میخوام بزنم یه چیزی داغون کنم لااقل یه کف دست ابر باشم سی خودم هر شکلی که میخوام هر دریایی دور دستی سطری این شکلی باشم رقص رقص رقص رقص رقص که گیج می خوری هوا باشه که نیگرت داره نه
بخوری به یه سنگ کله خر یه سنگ تیز که هار خونته که منتظر بیفتی پدرتو درآره میخوام تنهارقص رقص رقص رقص از این پوست بلوطی بزنم بیرون از این بنفش فرار کنم می خوام دشت می خوام گرم با پاهای برهنه خارش ماسه کف پاهات و دریای دویونه ی دیوونه ی
دیوونه بابام چهل ساله مامانم سی ساله خودم بیست ساله دیگه نمیشه این کوهها رو
از اینجام بیشتر بردار از اینجام و از اینجام و از اینجام اما از اینجا بیشتر میخوام بیشترمون در هم باش من یه رنگ تندم یه رنگ تند و گرم سیاهه سازش عرق کرده تو دستاش ؛ بچه شو چسبونده به سینه ش نگات میکنه میگی : یه رنگ گرمو بیا میگی : یه رنگ تند و گرمو بیا چرخ می خورم تو سر سیاهه دریای خورشید میشم تو بازواش یه هوای دیوونه میشم و سر میکوبم به صخره های سینه ش صداشو در میارم سیاهه دونه های درشت عرقش / سیاهه بوی تند پوستش یه لاقبا و عاشق از سازش میزنم میخورم تو صورتت / چشات روشن میشن باهام پا میکوبی روی این خاکی که اصلا سفت نیست / رو خاکی که تو پای بعد خدا میدونه چی میشی ؟ پاری وختا فکر میکنم چرا سیاکوه ابراشو با من نمی بارونه با من که یه رنگ تندم که یه رنگ گرمم به به به به بابابابابارونم نم نم نم نم نم نم نم نم مممممم سیاهه یه رنگ گرمو میاد میاد میاد میاد میاد از رو دریاها از تو پر پرنده ها از کویرا میگذره میرسه به کوهستان اینجا دنبال یه رنگ دیگه که بپیچه باهاش / برقصه باهاش توو چوپیای تا خیلی دیروقت سازا فرق میکنن / لبا یکی ان رنگای دیوونه و دونه های درشت عرق
یه خورده گرم کافی بود
که باز شه که یکی انگشتشو دراز کنه بگه این راه بهشته بعد ببینی انگشت خودته تو ادامه انگشتتو بگیری و بری میری میری میری میری میری این راهو با پوستت میری عرق میاد قرمز مث خدا رو پاهت وا میستی و خونتو میگی یالله اسبا کاری ندارن غیر اینکه دیوونه شن و چار نعل دریا بیاد و پوفففففی بکوبه به صخره رو پایی سرتو می بری بین دو انگشت گوشت یه رنگایی زنده میشن که قسم میخوری تا حالا هیچ وقت اما حالا این همه گرم و "چی " فقط "چی" چی چاپ چی چاپ چی چاپ چی چاپ فکر می کنی فینیقی ها خدایا فینیقی ها چقدر محشر بودن فکر میکنی چرا دیگه نباید روی پوست بکشیش با جراحت حتا ردی از خودت جا بذاری ؟ که چرا هیچ آهو نه حتا یک کف دست پوست ؟ که چرا گرم این همه دور ؟ که چرا نه چی چاپ چی چاپ چی چاپ چی چاپ ؟ سر میبری بین دو انگشت گوشت هففففففففففففف داخ تلیلیخیخ ملیلاخخخ شیخاپیخخخ روهیخ
شبا مث دریا میخوابم شبا مث دریایی که موجاشو میذاره زیر سرشو میره تو
بحر خیالاتش میخوابم شبا مث دریایی که سنگینه و موج میخوره و
موجاش از هم سر در نمیارن می خوابم خواب می بینم قلاب انداختم تو یه دریا سنگ و منتظرم اون ماهی
گندهه بیاد و بیفته تو دامی که براش پهن کردم بگیرمش حالا با تقلا با اهن و اوهون شکمشو پاره کنم اون مرواریده رو دریا بیارم یعنی دربیارم وبرم تو
بحر اون همه رنگ که تو دلش موج میخوره من اون پسرک صیادم که پوستش بلوطی رنگه و یه کف دست آتیش نداره دختری که دوسش داره و گرم و خوشحال کنه پسرکی که مث دریا میخوابه دوس داره دختره مث یه موج بیاد بشکنه یا بشینه تو موجاش شاید یه تکونی شاید یه ماهی شاید شبا مث دریا میخوام دریایی که موجاشو میذاره زیر سرش که سنگین موج میخوره که قلابمو میندازم تقی میخوره به سنگها
رنگهایی تند و گرم گرم هایی تند و رنگ صحراها گسترده می شوند. بادیه ها فراوان تر شترهای قطار قطارهای شتر خزیدن در ابرهای متحجر ابرهایی یرساخته از آهک و شن خیز در رنگ آهوی آنیشی تنداب قرمز پوستت را برای چه آورده ای؟ لاشه های نمک و فرسودگی های قدیمی حفره های مال شاید صدهزار سال پیش با جمجمه ای
شکسته بسته و دستهایی یاوه پوست نمی خواهند پوستی قیمتی برای احتلام های گاه به گاه و ماه راه می زند دستهات را سایه بان چشمهات کن و سعی کن گذشته اترا به خاطر بیاوری از زیر دانه دانه دانه دانه دانه
دانه های شن لاشه های نمک و فرسودگی های قدیمی کمر می خواهد این راه پا میخواهد رشته های فرو مرده ی باران را
فراموش کن کمرت را راه بینداز
به این وبلاگ.
دست نخورده بیا سطرهای پیشین
را فراموش کن نا نوشته بیا بی هیچ از قلم بی هیچ از خط بی هیچ از هیچ کتیبه ای با
پوستی صاف بی ردی از هیچ؛ وحشی و نارام بازنده بیا
خودمو چپوندم تو گلوی یه نهنگ که بتونم دریا رو بشکنم بکشم شاید مورمورشو بیارم تو پوستم تا تو اون تاریکی تو اون ته مه های ذهنم یه چراغ سوسوزن باشه برم تو بحر موجایی که میتونن از تن یه کاکاسیا بلن شده باشن از ساز یه بابایی که به یه زبون محو و آسیایی یا
باهامایی حرف میزنه و غماشو سیل میکنه و میاره اینجا که ابرا رو
یه جورایی دیوونه کنه که هر کی به هرکی باشن و ندونن از یه دریایی بلن شدن با
نهنگی حسین تو شکم . یا از پوست یه کاکاسیا بلن شدن که سازشو خیلی وقته ازش گرفتن
و دساشو ممنوع زدن و یه ضربدر گندهه هم
زدن رو دهنش یا از یه باهامایی مادر مرده
ن کی میدونه از کیه ؟ یه بایارایی چه میدونه ؟ یه سامبیایی از نهنگ چی می دونه اون فقط می دونه: سنگا سنگا سنگا سنگا سنگا سنگا نهنگه یه کسی و می خواست با یه اسم دیگه که اون اسمه من نبودم اما من خودمو زورچپون کردم تو گلوش میخواستم این دریا رو لابر لا برلا مث یه پیاز پوست
بکنم ببینم اون ته ها چیه؟ ته دریا رو که
در آری چی ممکنه باشه چی هست ؟ گریه تو در
میاره یا نه ؟ نه من فقط میخواستم فرار کنم از سنگا سنگا سنگا سنگا سنگا سنگا آرواره های نهنگ و کفی که فقط به لب میاد و دریا هیچ
فکر میکردیم برای این خاکریز پنج الله اکبر و هفت کبوتر بیشتر لازم نیست برگشتیم به کانالهایمان مرگ در یونیفورمی عراقی انگشت لرزانش بر ماشه دل دل
می زد اصغرکه سرش
را بالا آوردتنها سرش را بالا آورد من در مرد گنده ی بغل دستیم سنگر نمی توانستم بزنم آن روزها با جوانی بی حد و حصرمان می زدیم به دشت از کانال بیرون هیچ جلودارمان نبود از روبرو نسیمی که می آمد قاطی می شد با چیزی نمی دانم خدایا چه نسیمی ما تنها می توانستیم بال در بیاوریم فقط گنده هه گوش تا گوش کیپ بسته ست زدم به
دیگری دیگر یک دیوار سالم در بدنش نبود هر آن می توانستی زیر تلی از او برای ابد بمانی
بعد در تاریکی هواپیماهارا بشنوی هلیکوپترها آتش خوشگلی که از دهانه ی لوله ی تانکها بیرون می
زند را خیال کنی و فکر کنی آن بیرون زندگی چگونه این طرفی ها و آن طرفی هارا تماشا می کند و از خنده ریسه می رود فقط دلم می خواست پک عمیقی به سیگار بزنم بزنم بروم بیرون از کانال و بگویم : دوستان بسه دیگه امروز روز تولدمه بیاین سالم برگردیم خونه هامون اوکی ؟ عراقیها هم سرشان را تکان بدهند چرا که نه ؟ زدم بیرون از کانال دهن گندهه این هوا دریده
سیا سوخته قهوه ای سوخته چی و چی و چی و حتا چی ام سوخته میتونه یه آهنگی باشه که مال خیلی وقت پیشه اون روزایی که سایه ها هنو قوام نیومده بودند هنوز من یه نموره بچه ی خام بودم ازم صدایهایی شنیده میشد که باید دقیق میشدی میرفتی تو بحرم می اومدی بیرون خیس و سر از من در نمیاوردی شاید مادرم شده و نشسته و تا صب گافاره ی منو تکون داده اون روزا که دنیا این ور و اونور می رفت و سقف چیزی نبود
آروم سیا سوخته قهوه ای سوخته چی و چی و چی و حتا چی ام سوخته میتونی بوشو حس کنی یه رنگایی و درت زنده کنه که نیست که هرچی دورو برتو نگا می کنی نیست نیست نیست که نیست میتونی باهاش دم بگیری: هنوز دوس دارم کارامل باشه که اون شیرینش باشم تو
کامت که فروم
میدی قاطی خونت میشم تا یه رنگ گل بهی شم و بیام و بشینم رو گونه هات سیا سوخته قهوه ای سوخته چی و چی و چی و حتا چی ام سوخته یه چیزی از گذشته ت یه چیزی که پوستت شده مث همین غباری که همه ی خونه هامون به نامشه رو پیرن بابا ست تو نگاه مامان میاد و وامیسته روبروم ولی من نیشمو واز می کنم تا بسوزه آخ بسوزه
در ابرهایی که یکسر کوبش قلم مو بر بوم قلم مو بر مو قلم مو بوم بوم قلم مو قلم مو بوم بوم قلم مو بوم ب
پسر ها و دخترها دخترها و پسرها پسرها و پسرها و پسرها و پسرها دخترها و پسرها دخترها و پسرها و دخترها و
دخترها و دخترها و دخترها پسرها و پسرها دخترها و پیرمرد پسرها و پسرها و دختر فنجانهای تهی قسمتی از شانه و بیضی دوم موی ریخته بر نصف صورت پسران نیم دیده دختران نیم جویده فک های رو به انقراض فکهای ببببببببببببببببب ددددددددددددددد دستها و جستجو و در میزها رازی
نیست دستها کبریت می روند یکی دیگر بگیران یکی دیگر یکی دیگر یکی دیگر یکی دیگر بگیران پوست خیس می خورد با مه بو سگ را می کشاند تا پوست استخوانها لیسیدنی ترند پوست ترسیدنی ست پسرها و دخترها و دخترها و پسرها
پسرها و پیرمرد دست در هوا دایره های نا همگون کیو نیم دیگر پیکاسو در آبی لنگر می اندازیم کمی برو برو برو و از آنجا به قهوه ای سوخته و از آنجا به آن راه من میگم این شکلی نمیشه من هم میگم تو هم بگو دخترها و پسرها پسرها و دختر پسرها و پیرمرد دخترها و دخترها و دخترها و
دخترها آخ اگه این کفترا بیست تا
بودن اگه اون الان اینجا اگه صبح خیلی زود بود آخ اگه مه آرام بی از صدایی هیچ از
سوراخ سمبه هامان می خزد توو دست می برد در چیزهایی که خون تنها خون که عصب پابرهنه می دود تا مغز بر گشتنی که در کاراست باران
نیست ساعت با چهار بیگانه و دخترها و پسرها و پسرها و پسرها و پیرمرد کیو نیم دیگر پیکاسوست کلاغ از خود رنجید سر فرو کرد در جیک جیک جیک های
رو به افول من در نیم دیگرم تنهام همان قدر که در این نیمه همانقدر که تنها تنها تنها پسرها و پسرها و من دخترها و دخترها و دخترها و دخترها و من من و پیرمرد
یه ابر میاد با نیم رخی از تو از تن چیزهایی از دستهای من چیزهایی دور خیس بخورم در جایی از ابر که تو ک راستش موندم چه جوری این بلاگ به حیاتش ادامه بده . شعر بذارم فقط . داستانهای دنباله دار . ؟ یا متنهایی برای هیچ متنهاییی که یه جورایی سرگشته اند اما رها هم هستند الان داستان دنباله دار و شعر جوابگوی من نیستند نظر شما چیه ؟ حتما بگین مطمئنا راهگشا خواهد بود فعلا یه شعر میزنم تا ببینم چکتر می تونم بکنم ؟ شعری از مجموعه "من فقط یک آی دی هستم " که در شرف چاپ هستش من فقط یک آی دی هستم این یک آی دی متروک است Darhaee_Az_Chaghoo_Bar_Man_Bogshaeid این یک آی دی مرده است و من انگشت هایم به صفحه نمی روند تا مگر دکمه ای دکمه ای از پیراهن تو که باز در هایی از چاقو گشوده می شود بر من تاصورت من بر مانیتور های جهان شکل دیگر دریا هرگز نشود و انگشت های من بر صفحه هایی که کلیدند فقط و کلید هایی که فرو می روند مگر تا کلمه از شکل می روند و من چند کلمه از دکمه های پیراهن تو که فقط کلیدند نمی توانم جز با صفحه هایی که از چاقو بگشایم مانیتور های جهان کورند و تو چرا فقط یک آی دی هستی عزیزم؟
|
About
به این وبلاگ ؛دست نخورده بیا Archivesشهریور 1388فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 Specific
بلاگ کد
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
انتخاب وبلاگ برتر
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
LinkDump |