|
11 با یه شلاق سیاه و طولانی برگشتم
کلبه. همه چی سر جاش بود تکون نخورده بود فکر می کردم چشامو یه بار واز کنم همه چی
دود میشه میره تو هوا اما نه مث اینکه اینجا با این چیزا غیب نمیشه بوی نره غوله
رو نشنیده گرفتم و در حالیکه داشتم شلاقمو به رخ دختر سیا سوخته موفرفری می کشیدم
گفتم : کسی این دور و برا بوده ؟ گفت : نه ارباب نه گفتم : از خیانت اصلا دل خوشی
ندارم می فهمی که و با شلاقم یه خورده بازی بازی کردم می دونستم دارم می ترسونمش و می دونستم نامردیه
ولی نمی خواستم بازم زخم بخورم واقعا دیگ
توانشو نداشتم اونقده که باید کشیده
بودم اینجا دیگه نه نمی تونستم گفت : ارباب این واسه چیه به شلاقم اشاره کرد گفتم فکرای بدمو باهاش تارو
مار می کنم خنده ی ابلهانه ای کردم گفت :
آها کسی این دورو برا نبود ارباب گفتم
خوبه اینجوری برای هردوتامون خوبه دوس
ندارم کفری شم من گاهی وقتا دیوونه میشم می فهمی که ها ارباب می فهمم می فهمم خوبه و رفتم تو کلبه تا بیفتم رو تختم و کمی از دست
برم در دختر سیا سوخته ی موفرفری شاید پ.ن : شعرم را در کلمات از من حساب می برند بخوانید
10 چشمامو که باز
می کنم می بینم که افتادم رو تختم که مث یه لنج درب و داغونو به گل نشسته س فعلا نمی دونم داستان از چه قراره فقط میدونم
مث یه هیولا گشنه مه . داغون؛ خودمو می رسونم به یخچال شیشه ی شیرو بالا میکشم و نصفشو از هول میریزم رو
لباس و سرو گردنم گند می زنم به همه چی چن تا نون بیات و کپک زده پیدا میکنم و
خرخر خر می جوم و شیرم روش سر میکشم. یکی دوتا میوه
م هست ته اونارم درمیارم با خودم فکر می
کنم صبه یا ظهره صبه اما صبح کی؟ صبح
دوروز بعد؟ سه روز؟ بعد پنج روز بعد؟ صبح کی ؟ کژو مژ میرم و خودمو میندازم تو حموم بوی گند گرفتم حالم از
خودم به هم میخوره دوش و باز می کنم و خودمو می دم دست آب. حوله پیچ از حموم میام
بیرون و پنجره های واحدمو باز می کنم که هوا بیاد توو که این گند بره بیرون میشینم _ کجایی؟ چن بار
زنگ زدم تورو خدا گوشی و بردار ایییییب _ چرا گوشی و بر
نمیداری لعنتی کجایی ؟ موبایلت که خاموشه باز. اییییییب دختره ی جنده ول
کن نیست مارو باش با کی می پریم خب برو یه کلفت ترشو پیدا کن دست از سرما بردار کجایی پسر زنده ای مرده ای کوشی ؟ چرا اداره نمیای دیوونه
میخوای اخراج شی زود تماسی با من بگیر ایییییببب تورو خدا بگو
کجا........ خفه بابا ولم
کنین پ. ن:
ممنون از دوستانی که آدرس گذاشتن . از دوستانی هم که کتابو میخوان خواهش میکنم
آدرسشونو یا برام کامنت بذارن یا ای میل کنن کتاب که در اومد در اولین فرصت براشون می فرستم ممنون میشم اگه دوستانی باشن و کمک
کنن تا بتونم کتابو بهتر پخش کنم
کتاب من. مجموعه داستان ( بله ما هنوز زنده ایم ) در آینده ی نزدیک شاید بیست روز
دیگه وارد باز کتاب میشه ؛ از اونجا که ناشرین محترم؛ پخش کتاب کسی مث منو قبول
نمی کنن و فقط چاپ می کنن و پولشو میگیرن اینه که خودم باید دست به کار شم و بفروشمش و یا به عبارت محترمانه ترش
پخشش کنم قیمتش هزار تومان و روش تهیه اش اینه که آدرس پستیتونو برای بنده ی حقیر سراپا تقصیر ای میل می کنین
همین که کتاب دراومد براتون پست می کنم و همینکه به دستتون رسید اونوقت مختارین
پولشو پرداخت کنین به شماره حسابی که بعدا خدمتتان عرض خواهد شد مختارین هم پرداخت
نکنین و نوش جونتون نکته ی اصلی :
دوستانی که میتونن به من کمک کنن که بتونم کتابمو بهتر پخش کنم ( بفروشم سابق ) محبت
کنند و بهم خبر بدن که تعدادی براشون بفرستم هر چقدر که خواستند که ایشالله از
خجالتشون در میام .اگه چند تا از
دوستان که بازار کتابو می شناسن یا
دوستانی دارن که دوست دارن این کتابو داشته باشن و مجابشون کنن که بخرن ( بهشون قالب کنن سابق ) کمک بزرگی به من کرده ن به هر
حال لب کلام این که باید کمک کنین امروز میخواستم
که ادامه ی( با نام موقت ؟ ) رو بذارم تو بلاگ اما دیدم که بابا این داره یه کار
جدی و ... از آب درمیاد بهتره اینو تو خلوتم تموم کنم و .... تا بعد به صورت کتاب
درآد و بهتره همون برده نامه رو ادامه بدم که سر راست و بهتره این شد که تصمیم
گرفتم این کارو بکنم اگه اعتراض داشتین بگین ( برده نامه ) یه سیاه و به پوست تنم مالیدم که
خیلی مرغوب بود از اون سیاها بود از اون سیاهایی که واقعا سیاهنا ولی بارون اومد و اینقدر گفت و گفت و گفت تا
سیاهه از پوستم شرو شرو شر ریخت رو خاک و من باز همون شدم که بودم یه تیکه از شبو پیچیدم به خودم ولی تبغ آفتاب
اومد و تیکه تیکه تیکه از تنم شستشو من باز همونی شدم که بودم نشستم و با زغال خودمو سیاه کردم ولی با یه
نرمه باد رفت و الان حتا بخاطرم
نمیارمش حالا من نمیدونم و دختر سیا سوخته
ی موفرفری داره منو میپاد و ریز ریز بهم
میخنده دست بردم و یه تیکه از خودمو با
یارو نره غوله مقایسه کردم ولی این کجا و اون کجا ؛ نمیگم باعث
شرمندگیه ولی دوست داشتم این یه تیکه م آبرو نره غوله رو ببره ولی مال اون وحشتناک بود تا .... .....طولانی و
غیورو بهم برخورده بود قبل از اینا اصلا بهش فکر نکرده بودم آدم بده
که ....ته دلم واقعا آرزو کردم که کاش یه سیاه بوگندو بودم با اون دندونای سفید
اون موهای مثل سیم خاردار اون عضلات تشنه
ی خون ولی .............................
یکی از طرحهای سر در گم نزدیک می شود به طرح سردرگم دیگر ........ اه لعنت چرا نمی تونی گوش بخوابونی یا چشماتو
بازتر کنی باز تر و کمی این اتاق بی رحم با طرحهای بیچاره اش را شفاف تر در یابی ؟ طرح سردرگم میخواهد بدود در طرح یک دست سفید و گم دیگر اما
او تن نمی دهد _ نکن ... نکن چن تای دیگه مونده طرح از پشت هی می چسبد به یکدست سفید و گم تر؛ می شود یک مه جامع الطراف و جامع
الاکناف و ذو بعد بالطریق الاولی کاش می تونستم " این " رو از تنت بکنم کاش و هی مه تر
می شود لعنتی و من بعضی
جاها را گم می کنم طرح گم تر تا کمر در مه
فرو رفته و تقلا می کند یک جسمیت لغزان و مایع را جابجا کند در یکی از ظرفهای شیشه
ای
سرد _ تو فقط میخوای بخزی اینجا لعنتی تو هی
سردت میشه و میخوای بخزی اینجام هی سردت میشه.... و صدای گریه ای می آید که هیچ هم گریه ی نخستین نیست اما من کمی گلوم تلخ
می شود _ آره من سردم میشه خیلی سرد م میشه. میشه منو بذاری تو این ظرف؟ میشه منم جابجا کنی ؟ طرحها میروند آنسوتر و من فقط پچپچه ای می شنوم که آمیخته با گریه و کمی ناله است و جیر جیر چیزهایی و چیزی شبیه ............................... زود باش تموم کن دیگه جوابش ناله ایست که از گلوی چی ؟می آید بیرون.... من هنوز قواعد بازی را نمی دانم _ زود باش لعنتی جون بکن _ حواسمو پرت نکن لعنتی _ چی رو میخوری ... ؟ نمیخوام .. کارتو بکن یک چیزی جیر جیر کرد نالید و گفت : خلاص طرح یک دست سفید؛ فرد می
آید در اتاق که هنوز غریبه ی گل و گشادیست و من که هنوز چشمهام باز نیست و هنوز با بعضی صداها دوست نیستم
از ظرف شیشه ای بیرونات می آورند از زیر چادر اکسیژن که هوایی منزه؛ پاک و ربانی را می چپاند توی حلقت؛ که به
زور سینه ی ظریف و شکننده ات بالا و پایین
بیاید که کسی آن سوی دیوارهای شیشه ای سرش را بچسباند به پنجره ی
شیشه ای؛ قسمتی از گونه اش و بخار دهانش بچسبد به آن و از دیدن سینه ی بی تاب و بی گناه تو لبخندی بدود روی لبهاش
خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا اگه بگیریش
دیگه منو نمی بینی دیگه نه من نه تو خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا به
خودت قسم دیگه پشت سرمم نگاه نمی کنم تو
که منو خوب میشناسی و خدای
مهربان و خدای ترسو و خدای تنها کاری می
کند که تو که سینه ی کوچک تو بالا و پایین بیاید تا قسمتی از گونه و بخار روی شیشه خوشحال شود خدا خدا خدا خدا خدا خدا ممنون ممنون ممنون ممنون خدا خدا خدا خدا خدا جبران می کنم و تو می چسبی به حرارتی عظیم به تنی تبدار و مواج و تو مثل دانه ی خرما می درخشی و شیرینی و هرکه از راه
برسد باید تورا در بغل و تو مثل دانه ی خرما میدرخشی و قرار است نخل مادرت باشد و
عاشق بیابانهای گرم باشی
بیابانهایی که این بار دیگر نه که موجهای دریا این بار باید لوو بر لوو لا فاو بسازند و تو تا آنجا که فکر کار می
کند آبی بروی که
بیابان را تا آنجا که فکر می
کنی بادیه های بی سرانجام ببرد
2 چپانده اندت توی یک شیشه یک حباب و چیزهایی بهت وصل کرده اند ؛ پوستت خیلی حساس تر و
ناز تر ازآ نست که بتوانی اینهارا تاب
بیاوری ؛ هنوز نمی دانی گنجشکی ؛ "خطهای قوام نیامده ی او" یی چی هستی؟ یک مشت خون و رگ و
عصب؛ یک ظرف شکستنی که با بی
مبالاتی کسی می تواند پخش شود کف سرامیکی
یا چوبی یا هر چی این اتاق. به یاد می
آوری چیزهایی را میدانی.. می دانی هنوز از آب و گل بیرون نیامده
ای. آب و گل ؟ شاید خیلی وقتها
پیش خیلی خیلی وقتها پیش وقتی دست گذاشته ای تو ی آب و با گل قاطی اش کرده بعد چیزی ساخته ای هندسه ای بی درو پیکر هیجان زده شده ای به دستکار درب و داغانت با تحسین نگاه کرده ای زیر لب گفته : آه خدایا خیلی وقت پیش شاید خیلی خیلی وقت پیش از بوی خاک خیس
خورده خاکی قرمز و گوشتی مست شده ای سر برده ای بین
دو انگشت و بو کشیده ای از دست رفته ای شاید خواسته ای تنی چیزی از این گل بکشی بیرون در آتش بگذاریش و .....
اما اینها همه می توانند خیالاتی باشند که فقط الان تنها الان و ... الان یک مشت مایع با پوستی نازکی که یک نفر باید ..... هنوز تا یک مشت پوست و استخوان فرستگها را هست
و "رویاهای
بازیگوش" و غلت و
اغلت خوردنها در دیگری آن دیگری" که نفس به نفس دم به
دم دارد پررنگ تر سرحال تر و نزدیک تر می شود با گلگونی پوستش ؛ میخواهی بزنی از
این حباب بیرون دوست داری کسی محکم بغلت
کند محکم خدا خدا خدا میکنی آن کس پایش
لیز نخورد با تو پخش نشود روی کف
سرامیکی این اتاق ؛ تا برسی به آن ساحل امن یا لااقل آن چوب پاره ای که با دستهای ظریف و زیبایت نه
دستهای توانمندت دستهای صرفا زیبایت بچسبی بهش تا برسی به یک مشت پوست و
استخوان ورگ و عصب با چین و چروکی گوشه ی
چشمها آنوقت خودت می توانی چطور موجهای تیره ی بلا را بشکافی و خودت را
برسانی گوشه ای از اقیانوس که یک کف دست زمین سفت هیچ جایی پیدا نمی شود هیچ جا اینجا حبابهای با یک مشت مایع و پوست نازک و چند رگ آماده ی پاره شدن اینجا و آنجا و هر جا ریخته و طرحهای گنگی بیشتر سفید شاید این ور و آنور می روند و لبهاشان تکان
میخورد هنوز خودت را پیدا نکرده ای هنوز چیزی از این طرحههای درهم و برهم نمی
دانی هنوز چشمت را خوب باز نکرده ای فقط می دانی باید چیزی را به دهان بگذاری و هیچکدام از این یک مشت
خطوط درهم و برهمی که این طرف .و آن طرف میروند این را نمی دانند از این خسکی نفس
گیر خبر ندارند از نهری که الان درسینه ی کسیست که تازه از خون و مایعی شناور بیرون کشیده اندش خبر ندارند
خب بالاخره باید شروع کنیم یکی دوروز پیش یه طرحی اومد تو ذهنم و امروز یه تیکه شو نوشتم میبینم که این کی بورد هنوز وسوسه برانگیزه درست عین یه زن نور انگار که از
یک فیلتر قرمز بتابد روی همه چیز ؛ همه چیز که در مایعی قرمز و شاید هم لزج شناور
باشد ؛ اینجور بود ؛ نمی دانم چقدر طول کشید چند سال چند روز چند ماه هرچند میدانم
چند ماهی بیشتر نیست ولی خب آنقدرها هم که
ساده به نظر می آید ساده نیست این روند خیلی
پیچیده تراز آنیست که همه فکر می کنیم بعد از آن رنگهای دیگری آمد تا خودم را بیرون کشیدم یا بهتراست بگویم
کشیدندم بیرون چه ها که بر من نگذشت تنگهسخت ترین
مرحله بود تا حالا پوست تخم مرغی را شکافته اید که بیایید بیرون ؟توی آن فضای بیضی شکل شما یک جوجه ی بی نوا هستید با
نوک ضعیف با بالهای خیس و شکننده اشک می
آید توی چشمتان جمع میشود یک بغض لعنتی هم توی گلویتان فقط با ترس می توانید خودتان را نجات دهید تا
یک کف دست هوای آزاد فرو دهید توی ریه هاتان حالا این پوسته ی تخم مرغ و آن زندان بیضی شکل و غدار سراسر گوشت و عصب و خون
باشد دیگر بدتر شما هرچقدر هم بترسید افاقه نمی
کند باید ترسی دیگر از بیرون هم به شما کمک کند تنها ترسی چند نفره و کشنده
میتواند یک کف دست هوای تازه به شما هدیه
کند تا فرو دهید توی ریه هاتان تازه این اول ماجراست همین که پا گذاشتید بیرون از این سرای بیضی و تخم مرغی پا می گذارید در دنیایی دیگر و می بینید چیزی که انتظارتان را می کشد کف
چوبی اتاقیست یا کف سرامیکیش یا هرکف دیگری دنیایی وارون با سر آمده اید توی شکم یک دنیای دیوانه که کف چوبیش یا سرامیکیش تشنه ی خون است و شما
مثل ماهی لیزی بال بال
بال میزنید
پاهایت دست آدمهاییست که کله و پا و ناموزون نمی دانند چقدر زیر پایشان خالیست که چقدر به
یک کف دست کف چوبی خشک و تشنه به خون نیازمندند آدمهای معلق که بر
عکس تو سر در ابرهای دیگری دارند چهره
شان پشت روبندی پنهانست دارند لبخند می زنند شاید هم چشمهاشان پر اشک شده ترسهایی که که کله پا و معلق دارند نگاه می کنند به یک جسم مایع وار و حساس چیزهایی که بر شما میبارند شاید اینها باشند :
دندانه های وهم رویاهای سه گوش کف خشن زندگی بر آمدن از قرمزی تیره و لایدارکون ریخته تنها و ماه و چه و چه چه و چه و چه و چه و چه چیزی از گلویت بیرون می جهد چیزی که گریه نام
دارد و تو با گریه نخستین شروع می کنی
م3ثل هزاران دیگر مثل صدها هزار دیگری که با گریه شروع کرده اند مثل میلیاردهای
دیگر هنوز یک ترس قوام نیامده و خامی می توان دوستت داشت و امیدی داشت می توان گفت : آره تو ناصیه ش ....... میبینی که دره لی و تنها آمده ای نشسته ای تو دامان کسی که هنوز از او چیزی نمی دانی که چهره
اش تازه ست که چسبیده ای به جداره اش نمی دانی کسی است که مثل پوسته ی تخم مرغی شکافته ایش و او در خیون
رژان لبخند عصبی و متشنجش را بر پیشانی خیس و تبدارت می
کارد آن رشته ی دراز و مغذی را که بریدند
آه آن رشته را که با زخمی از تو گرفتند دنیایت را هوایت را ترسها کم کم شکلشان تغییر می کند کم کم در دیوانه پا گذاشته ای
تنگابها و دریاها تنگابها و دریاهای دیگر تنگابها و دریاهای دیگر تنگابها و دریاهای دیگر تنگابها و دریا
جلیل میگه : تو توو سوئد زندگی میکنی گاهی وختام
میگه تو تو سوئیس زندگی میکنی همیشه هم اسم این دو کشور و می بره ندیدم اسمی از انگلیس یا
آمریکا ببره شاید میخواد یه جوری متفاوت نشون بده میگه : تو توو سوئد زندگی میکنی بعد دستمو میگیره و خیابونا و کوچه پسکوچه های
این شهر لعنتیو نشونم میده میگه : ببین این خیابون فردوسیه هیچ شباهتیم به خیابون
شانز لیزه نداره شاید چون اسم خیابونی رو
تو سوئد نمی دونه میگه شانزلیزه فکر کنم از شانزلیزه تا سوئد خیلی راه باشه بعد
میکشتم این ور ترو میگه: این میدون 22
بهمنه چیز خارجکی توش میبینی ؟ همه هم مث
من و تو حرف می زنن موبوری این دوروبرا میبینی ؟ اگه میبینی دیگه خیلی داغونی ولی
من موبوری نمی بینم گاهی وختام که یه
ادم چشم آبی یا مو طلایی میبینم می ترسم
میگم نکنه ........ می ترسم خیلی داغون باشم بعد میگه : این دورو برا موزه لووری چیزی میبینی؟ خیلی بده آدم ندونه موزه ی لوور کجاس خب همون اول میگفتی تو فرانسه زندگی میکنی تا
بعد اسم خیابونای یه کشورو ......... بعد میگه این "ولیه" میبینی؟ هنوز
دیوونه س هنوز زگیلای رو دستشو میشمره و
گریه میکنه ولی زگیلاش خوب نمیشه عقلم که
هیچی........ میبرتم کلانتری شماره ی
دوازده م نشونم میده میگه اگه کسی این دورو برا خلاف کرد یا مشکلی براش پیش اومد
این کلانتری رسیدگی میکنی این دورو برا اف
بی آی یا اسکاتلند یارد هست ؟ سرمو تکون میدم که نه و آرزو میکنم که کاش جلیل
میدونس اینا تو سوئد نیستن اسکاتلند یارد تو انگلستان اف بی آی تو آمریکا .... که جلیل میکشونتم خیابون حیدری ها میگه: ببین این ساختمونا اگه عطسه کنیم میرزن
سر صاحاباشون میبینی مث خودت داغونن سوئدی این دورو برا میبینی سرمو تکون میدم
که: نه یه سرم میبرتم خیابون پاسداران میگه : کافی شاپ
مافی شاپی اینجا هست نه یه چیکه تو بگو یه چیکه آبجو مابجویی اینجا هست نه اون زنیکه ای که تو خیالته اینجا هست اونی که کرشمه و اداش ..... لااله الا الله اینجا هست ؟ نه میبرتم پیش خشایار میگه : تغییری کرده ؟ تکون خورده
؟ نه میشوندم گوشه ای و میگه خوب سیر کنه ولله همهش همینه همه ش یه دوتا خیابون چند تا آدم بوگندو چن نفر که دنبال اینن که تو به چیزی بخونی که
بو داشته باشه که یه کلمه ای توش باشه ببرنش پیش اونا اونا رو که میشناسی فقط سرمو تکون میدم : اهممم به خودت چن وقته نگا نکردی چند ساله ؟ نمی دونم می برتم تو شیشه ی یانک خودمو ببینم فکر میکردی این ریختی باشی ؟ نه همینی که هستی چشاتو واز کن تو رمانا چه
میدونم بارتلمی ساراماگو اینا جای خوبی واسه زندگی نیستن آره اون بچه رو ببین این باید مال تو بود نه یه بابای
دیگه جلیل میگه :تو سوئد زندگی میکنی بعد شعرامو نگاه میکنه داستانامو میخونه بعد
میگه : میگم سوئد زندگی میکنی میگم ولی
شعرام دیگه اروتیک نیستن داستانامم که کلن
هیچی انگشت میذاره رو یه کلمه و میگه پس
این اینجا چیکار میکنه انگشت گذاشته رو
آلت میگم : خب دلیل نمیشه که این
کارم اروتیک باشه اینجام بیشتر یه
فحشه تازه من خودم تو چن تا کتاب ترجمه
دیدم که این کلمه بود تازه اون کتابام تازه چاپ شدن میخنده و میگه : میگم تو سوئد زندگی میکنی پشت
بندشم یه آه مفصل میکشه جلیل میگه تو سوئد زندگی میکنی و از پارک سراو می
کشتم بیرون و سوار تاکسیم میکنه و به راننده میگه یه رزازی بذار بعد پشیمون میشه و میگه یه حمیدی بذار و صدای
مزخرف گوش فلکو پر میکنه آی بلنج بلنجاو بلنجاو
بلنجاو میگم :میخوام پیاده شم میگه: سوئد پیاده میشی؟ میگم: نه کلن میخوام پیاده
شم بله برگشتم این شاید یه روایت از من باشه با ....... بگذریم یه طرح تو ذهنمه که شاید تونستم بنویسمش و با اون بلاگ و باروز کنم اگه اون نشد با یه چیز دیگه از همه دوستانی که سراغمو گرفتن ممنون و سپاسگزارم دوستیا این وقتا خودشو نشون میده
|
About
به این وبلاگ ؛دست نخورده بیا Archivesشهریور 1388فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 Specific
بلاگ کد
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
انتخاب وبلاگ برتر
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
LinkDump |