تبليغاتX
مردی با چشمان گرگ

مردی با چشمان گرگ

ادبی

 

 

 

( براندی)

ـ اسمت ؟

ـ براندی

یک نوع شراب هست

خودم نخوردم ولی گمانم گیرام

ـ تمام دیشب را نمی دانم (( چی)) بودم؟

گفتی براندی؟

ـ مممم

ـ تمام طول دیشب خواهرم بود تمام طول دیشب

تا خود خود خود صبح

تا ۸ صبح چند ساعت هست؟

باورم نیست

خیلی دلم می خواست بدانم آن تو چی هست؟

چه می توانم باشم

که اینهمه سال

این همه

نبوده ام

مگر چند بار دیگر می تواند تمام طول دیشب باشد؟

تا ۸ صبح؟

باده از ما مست شد ما نیز از او

ـ اما من فقط تلخ می کنم

همیشه به یارو که می اندازدم بالا می گویم ببین الان ساعت از چند گذشته و مرجان هنوز نیست؟

یارو را نمی برم آن قدر از اینجا دور

که

اصلا مرجان کی هست؟

تا ۸ صبح چه صیغه ای؟

کوههای آلب را عشقست

کوبیسمی از داسیلا هی با یکه عالمه دور

مسابقات اسبدوانی پانا امریکن

اما من فقط

خیابان شانزدهم

پلاک ۲۴ را می دانم

و مرجانی که هنوز نیست

ـ پایه ست

ـ مطمئن؟

ـ مطمئن تا هرجاش که می خوای برو یه نفس

ـ گفتی اسمت چی بود؟

ـ براندی

ـ مگر من چند تا میم می توانم داشته باشم؟

از کی بخواهم

این خیابان شانزدهم

این پلاک ۲۴ نباشد

این زخم خدایاااااااااااااااااااا؟

گفتی براندی؟

ـ امممممم

ـ تا کجا می بری؟

ـ تا

اممممممم

نمی دانم

ـ همه اش می گفت حسین ( حسین را یک جور خاصی می گفت آدم یک جوری می شد) هر سطرت را که می روم ماهست ( آدم یک جوری می شد و من می خواستم تا ابد آدم یک جوری باشد)

براندی می دانی در قرآن حرام هستی؟

بین آن همه حرف که حرف می آورد

ـ بی خیال

ـ چند بار خواستم بگویم چرا لخت نیستیم ؟

چند بار تا (( بگویم)) رفتم ولی هی اما می شد

چرا براندی؟

اسمت همین بود ها؟

ـ مممممم

ـ دیشب تازه فهمیدم اوه خدای من چقدر کلمه هست

چقدر کلمه

شلوار ولی از پای کسی نمی کشند پایین

گزک دست من نمی دهند

یا دست کم آدم را نمی برند مثلا کمی نزدیکتر هم

نه تنگ دل هم نه

فقط

کمی نزدیک تر هم

تا حالا قرآن خواندی؟

حتا یک کلمه؟

بگو حتا یک کلمه؟

تمام طول دیشب یک بند دهان بودم

از ماهی حرف می زد که در فلان سطرم هست

ولی کدام ماه ؟

ـ مممم شاید هست

ـ دوست دارم پسر عموی مرجان باشم

با آن نگاه آن شکلی

با آنهمه نمی دانم چی که ریخته توی آن کت و شلوار

با آن همه اش پسر به این ماهی

حالم ازش به هم می خوره

براندی تمام طول دیشب را مانده ام

قسم می خورم لاغر تر می شوی

براندی کوههای آلپ نزدیک است؟

کوبیسمی از داسیلا هی با یک عالمه دور چی؟

فصل مسابقات اسبدوانی پانا امریکن کی؟

براندی

هی براندی

براندی

براندی

براندی

+نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت9:20توسط مردی با چشمان گرگ |

 

اون سه پست قبل رو حذف کردم به چند دلیل که مهم ترینش این بود بذا اینجام مث از راوی فیلتر نشه یه یادداشتکی هم میخواستم راجع بهشون بنویسم که دیدم کار بیخودیه و این شعر که پست بعد داستانمونو شروع کنیم


( مالیخولیا)

 

 

من یکی که بهش حق می دهم

وقتی مجبور باشی از یک تبغ ریش تراشی lord پرنده بکشی بیرون

یا فکر کن پیراهنت یک تیغ ریش تراشی lord است تیغ است دیگر پوستت ریش ریش می شود

اگر تو باشی کفری نمی شوی؟

فکر کن گوشه ی اتاقت گرفته ای کپیده ای برای خودت

خروپفت را قبول دارم

ممکنست دیگران را اذیت کند

اما این دلیل نمی شود قهرمان کابوسهایت یک تیغ ریش تراشی lordشود

تو اگر باشی چاک دهانت را باز نمی کنی

ای .............. خواهرت

ای ..............خواهرت

ای ............. خواهرت

راستش بعد از این سطرها ندیدمش

اما مطمئنم طرف دیگر برای خدا خواهر بشو نیست

بعد افقی اعدادت باید ۸۸۸ باشد هرجور شده و از ۱۴ باید شروع شود

عمودی

عدد بشوی

در هشت خانه ی کوفتی

دقیقا در هشت خانه

و همیشه آن عددی که ممکنست افاقه کند را نداری

و تو که تماشا می کنی

چقدر دوست داری آن عدد باشی و

نیستی

من یک روزی آن عدد خواهم شد قسم می خورم

آدمهای عجیب غریبی توی کله اش وول می خورند

آخ اگر دستم بهشان برسد

دست می گردانم و

این تیغ

آخم را قفل می کند لای دندانهام

دقیقا قفل می کند لای دندانهای ردیف جلو

سالهاست لای دندانهام گیرم

پرنده که می نشیند روی سیم برق و باورکنید هیچ قصدی هم ندارد فقط (می نشیند روی سیم برق)

و بیچاره اشکالش اینجاست

کلاغست

ـ این یک نشانه ست

ـ ( مامان چرا کبریت خیس خورده)؟

ـ نشانه از این بدتر؟

ـ دیشب خواب دیدم یک کلمه رفته توی پوستم

ـ اون کس دیگه ای بوده من می شناسم اون کثافتو

ـ با سوزن هر کاری کردم

بیرون نیامد

چاقو بر داشتم گذاشتم روی پوستم دیدم یک بچه از چاقو پرید بیرون بهم گفت مامان مامان

سینه ام اینقدر شیر داد حتا عاشق هم شدم

ـ آقا بدبختی شاخ و دم نداره که اینم نشانه ( انگشت برگشته سطر قبل ) اینم نشانه ش

مطمئن باشید غروب برای همیشه اینجا لنگر انداخته

و باز هم عدد و عددو عدد و جدولی که هیچ وقت خدا سیر مانی ندارد

و تیغ لعنتی lord

آخ اگر بدانم کی اینو ساخته کار مادرشو می ساختم

گاهی وفتها یک لحظه اما فقط یک لحظه آن عدد می شوم

اما تا می آیم به خودم بیایم می بینم

هیچ عددی نیستم

ـ چرا در همیشه دم در است و نمی آید توو؟

چرا پنجره که نمی تواند از در بیاید از پنجره ای که خود ش است نمی آید توو

( این را یارو مارمولکه ازش پرسیده بود)

این قالی اگر مردابِ ( تا آخرین نفستو می خورم) نیست؟ پس کیست؟

من چکار کنم وقتی سراسیمه پتو را از روی خودش پرت می کند گوشه ای می گوید:

تیغ ِ بی پدر مادر

آن وقت من کیم؟

دِ لعنتی بگو من کیم آن وقت؟

مطمئنم هیچ وقت دستهات نلرزیده

هیچ وقت دستهایت را نگذاشته ای رو ی سرت خمیرِ بازی برادر زاده هایت نشده ای

هیچ وقت کج و کوله از خوابی چیزی نپریده ای

هیچ وقت

( هیچ وقت) نبوده ای

بی پدر مادرِ هیچ وقتِ............

دیروز ۱۷۵ سال دیگر پیر شد

تنها چیزی که ازش در آمد این بود:

همینست که هست

بیا از کابوسهایمان لذت ببریم

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت20:26توسط مردی با چشمان گرگ |


+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت20:51توسط مردی با چشمان گرگ |


+نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت20:57توسط مردی با چشمان گرگ |


+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت10:17توسط مردی با چشمان گرگ |

( نا مه )

 

در ((اینجادیگر آخر دنیاست )) گیر افتاده ایم

از پمادی که دیشب برای ِ ( دقیق خودِ خودِ شب ) زده ایم

بیرون نزده ایم

و من همچنان آفتاب صلوة ظهرهستم

حاضرم قسم بخورم

الان در هفت آسمان مگسی پر حتا نمی زند

و ما تمام امیدمان قمقمه هایمانست

یکی از برادران مدام دستش دنبال چیزی میگردد

بعد می بینی آن چیز.....

یکی از برادران مرا مدام با زنش اشتباه می گیرد

یکی از برادران راه به راه اشتباه می کند

یکی از برادران سر ماییست

یکی از برادران تنها یکی از برادران است

رعشه ی روی تیغه ی خنجر یکی از برادرانم

یونیفورم چرک یکی دیگر

فانسقه ی آن یکی

و همچنان آفتاب صلوة ظهر هستم

دیشب سنگر بودم

صبح سنگر بودم

گاه و بیگاه سنگر هستم

و خوشحالم برادران جان پناهی دارند

وییژژژژژژژ گروووومببببببب

می خواهد که

 فرود

 بیاید

 یکی روی من آوار می شود

_نزدیک بود بهتون بخوره خواهر

خمپاره ها که کم می آیند برادران دلخور می شوند

 

تر کشها پرواز می کنند

گرد و غبار پروازمیکند

تیر بار هر کلمه ای که از دهانش درمی آید پرواز می کند

کلمات من پرواز نمی کنند

تنی که چسبیده از ترس به خاک

یکی از برادران پرررررررر

یک خاکریز بلافاصله کمتر زده شدم

کمی خلوت تر شدم

از امروز دیگر فانسقه نیستم

امروز روز پنجم است

این ها را که میگویم نمی دانم تا کی روی رملها می توانند بمانند

پسرم را ببوس

مرابازن دیگری اشتباه بگیر

(اسیرت مر جان )

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت21:4توسط مردی با چشمان گرگ |

می خوام یکی دو پست شعرهای یکی دو تا از شعرهای کتاب مرجان نامه ام رو بزنم آشنایی باشه برای دوستان جدیدم خالی از لطف گمونم نباشه


( از لام تا کام )

 

 

 

واوم نیست

نونم کو؟

این قافم کجاست؟

شلوغم کرده ای هر کی در هر کی ام

کاش چاک دهانت را می بستی عزیزم

عربی دندانه هام را خسته کرده

مخرج حروف را چقدر باید دقیق ؟

چقدر از حلق اینهمه؟

دیدی وقتی مرجان تو دماغی حرف می زند چقدر خداست؟

این گله جارا برایت به زور بازکرده ام  بغلم

دوست دارم بزنم به جایی

بتوانم بگویم ماه

یعنی ماه اینقدر هست؟

گفتی عاشق چی هستی؟

مرجان

قانقاریا

و چسب زخم

 

می خواهم در قرنیز دختری خیال کنم و بی خیال

 

 

بی خیال بیفتم دنبال این فکر ببینم تا کجا وللش

 

کاش چاک دهانت را می بستی عزیزم

این عزیزم عزیزم را از کجا کش رفته ای؟

من در متنهای ناخوانای قدیمی شفا خواه ترم

دهنی هیچ کسی را لب نزده ام حتا اگر تو باشی عزیزم

(هزار و هشتصد و پنجاه و دو ) خیلی دور هست بیا  برگردیم

در ( گام م زنان و شانگهای ) قدم بزنیم

بپیچیم به رقص ( داسینا هامینا هوورا)

نرم تورا به نیش بکشیم و

شب را پیاله ای دگر کش بدهیم

دندانی بزنیم

در کوبیسمی از داسیلا هی

جوان تر و جذاب تر و

ا یعنی می خواهم بگویم بیشتر از حالام

در یک عشق پنج دقیقه ای آدم فقط می رسد خودش را خیس کند

در یک عشق سه نفره

تختخواب را هم می توانی آدم به حساب بیاوری

در دستهای تو گنجشککان پرگوی باغ نیستم

یعنی خودم را خیس کرده ام و

گنجشککان پرگوی باغ هستم

هیچ وقت فکر نمی کردم

دست خالی از تو بر گردم

کمری نداشته باشم

لااقل

کمی

پای مردی کنم

اینهمه جان بکنم و

آخرش

فقط خودم را خراب کنم

همین

( بی)

می مانم و

(عاشق کو)

شمسی قبل از میلاد هم داشته ایم؟

نمی توانم بمانم

تا این هلال

لنگان لنگان

روزی روزگاری چیزی شود

عجله دارم و باید بگویم

ماه

د دهنی لعنتی عاشقم باش

از نوک پابخورم تا کمرم

عاشقیتی که کمر بند مرا باز می کند

انگشتهای ظریفی دارد

در انگشتهات بکوش

دهانی که چیزی از من را سفر می برد تخیل ام را در قرنیز دختر می کند

در دهانت بمان

کاش سالها در کمرم

بًدوی بمانی و

ببلعی و

من بگویم :

ای دهن همه تونو

وام نیست

نونم نیست

قافم نیست

تنها می ماند میمی از من

 


+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت19:55توسط مردی با چشمان گرگ |

 

 

 

 

اما من هنوز معتقدم یک چسب زخم می تواند معجزه کند

پیتر پراگ

 

 

 

 

فکر می کنم خیلی ترسو شدم . دو سه سال پیش بی محابا شعرامو میزدم تو وبلاگم و ..مم نبود اما الان سبک سنگین می کنم یه کلمه رو خیره خیره نگا میکنم نکنه بو و رنگ غیر از اینی داشته باشه که اگه فلانی اومد اینجا و خوندش نگه : بازم ؟ پسر تو درست بشو نیستی آخه اینارو واسه کی می نویسی ؟ فکر می کنی چن نفر اینارو می خونن ؟ ول کن بعدش میرم تو فکرکه : راست میگه ها ( جای اینکه بگم راست میگه ها بهتره بگم درست میگه اینجوری خطرش کمتره آدم هرچی مواظب باشه مطمئن تره  ) ولی پشت بندش  اون موجا میان اون موجایی که میان رو موجای دیگه سوار میشن رنگا میجوشن و  تو عضلاتم خبرایی میشه یه طرحای سر درگم و درهم برهم میان میخوام این طرحا رو جدا جدا کنم اما نمیشه بدجور قاطی همند مث رفیق فابریکا مث اون دوستایی که اینجورین ( انگشت کوچیکاتو اون جوری کن همون شکلین)  بعد یه چیزی سو سو می زنه و یه کلمه که بهم میگه : تو رو خدا تورو خدا ( از اون دردسرهاست ) من بهش می گم: برو گم شو از جلو چشام تو .......... برو.... میگم برو برو ما........ ولی میاد بست میشنه رو سفیدی کاغذ و مجبورم میکنه قبولش داشته باشم ولی خب خیلیا قبولش ندارن و این برای من که میخوام مکتوبم بشم دردسر سازه . تا میام یه شعرو بخونم همه میرن تو اون نه توهای ذهنشون نیست شرطیشون کردم تا دهن وا میکنم گوشاشونو کیپ گوش تا گوش می بندنو دهناشونو این هوا باز می کنن که :سکسیه حالا من چی خوندم؟ یه پاره از قرآن نه اینکه قرآن جاهای زبانم لال نداشته باشه داره خیلیم داره ولی من اون پاره ای که راجع به قیامت هست رو خوندم اونجایی که همه چی پودر میشه آدما با استخونای فکسنیشون از تو قبرای غبار گرفته شون پا میشن عطسه کنی دود میشن میرن هوا اون آیاتی که مادره بچه شو از سینه ش می کنه کور و کبود داره دنبال یه سوراخی میگرده بخزه توش عصبانیت باریتعالی رو نبینه اونجایی که قادر متعال حسابی از دست آدما کفرش دراومده میخواد بابامونو بیاره جلو چشامون از اونا می خونم میگن سکسیه ای مصبتونو شکر

قبول دارم کلن بعضی از کلمات تخسن و بعضیاشون لای چند تیکه پارچه باید قایمشون کرد و تو خلوتت یه نفری یا دونفری نیگاش کرد و حرف و حدیثی هم پشت بندش نباشه  اما خب میدونی آدم گاهی وقتا نگاش میکنه. یه حجم هندسی ممکنه زیبایی خیره کننده ای داشته باشه خاصه اینکه مال طرف مقابلت باشه  که مردم انتظار دارن خوشگل ببینیشون و انتظار بحقی هم می تونه باشه  یا اینکه گاهی چشات اونی که هست و نمی بینه و اونی که تو میخوای نشون میده و این یعنی خیانت و یا ....... ؟ میگن بچپونشون تو تاریکی شب زیر یه خراور پارچه .خب دارم به این نتیجه میرسم که باید بپیچمش لای چن تیکه پارچه و اون وختی بیارمش بیرون که تنگم گرفته باشه و ........

 

این روزها می ترسم بدجورم می ترسم ترسو شدم قبلنا آدم بی باک تری بودم حرفای دیگران هم خیلی برام مهم نبود میخوردم اما می خندیدم ولی یه جاهایی هست که اشکت درمیاد و تو مجبوری یه ابر بیاری که بباره یا بگی اه چه گرم شده چه داغه هوا و سرتو بگیری زیر شیری چه میدونم جایی که این دونه های بلوری لعنتی رو کسی نبینه ولی خب گاهی وقتا .............

نمی خوام بترسم نمیخوام و می ترسم

 

 

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت11:44توسط مردی با چشمان گرگ |

 



( کلمه ام از امم می اممم )

یعنی من

این همه سال توی این همه حرف و کلمه دنبال زن دلخواهم بوده ام؟

یعنی (( یا)) می تواند زن آدم باشد؟

یا مثلا این سطر؟: وقتی از من پنجره باز می کنی من طنینی هستم که محکم دستهایم را دور کمرت حلقه کرده ام

وقتی می گویم محکم یعنی واقعا محکم

من خودم عاشق میم

و اندکی هم گاف هستم

قبلنا فکر می کردم ( شین) زن راست راستکی منست

اما الان فقط دوست دارم

م ر ج ا ن ح س ی ن را با هم قاطی کنم بریزمشان توی چرخانکی تا اینقدر در هم گیج بخورندگیج هی گیج بخورند بمانند زیردندانهای هم دست این از آستین آن درآید این ازپوست آن یکی سردربیاورد

من هم خدا باشم و اختیار زمین و آسمان در دستان من باشد

یک روز شالاپ

افتاد

رویِ سفیدِ کاغذ که پهنش کرده بودم برای یک دختر واقعا خانوم

وقتی می گویم یک دختر واقعا خانوم یه چیزی میگم یه چیزی می شنوی

ونگ می زد ونگ ونگ ونگ

یکدفعه حتا برگشت به من

گفت: مامان مامان

( نگفتم دور بعضی از کلمه ها را خط بکش؟

نکشیدی

حالا بکش)

این روزها شدیدا احساس می کنم یکی باید ـ حتا اگر آب دستش هست بگذار د زمین زود خودش را به من برساندـ مامانم شود

چقدر این روزها دلم می خواهد جیم شوم که فقط  خدا می داند چقدر این روزها دلم می خواهد جیم شوم

اصلا دلم می خواد توی این سطر باشم:وقتی از من پنجره باز می کنی من طنینی هستم که محکم دستهایم را دور کمرت حلقه کرده ام

وقتی می گویم محکم یعنی واقعا محکم

 

 

+نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت11:48توسط مردی با چشمان گرگ | |

خرمو چسبیدن و گفتن

صاف تو چشامون نیگا کن و بگو

گه خوردم

صاف تو چشاشون نیگا کردم و

گه خوردم

پیرنم از اشکام خیس نشد

دسام نلرزید

پاهام هم

اما یه چیز کوفتی مث مه

یه چیزی مث "چی"

گوله شد وقلمبه

اینجام موند و ……..

 

ابرای گوشتی

مه های کت و کلفت

یه غباری که این روزا تلپ شده تو شهر

از این سر شهر میره اون سر شهر

ازاون سر شهر میاد این سر شهر

میشینه سر سفره هامون

میاد تو خوابامون

می پره وسط حرفامون پا برهنه

از یه کیا خسته شدم

از یه کیا بدم میاد

نمیخوام تو لایه های هفتم هشتم نهم صدم هزارم متنام خفه شون کنم

میخوام بیارمشون بالا

حساب خودشونو و هفت جدشونو برسم

نمیخوام تو لایه های هفتم هشتم نهم صدم هزارم شعرم خودم و گم و گور کنم که نکنه خرمو بچسبن که مجبورم کنن تو چشاشون نیگا کنم و گه بخورم

یه چیزیو جر بدم

یه چیزی و بجوم

یه کی و

بابام گفت ......

گفتم خفه شو

_ آقا اینجا به کجا میخوره ؟

به اونجا

نشسته م و راهها رو دس به سر می کنم

غبارای عربی رو میفرستم پی بابا ننه شون

میرم تو نخ ابرا

دس می کشم رو زخم گردنمو می رم تو بحر ابرا

میام رو لایه ی اول متنام تا حسابی بارون بارون بارون بارون بارون بارون شم و

گلوم کمی تر

آدم تر

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت13:39توسط مردی با چشمان گرگ |

یه دونه آبی دوتا قرمز بعد هی منتظر می مونی منتظر میمونی منتظر میمونی تا یه سفید میاد و دوتا سبز و یه نارنجی بهت میده میندازی بالا و" سنگ" و" سرد" با هم شروع میکنن از نوک انگشتای دستت میان میان میرسن به سرشونه هات و بعد گردنتو میگیرنو تو یه سنگ سرد و ساکت و منزوی میشی و ایفففففف میری میشینی کف یه دریاچه که ماته و کمی هم آبی داره تا بعد که دوباره قرمزا و آبیا رو میندازی بالا . سفیدا زیادن یه دست سفید وول میخورن تو دست و بال هم قاطی میشن باهم من چشامو خیلی نمیتونم واز کنم پلکام تلپ میافتن روی هم.  صداها خیلی نزدیکن. چسبیدن به پوستم صداها از سفیدان وقتی قرمزارو میندازم بالا سفیدا دهنشونو میبندن این روزا . این روزا ؟ یا این شبا یا این وقتا یه دهنایین که باید خوردشون کنم ولی دسام جون ندارن سنگ ریخته تو دسام

به دکتر میگم :یه پرستار خوشگل میخوام

دکتر میگه : سیا سوخته شو نداریم

میگم : امیدوارم این کابوس باشه

_ امیداورم

 و نیگام میکنه

- منو بفرست پیش دختره

جوابمو نمیده داره یه چیزایی رو یه چیزی با یه چیزی  چیز میکنه

قرصا هواپیمام میشن یه قطارم یا چیزم ؟

_ چرا نمیشن میشن

قرمزارو دوس دارم

آبیا هم خوبن

نارنجیا بدم میاد

سرشو تکون میده و میره و سفیدا بازم خدانفر میشن و میریزن تو هم از هم میکشن بیرون و دوباره هی هی هی هی

یادم میاد من اسم دختره رو اصلا نفهمیدم چیه؟ میگم: چی بود اسمش ؟

دختر سیا سوخته ی موفرفری

اسمش ؟

چی بود ؟

چی بود ؟

چی بود ؟

دوس دارم میم داشته باشه نون هم داشته باشه

دیگه چی ؟

همینا

همممممم باشه میم داشته باشه نون هم داشته باشه

میشه بذاری برم تو جنگلم ؟

آره یه چن روز دیگه

چن روز دیگه ؟

زیاد نیست یه چن روزی

میشه سفیدا برن بمیرن نرن تو هم نکشن از هم بیرون

اوهوم

یه سفید میاد تلک و تلک و تلک میره زیر پوستم خنکه با نفسم میگم داغ دوس دارم ولی اون خنکه و میره زیر پوستمو میگه میخوام گرمم کنی من یه سفید داغونم من سردمه

میخوام برم

کجا؟

 جنگلم

منم میام

 

را میرفتم و نمی دونستم چرا خونه که از کف پاهام میره و صدای شکستن یه چیزایی میومدم بعضیا داشتن یه چیزی رو می بستن به تخت یه چیزی که هی جیغ می کشید و میخواست پرواز کنه یکی با یه قیچی گنده اومد و پراشو چید بعد بهش گفت : تخم سگ و چن تا حرف زشت دیگه من لبامو گاز گرفتم که خون هم اومد وقتی رسیدم کلبه زیاد خونی تو بدنم نمونده بود دختر سیا سوخته ی موفرفری خودشو بهم رسوند خوابوندم کف چوبی کلبه و گفت خوب میشی زخمامو و بوسید و خوب شدم  بعد شلاقمو دسم داد تا جون بیاد بدوه تو عضلاتم و جون اومد شلاقم تو دستم داغ بود و نبضش تند تند میزد و یه چیزی تو من بزرگ شدو بزرگ شد و بزرگ دختر سیا سوختهموفرفریم اومد و .......

 

دختر سیا سوخته موفرفریم با شیکم باد کرده ش این ور و اونور میره و یه سگ هاپ هاپوی خوشگل دارم با یه سفید تو پوستم همه چی خوبه فقط گاهی وقتا کابوس می بینم میبینم به تختی بسته شدم دارم تقلا میکنم پرواز کنم ولی نمیشه تو خواب با یه قیچی دوستم از اون دوستای صمیمی با هم اینجورییم . بعد از کابوس بیدار میشم تا دفه ی بعد که بازم ..... این روزا کابوس دیگه ای می بینم می بینم که منو گذاشتن تو یه چیز سفید بعد خاک بعد می پوسم بعد از خواب بیدار میشم و دختر سیا سوخته ی موفرفری بچه ای تو بغلشه من یه سگ هاپ هاپو دارم  یه سفیدم تو پوستم فقط گاهی وقتا کابوس

( پایان برده نامه )


نظر سنجی

دو تا سوال که اگه پاسخ بدین ممنون میشم

1_ به نظرتون از بین ( داستانهای نمایشگاه : جیک جیک ) ( جنگ بود دیگر ) ( برده نامه ) کدام یک موفق تر بودن و اگه اشکال نداره چرا ؟

2_ نقاط قوت و ضعف نوشته های من کدوما هستند؟

+نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت11:0توسط مردی با چشمان گرگ |




( برده نامه )

منو از تو یه در شکسته عبور دادن که دقیق مث در واحدم بود یه چهره های ماتی میدیدم که انگار هزار سال با من فرق دارن تو ستون فقراتم یه نیکابریستاکین آورادین علی گفت : خوبی هوارینا لامین درایدرین است یه سفید مث چی ریخته بود دور و برم و یه سوزشی دوید تو ماتحتم یا دستم یا کجام دوست داشتم تقلا بکنم و بزنم به چاک یه دهنی دیدم آخ خدا چقدر خوب بود که خوردش کنم بزنم آخ آخ لامیستیک بریشان همم دیکگورا منش برگشتم هزار سال پیش تو یه مه یا یه چی آب دریا آروم بود دوس داشتم طوفانی شه همیشه ی خدا دوست داشتم موجا بیان رو موجا ساحل بیاد بیاد بیاد بیاد تا میدون اصلی شهر یعنی بزنه  به چاک بسکه از دریا ترسیده و دریا هی بیاد بیاد و من از کوهها خوشم میدونی ابرایه مینالیان میان و اون دهنا دارن زیاد میشن اون دهن خوشمزه که باس خمیر شه و اینج چرا خیسشانت و مورا ؟

 

 

دکتر بهم گفت : پسرم خوبی؟

 گمونم گفت پسرم نمیدونم

گفتم: موهام موهام درهم برهمن

گفت : آره همچین درهم برهمن

_ دختر موفرفریه اینجوریش کرده دست برده لای موهام

_ دختر موفرفری؟

دختر سیا سوخته ی موفرفری

_ دوستته ؟

ممممممم

الان کجاس ؟

من دورو برمو یه نگاه انداختم زیر تختمم نگا کردم جیبای آقای دکترم نگا کردم نبود

تو سرته ؟

تو بغلم بود نه تو بغلم کنارم بود_ لخت قصد بدی نداشتیم

میدونم می دونم

برده مه اختیارشو دارم

گفتم : موهام موهام  درهم برهمن ؟

_ آره همچین درهم برهمن

دختر موفرفریه اینجوریش کرده دست برده لای موهام

دختر موفرفریه که سیاهه؟

ممممم

تنهایی ؟

نیگاش کردم

********************


 

+نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت17:36توسط مردی با چشمان گرگ |

( برده نامه )

 

من و دختر سیا سوخته ی موفرفری طاقباز دراز کشیدیم کف چوبی کلبه و داریم رویاهامونو تو سقف چوبی کلبه دنبال میکنیم . بی هیچ قصد خاصی لخت دراز کشیدیم کنار هم و رویاهامونو دنبال می کنیم بی هیچ قصد خاصی . آتیش هم اون بیرون داره کارخودشو می کنه و هنوز دنبال اون " چی" که تو هواس و لابد خیلی خداس و یه هوا ازش بلن تره هست   داره تقلا میکنه که دساش بهش برسه و هنوز نرسیده هی میخواد برسه و نمی رسه    ما آتیشو گذاشتیم همون بیرون و اومدیم تو و بی هیچ قصد خاصی لخت طاقباز افتادیم  کنار هم و داریم رویاهامونو دنبال میکنیم رو سقف چوبی کلبه . رویاهامون رو سقف چوبی کلبه خیلی خوشگلن دختر سیا سوخته ی موفرفری یه جزیره ساخته که مدام میره زیر آب و دوباره میاد رو آب همه آدمای روی جزیره هروقت میرن زیر آب دهنشونو می بندند وقتی میان رو آب سینه هاشونو این هوا پر هوا میکنن و دوباره. دختر سیا سوخته موفرفری میزنه تو یه رویای دیگه یه مشت خطای درهم و برهم وول میخورن تو هم بعد آبی میاد آبی می دوه تو تن تمام خطای درهم و برهم بعد قرمز میاد بعد سبز؛ میشه بلبشوی رنگا و خطا. از تو این درهم برهمی یه غروب قشنگ بالا میاد که خورشید داره همه شو فرو میکنه تو یه دریایی آخه رویای دختر سیا سوخته موفرفری الان یه دریاست یه جزیره ست که دو سه تا هیکل سیا و درب و داغون دارن غروبو رصد می کنن یه مشت سایه شکسته بسته و خسته ن شاید بابا ننه ش باشن رویای من یه " گرم " هستش یه گرم از ظهر تیرماه هم گرم تر هنوز موندم چه جور تنی براش بسازم فکر کنم همین شکلی قشنگ باشه. دختر سیا سوخته موفرفری با اون چشای سیا سیا سیا ش می ره تو بحر " گرم " من و  رویاش شکل یه " چی " پیدا می کنه با اون دوتا ترکه بلندی که داریم رویاهامونو تو سقف با رویاهای هم قاطی می کنم جوری که معلوم نشه جزیره از من بوده یا گرم از کی ؟ همینطور که داریم رویاهاروبا هم  قاطی می کنیم پوست سیا دختره میخوره به پوست روشن من دختره مث همیشه داغه سعی می کنم تمرکزمو از دست ندم اما دختره پوستش داغ تر از اونیه که من بتونم تمرکز کنم رویاهامون عجیب با هم قاطی شدن وول میخورن تو همو و تو هم بچه میکنن یکی دو تا سه تا چهارتا و ما هی ادامه میدیم و قاطی می کنیم قاطی میکنم

 


 

+نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت16:9توسط مردی با چشمان گرگ |


( برده نامه )


_ ارباب چرا باهات اینکارو کرد ؟

من فقط چش دوخته بودم به آتیشی که دیوونه تر و پرپشت تر میشد و شعله هاش ؛ رو نوک پنجه هاشون بلن میشدن که خودشونو برسونه به یه "چی " که یه هوا بلند تر از اونا بود

_ اون وختا شلاق نداشتین ؟

_ اون روزا دسام خالی بود خالی خالی خالی

_ نمی تونسین داشته باشین

_ اگه شلاق داشتم اینجوری باهام رفتار نمی کرد

_ همه این آتیشو میریختین تو تنش ؟

_ سیا و کبودش میکردم

_ سفیدا وقتی شلاق دس میگرن خدا میشن اینقده خوشگل میشن

_ وقتی تو دستمه بهم شهامت میدن جبو شچامو خون میگره و هیچ دیاری جلودارم نیست حتا اونجامم گنده تر همیشه ست

_ سفیدا وقتی شلاق دس میگرن خواستنی ترن

این یه تیکه تاریکی ؛ این دختر سیا سوخته ی موفرفریم با این چشای سیا سیا سیاش منو بدجور ...... میکنه خاصه که این آتیشم میاد اضافه میشه به یه چیزی که هی گرم تر و گرم تر و گرم و تر میشه و از دست من خارج

شلاق دتو دسام کم کم داره گرم میشه و بازی بازی بازی میکنه

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت10:6توسط مردی با چشمان گرگ | |


12

( برده نامه )

شلاقمو با این صدا" هوویخشششتت" پایین آوردم رو تن برگا  و برگایی که ریخته بودن کف زمین با این صدا پرواز کردن" هوویخشششتت" برگا ناله کردن و خون سبزشون را افتاد وسط کلبه. به دختر سیا سوخته ی موفرفری گفتم: هرکی میتونه یه مادر بخطای درست حسابی باشه  فقط باید یه خورده رگ داشته باشی. بعضیا که بی خایه ن هیچی .  دختر سیا سوخته ی موفرفری با اون چشای سیا سیا سیا سیاش گفت : ها ارباب ها  .بعد ادامه داد :ارباب من برگ بود ه م که با صدای هوویخشششتت بلند شم و خون ازم بره بره بره گرم و....

مامانم هم بابام هم تیکوتارا هم آمیشتو تریسانا هم و اون هم. بعد لخت شدو جای شلاقارو نشونم داد که مث مه یا یه همچو چیزی یه چیز تیز بیشتر بودن شاید یه خطهایی که یه طراح ناشی تو اوج عصبانیتش از دستش رها شده باشن رو یه بوم. البته یه بوم سیا؛ شایدم مار؛ از بین شونه هاش می اومدن پایین

پایین

 پایین تر  و تو گودی کمرش از نفس می افتادن. آروم می گرفتن و یه چیزی می شدن مابین رودخونه و یه دشت که تا خود خود خود خدا ادامه میتونه داشته باشه فقط باید چشماتو ببندی و هی خیالش کنی و باهاش بری بری بری بری

شلاقو یه بار دیگه کشیدم رو تن بیچاره ی برگای زرد و مردنی و دوباره  خون را افتاد گفتم: بوی برگا هیجان زده ت نمی کنه؟ گفت : ارباب بوی بابامو میدن بوی مامانمو بعد هزار تا هیکل سیا و درب و داغون ریخت تو کله ش من خشمم فرو کش کرده بود و به داغی تن دختر سیا سوخته ی موفرفریم هلاک بودم .

+نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت17:3توسط مردی با چشمان گرگ | |