تبليغاتX
مردی با چشمان گرگ

مردی با چشمان گرگ

ادبی

 

 

 

8

 

 

تو سایه درخت باکیمای آبنوسی لم داده بودم دختر سیا سوخته ی موفرفری رفته بود چن تا کوزه از آب تگری تیکیان پر کنه بیاره یه هو دلم هوای یه درخت تاکیتوی تابیشا کرد در دم درخت باکیمای آبنوسی شد یه درخت تاکیتوی تابیشا لبخندی زدم و تو سایه ی کشدار و خنکش پاهامو دراز تر کرد و رفتم تو نخ برگهای عجیبیش که هر کدوم اندازه یه کف دس بود یه دفه صدای خش خشی شنیدم دختر سیا سوخته ی موفرفری بود دو کوزه تو دستاش بود داشت یواشکی یه جایی میرفت منم رفتم دنبالش خش خش خش خش خش خش خش خش خش خش خش خش خش خش خش خش خش خششششش خ شششش خش خش خش خش خش خش خش یه جایی رسیده که یه گله درخت باریک اندام و سر به هوا یه حلقه ساخته بودن دنج. دختره یه وانم گذاشته بود تو اون حلقه ؛ لخت شد ؛ نشست تو وان. انگشتشو خیس کرد یعنی این شکلی گذاشت تو دهنش خوب خیسش کرد بعد رو یه پره از هوا که تمیز بود که حتا یه ذره غبارم روش ننشسته بود با انگشت خیسش یه طرح ریخت یه هیکل کت و کلفت و سیا کشید عضلاتش انگار از موجای دریا بودن اینقد که جوش و خروش توشون بود. شما تا به حال از هوا یه نره غول کاکا سیا کشیدین بیرون دختره کشید بیرون . سیاهه یکی از کوزه ها رو ورداشت ایشششششششششششش آب خنکو آروم آروم آروم ریخت رو تن دختر سیا سوخته ی موفرفری بعد دسای گنده شو آروم سراند رو پوست تیره دختر سیا داشت کفرم در میومد شروع کردم به سرفه و اهن و اوهنو شلوغ بازی. غوله دود شد رفت تو هوا رسیدم بالا سر دختره با چشای سیا سیا سیاسیاش نگام کرد خیس بودن گفتم اینجا خدا منم اینجا خدا منم تو اون لحظه خودمو ندیدم ولی انگار یه آهن گداخته بودم که از تو کوره کشیده باشنم بیرون

این جا

خدا

منم

_ ها ارباب بله ارباب

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت21:49توسط مردی با چشمان گرگ |

 

 

 

7

 

 

( برده نامه )



با یه جیغ از خواب بیدار شدم دختره دیوونه شده بود لخت و پتی افتاده بود وسط کلبه خودشو گلوله کرده بود و یه بند جیغ میکشید که : ارباب نزن نزن نزن

 

سرشو برده بود بین جفت پاهاش یه قوزم افتاده بود تو پشتش فریاد میزد و میگفت : آخ آخ نزن آخخخ نزن حالا چه جوری اینو میگفت با صدایی که خون ازش را میافته و بند اومدنیم نیس حالام هیشکی غیر من و دختر سیا سوخته ی موفرفری اون دور و برا نبود ولی من صدای فرود اومدن شلاقارو می شنیدم .شلاق اینجوری پایین می اومد و میشست رو تن دختره خخخویشششتزززز. از رو تن دختره غبار بلند میشد و خون شتک میزد به همه جا رد شلاقا عمیق و رودخونه ای میافتاد رو تنش. من نمی دونستم دست کیو بگیرم؟ جلو کی واسم ؟ داشتم دیوونه میشدم. دیدم دس دس کردن فایده ای نداره من بی معطلی باس دیوونه شم

دیوونه شدم و سعی کردم اون دست مادر بخطایی که که شلاقو میاره پایین رو تن سیاه عین چی سیاه دختره رو پیدا کنم و خورد و خاکشیش کنم. مچ افتاد تو دستم ولی بیشرفش خیلی پرزور بود چن تا شلاقم خودم خوردم. آخ درد داشت آخ درد داشت ؛ ولی هرجور بود اون دستا رو قلم کردم صدای قرچ قرچ استخون اون دسای سفید و مادرجنده بهترین چیزی بود که دختره میشنید گرد و غبار که آروم گرفت نشست خیس عرق گفتم : کی بود؟

: سفیدا سفیدا

_ سفیدا چی ؟

_ میزننمون

_ گفتم تموم شد

گذاشتمش تو آب و یه ماده ی شفادهنده که از عصاره برگ درخت باکیمای آبنوسی به دست میومد.

راجع به این روش میخوام توضیح بدم : شما مهم نیست که زخماتون چقد گنده س یا چرکیه یا هرچی؛ یه نیم ساعت تو یه وان پر از آب و کمی عصاره ی باکیمای آبنوسی دراز بکشین انگار آب ریختی رو آتیش حتا جای یه زخم رو بدنتون نمیمونه

دختره رو گذاشتم تو آب و عصاره برگ باکیمای آبنوسی زخمای شلاقی و دور و دراز تو یه چش به هم زدن غیب شدن و پر زدن از رو تن دختره رفتن به یه جایی که خدا میدونه کجاست . شاید گنجشک شده باشن و نرو ماده شون با هم ازدواج کرده باشن و چند تا جیک جیک ریقوام پس انداخته باشن شایدای دیگه ای هم ممکنه تو کار باشه که حوصله ندارم بهشون فکر کنم چون میخوام بگیرم بخوابم البته اگه اون دست نامریی و مادربخطا بذاره

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت8:39توسط مردی با چشمان گرگ |

6


اینجا هر درختی که بخواین هست. هر درختی؛ مثلا من دوست دارم ظهرا زیر درخت باکیمای آبنوسی بخوابم؛ درختیه که وقتی یه کنیز سیا سوخته ی موفرفری داری . باید باشه . مث چی لازمه. خدا میدونه همچین درختی تو کل دنیا نیست حالا تو همه ی سوراخ سنبه هارو بگرد دست به دامن جهانگردا شو نمیدونم بزن تو سرت بزن و بگو من باکیمای آبنوسی میخوام من باکیمای آبنوسی میخوام ؛ اصلا خودتو بکش ؛ ولی همچین درختی نیست که نیست . اگه از یه باغبون یا چه میدونم یه آدم کاربلد بپرسی حتما بهتون میگه : باکیمای آبنوسی ؟
_ آره
_ اولین باره میشنفم ؛ خودت دیدی؟
آره من ظهرا زیرش لم میدم و دختر سیا سوخته ی موفرفریم بادبزنشو ور میداره و منو باد میزنه
بعد باغبونه یا اون آدم کاربلده دهنش این هوا واز میمونه
دوس دارم دختر سیا سوخته ی موفرفریمو بشونم وردستم زیر همین درخت باکیمای آبنوسی با یه مشت نور و یه مشت سایه قاتی شم و ببینم که نور و سایه رو پوست تیره ی دختر سیا سوخته ی موفرفری چه بازی ای میتونه درآره اونوخت منم خوش خوشونم بشه و بگم گور بابای دنیا
به دختر سیا سوخته ی موفرفری میگم: سیاه قسیل شو
_ سیاه قسیل ارباب ؟
_ آره یه سیاهه که خیلی غلیظه مث چی غلیظه و تو توو پوستت داریش فقط همه شو باس بریزی بیرون بعد دختره سیاه میشه سیاه قسیل اونم از اون سیاه قسیلای درست درمون نه از این سیاهای رقیق و دم دستی.
بعد یه آتیش درست میکنیم بزرگ؛ چه آتیشی ؛ بعد دختر سیا سوخته ی موفرفری که پوست تیره ش زیر نور اون آتیش دیوونه اصلا یه چیز دیگه س؛ آدمو میبره اون ته مه های آفریقا؛ اونوخته که میفهمی چرا وقتی میگن آفریقا آدم الماس میشه یا اون صحراهای یاغی پهن میشن جلو چشمتو تو میفهمی چرا اربابا شلاق تو دستشونه که چرا هر آفریقایی یه رد مث رودخونه دراز از زخم رو پوستش داره آره الان من اون ته مه های آفریقام چن تا سفید پوست مادر جنده هم میبینم که دارن نزدیک میشن

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت21:32توسط مردی با چشمان گرگ | |

5

( برده نامه )


دوستم زد روی شونه مو و گفت : این گرد و غبار از کجا اومده نشسته رو سر و صورتت ؟ گفتم از اونجا میام و سمت دوری رو بش نشون دادم گفت : کجا؟ : از خیلی دور خیلی خیلی دور از چن قرن پیش دوستم سرشو تکون داد و گفت ": آها _ چن قرن پیش چیکار میکردی ؟ _ رفته بودم یه برده بخرم _ خریدی ؟ _ آره گل از گلش شکفت و گفت : کو ؟ کجاس ؟ یه جایی تو یه جنگل انبوه با کلی سایه و نور تو یه کلبه از چوب گردو _ خوش بحالت _ من برم دیگه قراره بشورتم از چشای دوستم ناپدید شدم و اومدم به کلبه م دختر سیا سوخته ی موفرفری چن کوزه از آب صاف و تگری چشمه ی تیکیان پر کرده بود و منتتظر بود تا من بیام که بشورتم با آب سرد؛ یه وان درست کرده بود از چوب گردو لباسامو در آورد گذاشتم تو وان و شروع کرد با اون دستای قوباغه ایش و با اون چشای خداش منو شستن آی چه حالی میداد مدام میگفت : ارباب دستاتونو بدذین ارباب یه کم بچرخین ارباب ق سینه تونو ارباب شونه تونو ارباب ارباب ارباب وای خدای من خوشحالم تو این قرن گهی یه جای دنج دارمو یه کنیز سیا سوخته ی موفرفری که غبارمو پس میزنه مث یه کتیبه ی کهن گرانبهام میکنه آی خدا آوردم از وان بیرون و نشست خوب خشکم کرد دستاش که میخورد به پوست تازه م یه حس خوشایند بهم میداد یه جورایی حس میکردم خونم چار اسبه داره میتازه یه همچین احساسی داشتم


پ.ن : نفس

+نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت9:13توسط مردی با چشمان گرگ |

4

( برده نامه )

مث همه ی سیاها دندونای محشری داره. تا دلتم بخواد چارستون بدنش سالمه. زشت ترین موجودیه که خدا خلق کرده؛ خدا میدونه خدا چقد وسواس به خرج داده یه کاری کنه که تو زشتی رو دس نداشته باشه . دستاش مث دسای قورباغه س؛ چشماش سوال بارونت میکنه ؛ کجکی میخنده و مث پنگوئن را میره. تا میخوای چیزی حالیش کنی پیرت در میاد. موهاشم که مث سیم ظرفشوییه؛ دست میبری لای موهاش انگاری دس بردی میون یه مشت سیم خاردار ؛ با اون مدلی که میافدشونم حسابی کفر آدمو در میاره. انگاری راههایی ان که به برهوت باز میشن؛ به پوست تیره و راز آلودش. آدم باس خیلی دل گنده ای داشته باشه که بخواد خودشو تو پوست تیره ش غرق کنه. وختی باهات حرف میزنه فکر میکنی تو چشات زل زده و داره واو به وا حرفاتو میشنفه اما هه هه ! خیال باطل! اون اصلا اینجا نیست یه جاییه اونور  آبا ؛تو جزیره ی تاریکشونه تو سیا سنبوای دیگه داره وول میخوره . پوستای تیره شونو دارن میمالن به هم و عشق میکنن . اصلا دوس ندارم پای یه پسره ی سیا سوخته تو زندگیم وابشه امیدوارم هیچ وخ چشامون تو چشای هم نیفته . از چیزای دیگه ش چی بگم؟ همه ی اینا باعث میشه از همه دخترا خوشگل تر و دلنشین تر باشه خدا میدونه خدا چقد سختی کشیده تا یه همچو چیزی بسازه بت قول میدم عرق نشسته رو پیشونیش و بعد از اینکه ازش فارغ شده گفته : آخیییشش عجب لعبتی ساختی خدا همیشه جلوتر از من راه میره تا اگه چاهی باشه اون بیفته توش و من سر خرو کج کنم و از یه راه دیگه برم دم در میخوابه تا اگه شیری یا جک و جونور دیگه ای حمله کرد اونو بخوره و تا به اون مشغولن من فلنگو ببندم و در برم. خدا میدونه یه برده داشتن چقده خوبه. میتونی هر وخت حال و روزت گه مرغی شد یه در کونی بش بزنی و عقده تو خالی کنی یا چه میدونم وادارش کنی با کون لخت برات برقصه خدا میدونه یه برده دار بودن چه چیز محشریه من که دارم عشق دنیارو میکنم


پ.ن: نفس

+نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت12:22توسط مردی با چشمان گرگ | |

۳

 

( برده نامه )

الان کنار بندرم . رو این اسکله که موجا تنشو میلیسن و اون مث یه جنده کیفور میشه. آره الان اینجام و با این لباسایی که پوشیدم یه آدمیم از یه قرن دور و دراز خدا میدونه مال چند صد سال پیشم. اسم این بندرو و اسکله رو نمیدونم شایدم دست نیگر داشتم تا خودم بعدا براش یه اسمی دست و پا کنم. شایدم مث جنده ها باشه که هرکی به یه اسمی میخونتش. من یه آدم یغور و گردن کلفت نیستم واسه همین لباسام به تنم زار میزنن ولی خداییش حس خوبی دارم. منتظر یه کشتی ام که برده هارو میاره دوس دارم وختی کشتی نزدیک میشه واسه اون دختر سیاسوخته ی موفرفری دس تکون بدم ولی ارباب هیچ وقت برا یه برده دس تکون نمیده حتا اگه اون یه دختر سیاسوخته ی موفرفری باشه. کشتی میرسه برده هارو پیاده میکنن برده های سیاه نره غول و چارشونه که زنا زیر چشمی میپانشون و  حواسشون به چیز اوناس میان پایین. با اون پوست تیره و دسای بزرگ  اونام رها و سبکبال انگار نه انگار که یه وزنه ی مث چی سنگین بستن به پاشون از نگا زنا لذت می برن شایدم اینجوری دارن از ما انتقام میگیرن بعد اون دختره ی سیا سوخته ی موفرفری میاد پایین  چند تا زن سیا سنبوی دیگه هم هستند که خوشگلی تازه نفس و گیرایی دارن  اونارو میارن بازار برده فروشا. اینجا غوغاییه گمون نکنم اون دختر سیاسوخته ی موفرفری حتا یه طرفدارم داشته  باشه با این قیافه ی داغونی که داره  ملت پولشون نمیدن پای یه دختر سیاسوخته ی موفرفری . ولی قیمتش هرچی باشه میخرمش. خدا میدونه هر قیمتی باشه میخرمش اون مرد برده فروش که آدم اصیلیه؛ که آدمارو این شکلی شاد میکنه؛ این آدم شریف ؛ قیمتارو میگه و منظورش اینه که کم کم باس سر کیسه رو شل کرد . مام سر کیسه رو شل میکنیم. مث چی سر کیسه رو شل میکنیم و من حواسم به اون مادرسگیه که بخواد دختره رو از دستم بیرون بکشه وقتی میگم: من میخرمش. خدا میدونه صدام شکلیه که چارتا برده ی سیاه نره غول با اون شونه های پهن میتونن کنار هم توش بکپن. اینجوری گفتم دختره رو میخوام حتا یه جورایی غیرتیم شده بودم . اونام حساب کار دسشون اومد و لام تا کام چیزی نگفتن

 آره اون دختر سیاه سوخته ی موفرفری مال من شد خدا میدونه که چقده خوشحالم



پ.نفس 
  

 

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت10:40توسط مردی با چشمان گرگ |

 

 

 

2

 

                                        ( برده نامه )

 

دراز کشیدم و دارم به اون بردهه فکر میکنم اون دختر سیا سوخته ی مو فرفری

چشام پر اشکه و پاهام دارن پدرمو درمیارن و دستی نیس که منو بچلونه و اون صخرهه خبری ازش نیست تا  این خون راشو از سر بگیره  با اون صدای وحشتناک خوشگل:  تام تام تام تام تام  واقعا جای همچین چیزایی  خالیه  خدا میدونه که  جای همچین چیزای محشری خالیه .....  بازار برده فروشام سگ هزار ساله که تعطیله و  جاشون پاساژا و  مغازه هایی واز شدن که به تف ابلیس هم نمی ارزن لعنت 

فک کن تو یه کلبه ایی هستی که از چوب گردوئه با همون قهوه ای گیرا و خدا  فکر کن این کلبه یه جایی تو دست و بال درختای انبوه و ناشناسه میوه شونو هم نمیدونی خوردنیه یا نه بعد اون دختر محشره میاد اون دختر سیا سوخته ی موفرفری  یه سبد از میوه ی اون درختا رو آورده و میذاره جلوتو و میگه ارباب بخورین بعد خودش یه گاز گنده میزنه به یه میوه و خاطرت جم میشه  که میتونی بخوری تو دست و بال درختای انبوه و ناشناسی سایه هام با یه مشت نور مث چی با هم قاطی شدن و  ریختن تو کلبه      لعنت بر شیطون تو قرن گهی زندگی میکنیم تو یه گله جا که همسایه تم صدای گوزتو با مغز استخوناش میشنفه و...  لعنت بر شیطون تو زمونه ی گهی نفس میکشیم خدا میدونه تو بد زمونه ای زندگی می کنیم

امروز اون جندهه رو دیدم که بش میگن دوس دختر یا همچه چیزی خدا میدونه ازش عقم گرفت  این کجا و دختر سیا سوخته ی موفرفریم کجا  محل سگم بش نذاشتم و رامو گرفتم و یه کله اومدم خونه که باز پاهامو دراز کنم و به اون دختر محشره فکر کنم  اون دختر سیا سوخته ی موفرفری  

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت17:13توسط مردی با چشمان گرگ | |

 

( به زه ی نا مه )

خب راستشو بخواین عشقم اینه یه برده داشته باشم

قبلنا به این جور برده ها کنیزم میگفتن

دوست دارم یه کنیز سیاسوخته ی مو وزوزی داشته باشم .خدا میدونه که این برده ها لعبتایین که خدا آفریده .

گاهی وقتا از پا که می افتم دوست دارم یکی بیاد و پاهامو بمالونه یه ساعتایی هست که دوست دارم منو بچلوننن. دوس دارم تو دستای سیا و ناشی مث خمیر ورز بیام؛  تا این خون مث رودخونه بال بال بزنه و دوباره این تنو بزاره زیر پاش. خب کی بهتراز یه دختر سیا سوخته موفرفری میتونه این کارو بکنه؟ خدا میدونه که هیشکی

 هیشکی مث یه دختر سیا سوخته مو وزوزی نمی تونه این عضلاتو رام کنه این رنگارو به یه جایی برسونه

 یه موج چی میخواد غیر اینکه بیاد و بخوره به تن یه صخره ؟ خدا میدونه که هیچی

 وقتی یه موج پوفففففی میاد و خودشو میکوبونه به تن یه صخره وفقط  خدا میدونه چی میشه همه زندگیش همینه.  میخوام بدونی که همه ی زندگیش همینه.  خدا میدونه همه ی زندگیش همینه  

خدا میدونه دوس دارم یه برده داشته باشم یه دختر سیا سوختیه موفرفری که دم به دیقه بگه: ارباب ارباب تو کمرتون کاری هست که بخواین؟ خدا میدونه هیچی لذت بخش تر از این نیست که یه برده داشته باشی بهت بگه: ارباب ارباب که بخواد یه کاری تو کمرتون بکنه که یه صخره باشه که موجاموجتونو  ناگزیر کنه

حالم از این قرن گهی به هم میخوره دیگه سگ صاحابشو نمیشناسه دیگه ما سگ شدیم وسگامون صاحابامون خدا میدونه که دارم حقیقتو میگم  دوست دارم برگردم به اون قرنا تا توو بازار برده فروشا یه چیز زنده بخری که ارزششو داشته باشه مثلا یه دختر سیا سوخته موفرفری که با اون چشای خوشگلش داره التماست میکنه و با همون چشای خدا میگه ارباب ارباب بیا منو بخر اون وخت میخرمش خدا میدونه که میخرمش

خدا میدونه چقدر  دوس دارم که  یه برده داشته باشم  یه دختر سیا سوخته ی مو فرفری  

 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت22:54توسط مردی با چشمان گرگ |

این روزها اصلا حال و روز خوشی ندارم همه چیز علیه منست برای همین زود ایت داستان را تمام کردم حالا چرا برای چه چگونه را بعدا خواهم گقت : این پست طولانیست ببخشید

 

( جنگ بود دیگر )

 

شبها همچنان صدای لاوه لاوه لاوه های بی حاصل از خانه ها بلند است زنان با سینه های خیس از شیر  که جامه هاشان را لک انداخته دهانهای کوچک و تاریکشان را باز می کنند و میخوانند : لاوه لاوه ای روله ی شرینم  و چند قدم  نرفته به گریه می افتند گافاره ها از حرکت باز می مانند و مادران سرشان بر سینه شان خم می شود و شیر متهورانه و بی ملاحظه از سینه شان شتک میزند به در و دیوار؛ بعد دوباره لاوه لاوه شان را از سر میگیرند.  من این ساعت در آغوش رقصانم . رقصان از پوستم کنده نمی شود و خوشحالم که زخم هم از من جدایش نمی کند  رقصان هنوز در من قوام نیامده اما بوی مطبوعی دارد  پناهگاهیست که می توانی به آن بخزی و جنگ را فراموش کنی

 

 

 

 صبح که از خواب بیدار شدیم  با منظره ای غریب و تازه روبرو شدیم  در خیابانهامان آدمهایی ژنده پوش و سوگوار در حرکت بودند که مانند کوران راه می رفتند و مقصدشان را نمی دانستند  کورمال کورمال  دنبال کف دستی سایه می گشتند تا در آن بخزند و بر سرنوشت تاریکشان گریه کنند مردم من ابتدا از پنجره های نومید و کوچکشان این منظره را تماشا می کردند  سپس از خانه هایشان بیرون آمدند و از نزدیکتر شاهد رنج و حرمان این مردمان بی نوا و دردمند شدند آنان به زبان دشمنانمان تکلم میکردند. بازبان آنان می گریستند با زبان آنان طلب رحمت میکردند وبا زبان مواج و سحرانگیزشان مارا عاشق خویش می ساختند

 

 

من و ییشا و سیبین و تابان نزدیک می شدیم به این مردم سوگوار دست می کشیدیم بر سر و موی آنان  سعی میکردیم دشمنانمان را از نزدیک بشناسیم و لمس کنیم  وقتی دشمنانمان را لمس می کردیم چشمهایشان از اشک آکنده می شد و مارا سپاس می گفتند ما ناخواسته آنانرا نوازش می کردیم و از لمس دشمنانمان غرق حیرت و سرگردانی می شدیم  گیسوی زن دشمنم را نوازش کردم  موهاش شب خالص بود با چهره ای مهتابی و رنگ پریده  چشمهایش را بسته بود انگار که داشتم بر زخم عمیقی که از همه پنهان ساخته بود مرهم می گذاشتم : آهسته گفت : سینابی تابیشتا هاویرم دوست داشتم معنایش این باشد : مردم باش مردم باش  اما من برای این منظور سالهای زیادی پیش رو داشتم که باید آنهارا به سرعت باد و برق پشت سر می گذاشتم با خودم گفتم : خردسالی چیز گندیست  زن لبخند زد و دوباره گفت  سینابی تابیشتا هاویرم سرم را به علامت تایید تکان تکان دادم

 

زن رو به من کرد و با لهجه ای غلیظ و سودایی گفت : ما از همیم از هم  و اشاره کرد به پوست مهتابیش  و اشاره کرد به پوست مس فام من  دست گذاشت روی سینه ام گوش چسباند به طرف چپ من و دوباره گفت : از همیم  از هم  گفت : از یک پوست و اشاره کرد به پوستش  ازیک استخوان و استخوان ساعدش را نشان داد من گفتم : از همیم از هم با همان لهجه ی زیبا و غلیظ و سودایی خنده تمام چهره ی زن را در برگرفت مثل آفتاب که صلوه ظهر یک تن سایه نمی گذارد خندیم مثل آفتاب صلوه ظهر

 

 

به زن گفتم : رقصان  رقصان  زن زمزمه کرد رقصان رقصان  انگار با تکرار این نام خطوط درهم برهم ذهنش رمق میگرفتند و تمام توانشان را به کار می برند تا هندسه ای بسازند با چشمانی سیاه اندامی موزون و گیسوانی ریخته بر شانه ها  و انحناها و قوسها زن دوباره گفت : رقصان  رقصان و خطوط بنیروتر و بسامان تر می شدند زن دوباره گفت : رقصان رقصان  گفتم رقصان رقصان چشمهایم به اشک نشسته بود

 

 

مردم من دشمنانمان را به خانه هایشان آوردند آنان را از زخم و مصیبت شستند به آنان غذا دادند و حتا نامشان را هم پرسیدند  دشمنانمان مارا بسیار سپاس گفتند  و سعی میکردند چشمشان به زخمهای ما نیفتد نگاهشان را میدزدیدن ما هم بر زخمهایمان پارچه های سفیدی انداختیم تا میهمانانمان شرمنده نباشند 

 

 

روی دیوار میهمانان مندرس و وحشت خورده مان را کشیدیم من در این نقاشی طولانی دنبال رقصان می گشتم خط به خط و قوس به قوس و انحنا به انحنا  نقاشیهارا کاویدم و امیدوار بودم  که رقصان را بیایم اما از رقصان بر دیوار کسل و خسته چیزی پیدا نکردم  روز بعد هم با امیدی نوپا و خستگی ناپذیر به دیوار نگاه کردم  دنبال نشانه ای از رقصان اما باز هم درغ از یک خط یا انحنا با یقینی شکننده به خانه بر گشتم  روز بعد دوباره خودم را به دیوار رساندم  وقتی آن طرح گیج خورده و مضطرب را دیدم قرار از دست دادم و دریک غرق شدگی ناگهانی  خودم را به دست امواج بلند  سودا سپردم  وقتی به خودم آمدم شب شده بود و من با چشمانی نمناک داشم خیره خیره رقصان گیج خورده و مضطرب  را بر دیوار نگاه میکردم

 

 

سعی کردم بفهمم این نقاشی را چه کسی یر تن دیوار حک کرده  خطوط  خام و اندکی اغراق آمیز بودند خطوط در کمرگاه تبدیل به رودخانه ای عصبی و مهار ناپذیر می شدند و وقتی به رانها ختم می شدند قرار از کف می دادند  و از ادامه سر باز می زدند اما با اصرار و شاید اجباری شلاق کش  مجبور بودند کارشان را تا آخر به پایان برسانند خطوط در آخرین سفرشان خرد و خراب و خسته بودند و می خواستند دوباره بر گردند و در کمرگاه برای همیشه بمیرند   فهمیدم این خطوط عاصی و تند مزاج از کیست برای همین راه خیابان چهاردهم را در پیش گرفتم

 

 

ییتاک را چسباندم به سینه ی دیوار و درحالیکه قصد داشتم با دندانهای وحشی ام را گلویش را پاره پاره کنم گفتم : حق نداشتی رقصانو لخت بکشی حروم زاده گفت : وقتی تن می شست دیدمش تو که میدانی من قلمم را نمی توانم مهار کنم از خون من دست بکش  رهایش کردم و گفتم : کجاست ؟ گفت :و نمیدونم من فقط یه رهگذر بودم  خیابان دوازدهم دیدمش بعد کسی آنهارا با خودش برد

_ کی ؟

_ نمیدونم

_ به نظر آشناشون میومد

خدای من خدای من  کی بوده و آنها الان کجا هستند

 

 

فردایش زدم به کوچه ها و خیابانها  دست در جیب  دقیق می شدم در تک تک صورتها گاهی صورتی را از دست می دادم سراسیمه بر می گشتم  صورت را نگه می داشتم و خیره می شدم در خطوط چهره اش ما نه این هم نبود و دوباره از نو شروع می کردم  حالا دشمنانمان رنگ و بوی مارا گرفته بودند به سختی چهره شان را از چهره های کهنمان تمییز می دادم آنها جزیی از ما شده بودن پاره ای از پیکرمان من در دریای آدمها راه باز می کردم و تک تک این امواج خموده بلند پرواز نومید پاکشان  گه این زندگی را بگیرد را از نظر می گذراندم به دنبال تک موجی آبی و رها  که میتواند بر خون من بشورد و پاک از دستم ببرد اما  آن موج رخ نمی نمود و من همچنان  پیادهرو ها و خیابانهارا زیر پا می گذاشتم هواپیماها نگهان آمدند و  تمام  بمبهایشانرا ریختند بر قسمت غربی و سبک بار و رها به آشیانه هایشان بر گشتند  مردم من و دشمنانمان یکسان به هوا بر می خاستند سپس راه خانه شان را گم می کردند و هیچگاه به خخانه هایشان بر نمی گشتند  چشم انتظارهایشان چشمهایشان کبود می شد موهاشان سپید استخوانهیشان خاک اما هیچگاه خبری از آنها نمی شد با ترکشها و زخمهام  به خانه باز گشتم

 

 

با زخمهای کمیابم در دریاچه ی نمک غرق شده بودم و ساحلی نمی یافتم مادرم از دریای نمک بیرونم کشید زخمهام را بوسید و مرا در عطر گلی غریب و دوردست پیچید مادرم گفت : این عطر می تواند در پوستت تا زمانی کار رقصان را بکند  عطر در من رقصان بود اما برای مدتی کوتاه من در خلسه ی  دیر یاب و گم غرق شدم  حس می کردم دارم از دست میروم و هیچگاه بر رقصان نخواهم پیچید اما عطری با لحنی مجاب کننده  و فتنه جو  زن وار در گوش من گفت : من رقصان ام  من تنها  توانستم بگویم  آه بله

 

 

تبلیغاتچی ها دوباره در خیابانها و کوچه ها دوره افتادند و از ما خواستند از پذیرفتن پاره های پیکر دشمنانمان تن بزنیم  تبلیغاتچی ها می گفتند : این جسدهای متعفن را قی کنید  آنها خونم مارا مسموم می سازند  تبلیغاتچی ها تا می توانستد اخم به ابرو می آوردند هنگامی که کلمه ی دشمن را تلفظ می کردند سعی می کردند با طیفی از رنگهای لجنی و زردهای یاوه بپوشانندشان  ما خم به ابرو نمی آوردیم و گوش می سپردیم به آواهایی که در سرمان بود

 

 

 

تعدادی از جوانانمان روی آوردند به نوشتن متنهایی که از زبانی جسور و بی باک سود می جست آنها از کشور دشمن چیزهایی می گفتند که تنها در خواب و خیال متصور بود میهمانان ما هم بر طبل این سودا میکوفتند و رنگهای آتشین و سحرانگیزشان را در آن می دمیدند جوانان ما آرمانشان کشور دشمن شده بود و میهمانان ما میگفتند آری اشک در چشمهای رنجورشان دریا می شد و می غلطید بر گونه های زیبا و شفافشان  انها میگفتند ما نمی خواستیم اما دست تقدیر و هر چه می گفتیم دست تقدیر آنها می پیچیدند به زبان شاعرانه و سحر انگیزشان و ما را با دنیای غریب و پر رمز و راز تنها می گذاشتند کشور دشمن آه خدای من چقدر زیبا میتواند باشد

 

 

جوانان از کوه " که ور " بالا می رفتند  به بالای که ور که می رسیدند  به دوردستها خیره می شدند  به دوردستی که کشور دشمن نقطه ای در آن بود  چشمهایشان را می بستند و در خیابانهای  آنجا در شبهای چراغانیش غرق می شدند  تعدادی از آنها از این رویا بیرون نمی آمدند و آنقدر در این رویا می ماندند تا تکه سنگی از کوه می شدند و برای همیشه در این رویای کشنده غرق می شدند  عصرها ما از پنجره های بغض آلودمان این جوانان را می دیدیم که رویاهایشان را بر دوش گرفته اند و از که ور با لا می روند شب هنگام خرد و خراب و غمین از کوه پایین می لغزیدند و شهر را با رویاهایشان که از دوردست می آوردند بی تاب می کردند

 

 

تبلیغاتچی ها که یک مشت آمپلی فایر زنده بودند دوباره خیابانها و کوچه هارا قرق کردند و گفتند  از این رویای بیهوده دست بکشید بیایید و خون خودرا منزه کنید  از رویاهای مسموم کننده ی دشمنانتان حذر کنید آنسوتر سرابی بیش نیست بیایید و خونتان را پاک کنید اما جوانان ما با خون رویا بافشان همچنان به دوردستها خیره می ماندند سربازان  دوباره قسمت غربی را  اشغال کردند و جوانانرا وادار می کردند خونشان را منزه کنند  اما جوانان ما سر فرود نمی آوردند  پس آنهارا به سینه ی تلخ دیوار چسباندند و آتشش  خون جوانان بر دیوار نقش تازه ای زد  دیوار ما دیوار ندبه نیز شد

 

 

برپای جوانان ما زنجیرهای گران بستند  آنها دیگر نمی توانستند از که ور بالا بروند و خیالشانرا پرواز دهند در زنجیرهای بویناک و مسللوشان غمگنانه می گریستند دق میکردند و می مردند نعش جوانان در زنجیر کوچه هارا بند آورده  آنهایی که میتوانستند پرنده ی خیالشان را رام کنند اندک بودند  ولی عاقبت آنها نیز تن به پوسیدن و تباه شدن می دادند  ما طاقت دیدن این جنایت را نداشتیم  پرنده های ما دسته دسته از آسمان کم می شدند و سر بر بالین سرد خاک می گذاشتند ما مردم نگون بختی هستیم ؟

 

 

با خش خش زنجیرهایمان اینجا و آنجا می رفتیم  رویای من شاید تنها رویایی بود که نیاز به که ور نداشت و زنجیر نمی توانست از نفس بیندازدش من به هر جایی که خیره می شدم می توانستم رقصانرا خیال کنم  و نیازی نبود به کشور دشمن چشم بدوزم  زنجیرها تنها هنگامی مزاحم بودند که هواپیماها می امدند کسی دیگر به کانال نمی رسید و کشتگان ما هزار هزار می شدند

 

 

شبها می نشستیم و دانه دانه زنجیرهایمان را می شمردیم و امیدوار بودیم بار دیگر که دانه های زنجیرهایمانرا میشمماریم تعدادی از حلقه هایش گم شده باشد کم شده باشد یا هرچی  فقط کم شده باشد  و شب بعد دوباره با امیدی سوسو زن و مردد دانه های زنجیرهایمانرا می شمردیم و دوباره می شمردیم و دوباره می شمردیم میگریستیم و می شمردیم  های های می گریستیم و می شمردیم اما گریه هیچ زنجیری را نگشوده ما نومیدانه به تاریخ پناه آوردیم شاید سطری بیابیم  که در آن گریه توانسته باشد زنجیری را نابود کرده باشد  شاید پیدا کردیم شاید

 

 

یکی از قشنگترین نام های دنیا بی شک " مهربان " است مهربان نام خاله ی منست  خاله ام دیشب از قسمت شرقی کنده بود خودش را رسانده بود قسمت غربی و به خانه ی ما آمده بود  خاله قسمتی از شب را به خود پیچیده بود و قاچاقی آمده بود تا خواهرش و شوهر و بچه هایش را ببیند خاله مارا در آغوش گرفت و محکم به سینه اش چسباند و گفت : لعنت به دیوار لعنت به این دیوار و با خواهرش آمیخت و دورود دریایی دیوانه و رویایی ساختند  پدرم بر کرانه ایستاده بود و مثل ما غرق در امواج نیرومند رویا بود  بعد  دو رود از هم جدا شدند و کنار هم نشستند من روبه خاله ام این شکلی نشستم و محو چهره ی مهربان خاله ام شدم مادر سعی میکرد چشم خاله به زخمهامان نیفتد و هرگاه خاله می آمد زخم مارا ببیند  مادر مسیر این رودخانه را عوض میکرد : اونجام هواپیماها  و خاله میگفت : آه بله اونجام  بله  مادر گفت : ولی اونجا کنتر نه ؟ خاله گفت : نه اونجام همین شکلیه  همه قدری ساکت شدیم

_ کاش لااقل اونجا کمتر

دستهای مهربان خاله نشست بر دستهای اندوهگین مادر : همه مون رنج می بریم  بعد خاله مارا نشاند روی پایش و دست کشید به موهام  خاله خوشگل طایفه ی ماست وقتی آدم را نگاه میکند رنگهایت را دیوانه می کند  وقتی خاله مرا بوسید دهانم مزه ی خوبی گرفت نمی دانم چی ؟ شاید بزرگ که شدم فهمیدم  مادر همیشه میگوید شوهر خاله خوشبخت ترین مرد دنیاست  و با غرور خواهرش را نگاه میکند  مهربان دوست داشتنی را نگاه میکند و میداند  دقایق دیگری  این رود به قسمت شرقی خواهد رفت و این دریا دوباره ناتمام خواهد ماند  یک لحظه به این فکر افتادم کاش زنی مثل خاله داشتم  بعد انگار که گناهی مرتکب شده باشم لبم را گزیدم  این روزها زیاد مرتکب گناه می شوم لبم دارد آش و لاش می شود

 

 

کارو بار قاچاقچیان انسان حسابی سکه شده است ؛ از قسمت شرقی آدم میبرند قسمت غربی و از قسمت غربی به قسمت شرقی می خواهم در آینده قاچاقچی شوم  چون هیچ دیواری جلودارشان نیست به هرجا که بخواهند می روند  حتا میتوانند بروند کشور دشمن و آب از آب تکان نمیخورد قاچاقچی می شوم و هر وقت دلم بخواهد میروم خاله امرا می بینم و هروقت بخواهم میروم کشور دشمن رقصان را بغل می کنم و بهش میگویم میخواهی قاچاقچی شوی او مثل گنجشکی به هیجان می اید لبهام را می بوسد و میگوید  آه بله بله  قاچاقچی می شویم  تا هیچ وقت هیچ زنجیری پایمان را نبوسد از بوسه ی زنجیرها بدم می آید جای بوسه هاشان زخم می شود و هی عمیق تر و عمیق تر می شود بو میگیرد و .......  در آینده حتما قاچاقچی می شوم

 

 

مردم نشان می دهند از تب رفتن به کشور دشمن بیرون آمده اند و این باعث می شود کم کم زنجیرها به تاریکی بخزند و گم و گور شوند میدانیم در تاریکی ها کمین کرده اند و منتظرند که دوباره به ما حمله ببرند و مارا در خود غرق سازند  مردم من می فهمند گاهی  جور دیگر عاشق بودن میتواند خطر کمتری داشته باشد اولین روزها فکر میکردیم هنوز بر پاهایمان زنجیر است کند کند راه می رفتیم و غافل بودیم که مثل پر در کف باد میتوانیم این سو و آنسو برویم  اما روزهای بعد با خوشحالی به پاهی لخت از زنجیرمان نگاه میکردیم و به یاد می آوردیم روزگاری پر بوده ایم و الان دوباره میتوانیم  همان سبکی حیرت آور باشیم

 

 

یعنی رقصان بود  یعنی این سایه ای که الان از کنار من گذشت رقصان بود اگر او بود چرا  مرا ندید اگر ...... میدوم دنبالش اما او در خم کوچه ای از یاد رفته است  این سو و آنسو میروم  ولی کو کجاست باز هم آن شکاف عمیق مرا در وهم و حیرت فرو برده است

 

به باوام میگویم چرا شرقیها به ما ظلم میکنند باوام دستهای مرا در دستهای بزرگ و گرم و چروک خورده اش میگیرد و میگوید : تموم میشه تموم میشه  میگویم چرا ؟ باوام انگار که دستهایش را سایه بان چشمهایش گذاشته باشد و به گذشته ای پر از دود و گرد و غبار نگاه کند  زیر لب میگوید : شاید برای اینکه ما هم روزگاری  و ادامه نمیدهد  قیافه شرمگین باوام از اشک در هم می شکند

 

موج دوم شکم های تعهدی در راهست ؛ مادران هنوز جامه هاشان از شیر دیوانه ی سینه هاشان خشک نشده باید به عزای دومیین شکم تعهدیشان بنشینند . امروز جنازه ی زنهای بسیاری را به خاک مجروح و کفر آلودمان سپردند آنها نمی خواستند شکم دیگر بزایند که خوراک جبهه ها شود  اما مادرم تاب آورد ؛ مادران خدا خدا خدا خدا خدا میکردند تا شکم دیگرشان دختر باشد  شاید به این شکل  آنهارا از پاره های زیبای تنشان جدا نکنند . صبح بود که جیغها با هم مثل موجی نیرومند از دریای غربی برخاست و دعایش را به خدا رساند  بیشتر شکمها دختر بودند  این حادثه مثل ابر رحمت  مارا بهشت عدن وارد ساخت اما شادی ما دیری نپایید . کامیونهای حمل نوزادان از راه رسید و دختر و پسر را یکسان بار کامیونها کردند و بردند گفتند : جبهه ها فقط در دست مردان نیست زنان هم باید باشند ما حتا نرسیدم برای خواهرمان نام بگذاریم  . خواهرمان همینطور که دور میشد را می نگریستیم و زیر لب می گفتیم : عسرین عسرین عسرین عسرین

 

 

تعداد مادرانی که با کارد پهلوی خودرا شکافتند سر به فلک می زند  تا عصر تا کمر در خون بودیم  زمین دهانهای متعددش را باز کرده بود و مدام گوشت میخواست و ماهم  مادران را چونان لقمه هایی لذیذ در دهانش می گذاشتیم  مادران مرده  لقمه لقمه لقمه لقمه  در اندرونی دهشتناک خاک مدفون می شدند

 

 

رفتم پای دیوار طولانی و غمین و پنجه ی خونالودم را چسباندم روی آن  بر بازوی نقاشی رقصان که باد و باران به همش زده بود و هندسه ای عجیب ساخته بود  چقدر باران دلم میخواست چقدر باران  باران چقدر دلم میخواهد باران باران باران باران باران

 

 

 

گفتم : فکر نکنم گفت : میتونی امتحان کنی  لختش کردم پوستی تیره داشت 

_ بوی خوبی میدی ولی نه اون نیستی

_ چشمام همونه که گفتی حتا این انحنا ها این کشیدگیها و انشگتش کشیده شد روی ران  و آمد به باسنش از آن گذشت و به کمرگاهش رسید

گفتم : مث مینیاتورهایی همونا که زیر یه درخت ظریفند یه آهوام میاد سر میذاره جلو پاشون یه پیریه هم یه جام شراب میگیره طرفشون  اونام عشوه میان با اون کمر باریک و اون دهن تنگشون فقط یه فرق داری

_ چی ؟

جای آهو و اون نهر و اون درخت لاغره  هواپیماها هستند و بمبایی که میان پایین و مثل قطرات بارون میشینن رو شونه های ما  شونه هامونو ویرون می کنن  جای اون پیرمره هم من ام

خندید و گفت : همینش  جای اون چیزا رو پر می کنه  بعد آغوشش را باز کرد 

گفتم : خیانت به اون نیست

گفت : نه  نه ( خیلی مطمئن گفت : نه نه )

گفتم : من یه نوجون عاشق و دیونه م  فریب که نمی خورم

_ از کی ؟

_ از تو . از تنت

_ فکر می کنی دارم فریبت میدم

_ نمی دونم

 شانه هایم را در دست گرفت و گفت : هیچ وقت این کارو نمی کنم  و با من آمیخت

 

 

حس میکردم کثیف شدم حس می کردم دریا هم نمی تواند مرا بشوید با آن موجهای بلند همتش  مدام به خودم میگفتم : خودتو فروختی بدبخت خودتو فروختی  و از چیزم بدم می آمد

 

سعی میکردم عطر گل سرخ مغلوبم نکند اما او انگار نقطه ضعفم را پیدا کرده بود  من سرم را پایین می انداختم چشمهایم را می بستم نفس نمی کشیدم تا چیزی نبینم تا چیزی نشونم تا فریب نخورم تا نروم پیش آن زن مینیاتوری که در آن  ابرها بمباران می کنند که من در آن  جای یک پیرمردم که آهو نیست که درخت نیست که .......  نمی خواستم دوباره کثیف شوم  ولی آن انحناها  آن قوسها  آن چشمهایی که جوری سرگردانی در آنها بود  فریبم میدادند  زخمهایم را آرام میکردند  و کثیفم میکردند  آن زن که حتا اسمی هم از او به خاطرم نیست هرروز مرا بر سینه اش میخواباند و می پیچاندم در طیفی از رنگهای تند  و با صدایی از نفس می گفت : خودتو به من بسپار  زخم نمی بینی باور کن و من مجاب می شدم.  روزها و شبهای بیشماری من در کثافتی لذت بخش غوطه ور بودم

 

مادرم میگوید : بوهای دیگه ای میدی

_ بوی بدی میدم ؟

مادرم مردد است

_ بوی بد که نه  و خیره می شود به لبهای آش و لاشم  و میگوید : نه ...... فقط یه بوی دیگه میدی

میگویم : شاید مال رودخونه س

مادرم در حالیکه در بحر چیزی فرو رفته میگوید

_ نه از رودخونه نیست  نه از رودخونه نیست

 

هواپیماها نیامدند اما من توی کانالم  میخواهم بوی رودخانه بگیرم  ساعتها می نشینم در آب لجنها را میمالم به تنم  و منتظر میمانم در من اتفاقاتی بیفتد ولی این بو سمج تر وحشی تر و زن تر از چیزیست که فکر میکردم  هاران گفت : حواست نیست ما تو یه سنی هستیم که فقط باید ازش گذشت تا این بو بره می فهمی ؟

نمی فهمم

 

 

پدرم را بردند جبهه تا در کنار طفل  هنوز از آب و گل در نیامده اش  تفنگش را رو به دشمنان زیبایمان بگیرد  و در حالیکه از فریاادهای کبود لبریز است دهان تاریکش از فریاد بدرد  بغرد و دشمنانمان را بفرستد جهنم  و اشک چشمهای پیر و دردمندش را  در خود غرق کند  پدرم انگشتهاش حالا بوی توتون نمی دهد بوی باروتی غلیظ و مرد افکن می دهد

 

 

هنوز میخواهم قاچاقچی شوم  همه میگویند  آینده  ؟ و انگار که کلمه ای فریب خورده یا خط خورده از لوح ذهنشان را زمزمه کنند  با تردید و حتا بغض همدیگر را نگاه می کنند  و از هم می پرسند اما کسی معنای این کلمه را نمیداند  ما ساعتهای طولانی در هم خیره می شویم شاید معنای این کلمه خودی نشان دهد اما این  ایستادگی عاقبت در هم می شکند و طرفی بر نمی بندیم آنگاه خراب و شکسته راه خانه هایمانرا در پیش میگیریم  و در اشک می شکنیم

 

 

پدرم در کانالی که مثل ماری زخم خورده پیچ و تاب خورده  تفنگ حقیرش را محکم در مشت فشرده  و سعی میکند زمانرا به عقب بکشد  سعی میکند در خیابانهاراه نیفتد و شعار ندهد  سعی میکند از کسی  با هیجان و لهیب آتش در کلامش  حرف نزند  سعی می کند الان غروب نباشد  و لشکر دمشن تا بن دندان مسلح به سمت آنان نیاید حتا از سلاح بیمارش هم استفاده می کند اما زمان نارامتر و بیشرف تر از آن چیزیست که فکر می کرد  اما پدر امیدش را از دست نمی دهد  و دوباره زورش را میزند  سعی میکند در خیابانها راه نیفتد شعار ندهد با لهیب آتش کلامش از کسی  که بعدها " آن " شد  حرف نزند  که دم غروب نباشد که لشکر دشمن تا بن دندان مسلح به سمت آنها نیاید حتا به  سلاح بیمارش هم  متوسل می شود  اما زمان بی شرف تر و سرکش تر از آنست که فکر می کرد  پدرم در کانالی که مثل ماری زخم خورده پیچ و تاب خورده تفنگ حقیرش را در مشت می فشارد و سعی می کند زمان را به عقب بکشد  و دشمن در چند قدمی اوست

 

پدرم  در کانالی که مثل ماری زخمی پیچ و تاب خورده دنبال بقایای  دوستش است  یک تکه اینجاست یک تکه آنجاست ولی پازل پدر هنوز ناتمامست  پدرم با تزلزل و امیدی کم رمق هنوز امیدوار است دوستش را کامل کند ولی  دو تکه ی باقیمانده دود شده رفته هوا پدرم تمام کانال را زیر پا میگذارد ولی نه خبری نیست پدر به جنازه ی ناتمام دوستش نگاه میکند  و بغض خورده راه به جایی نمی برد دلش نمی آید دوستش ناتمام برود زیر خروارها خاک  برای همین با ایمانی خرد تکه هایی از همرزمانش کش میرود و تکه های دوستش جا میدهد سپس دوستش را می سپارد به خاک  و کمی هم گریه میکند

 

 

پدرم تکیه داده به دیوار کانالی که مثل ماری زخمی پیچ و تاب خورده  سعی میکند آنقدر از ماه که در دیدرس اوست  با تمام ولع ببلعد  ماه بر کشتگان و دشمن یکسان می تابد اما گوشه ی اندکی از آن سهم پدرم است پدرم آدم قانعیست و از ماه سپاسگزار است باید در کانلی زخم خورده باشی  پازل دوستت ناتمام باشد  اورا به خاک بسپاری زمان از دستت در رفته باشد تا بفهمی ماه چه گوهر گرانقیمتیست که هرشب با بی خیالی و دست و دلبازی بر شما می تابد ولی شما  سرتان را فرو کرده اید در خواب و اصلا نمی دانید ماه کی هست چی هست و کجاست

 

 

هواپیماها می آیند و کانال مارین پدر را بمباران می کنند  تنها کسی که در کانال زنده است پدر است  حالا کانال مال پدر است و او میخواهد  آن را به دندان بگیرد و نگذارد از چنگش بیرونش بکشند  بمباران شدی داست  تنها کاری که می تواند بکند اینست که کشتگان را دوباره به خاک و خون بکشد پازل های پدر را به هم بزند و پدرم را مجبور کند که پازلهایی که روز به روز کامل کردنشان سخت تر و سخت تر میشود را کامل کند  پازلها گاهی که واقعا بغرنج می شوند مثل جدولهایی که ساخته شده اند که حل نشوند ولی پدرم جنگجوی سرسختیست  و با وسواسی مبارزه جویانه پازلها را کامل می کند و دوباره به خاک می سپارد تا فردا که باز هم هواپیماها پازلهارا به هم بزنند

 

 

 

سربازی ترسخورده پا میگذارد به کانال پدر  هیبت متجاوزان را ندارد به خوشگلی دشمنان هم نیست تفنگش را محکم در دست می فشارد شاید اینگونه ترسش ریخته شود اما این پندار غلطیست و شبی که هر لحظه سنگین تر میشود  ترس سرباز را دامن میزند سرباز به گریه می افتد و نمی خواهد شب باشد که نمی خواهد بترسد ولی  تقدیر کوبان و دهشتناک راه خودرا می رود و اصلا به چیزش هم نیست که کسی بترسد یا آمادگیش را نداشته باشد  سایه بلند پدر بر سرباز می افتد  سرباز  محکم تر سلاحش را در دست می فشرد چشمهایش را محکم می بندد و منتظر می ماند که سوراخ سوراخ سوراخ شود  در این انتظار کشنده دقایقی می ماند بعد ناچار می شود چشمهایش را باز کند و قاتلش را بنگرد پدر  دستها بر کمر  به سرباز ترسخورده نگاه می کند به او اشاره می کند که : خب ؟  سرباز با نگاه می گوید

پدر میگوید

سرباز جواب می دهد

پدر

سرباز

پدر

سرباز

پدر

سرباز

پدر و سرباز همدیگر را بغل می کنند

شب در لجنترین ساعتش نفس می کشد

 

 

پدر در مار زخم خورده اش  این ور و آن ور می رود سعی میکند با فاصله از سرباز حرکت کند بخورد بخوابد  بجنگد  پدر نمیخواهد عاشق سرباز شود اینجا عشق یعنی حماقت دلبستگی جوری بازی مرگبار است  سرباز مطیع است و فاصله را حفظ می کند هواپیماها وقتی پازل را به هم می زنند با دقت و هوشی بالا  تکه هارا کنار هم می چیند  او به پدر پیشنهاد می کند که هندسه ای جدید از سربازان بسازند  شکلهای دیگر شکلهای خوشبخت شکلهای امیدوار  مناظر زیبا از قطعات سربازان اما پدر آدمی سنت مدار است و میگوید : اهانت است اهانت است و سرباز دیگر پافشاری نمی کند  پدر به سرباز خیره می شود و با مهربانی از سرباز میخواهد بعد از تکه پاره شدنش اورا با همین هندسه به خاک بسپارد  دقیقا با همین هندسه  و به پیکر نحیفش اشاره میکند سرباز میگوید : حتما حتما  پدر فاصله اش را با سرباز بیشتر میکند دوست دارد سرباز را بغل کند اما حماقفت ؟؟ نه کافیست  حماقت کافیت

 

 

سرباز گوشه ای از ماه را به دندان گرفته پدر گوشه ی دیگرش ماه بر هر دو سوی کانال می تابد ؛ تنهایی عظیم پدرم وصف ناشدنی و کوه شکن است پدرم ماهرا به تمامی پر می دهد به سمت سرباز

 

 

هواپیماها می آیند و مارا را بمباران می کنند  پازلها به هم میخورند گرد و غبار دوباره بلند می شود بعد غبار نرم نرم نرم فرو می نشیند تا پدر و سرباز پازلها را دوباره بسامان کنند  سرباز اما  پاره پاره با قطعات دیگر قاطی شده  پدرم  از قطعات سرباز  رودی پیچان آفتابی همیشه  سایه ای کشدار و نسیم آسا  باغستانی از تاک  چشمه هایی که گله گله اینجا و آنجا جوشیده اند " با من بیا ای محبوبم " ساعات بهاری بوسه ای عمیق " آمیزش با دوشیزگان روبا باف " بی شک فردا روز دیگریست " دستهایمان دور نخواهند از ما " خورشید وقتی می درخشد بخاطر لبخند توست " و هزار آرزوی دیگر می سازد

 

 هواپیماها باز هم می آیند پدر دود می شود می رود توی هوا  دودی آبی می شود  و برای ابد در کانال سرگردان می ماند و دنبال قطعات گم شده اش می گردد تا پازلی بسازد با همان هنودسه ی دوست داشتنی اش  پدر در کانال سرگردانست

 

 

 

از خواب که بیدار می شوم چهل ساله ام پدرم کشته شده مادرم کشته شده برادران و خواهرانم  و من تک و تنها بیدار میشوم دهانم تلخ است  و دوباره چشم باز کرده ام در کابوسی که سالهاست ادامه دارد  در زندگی ام فقط رقصان مانده  رقصانی که نقطه ای سوسو زن است و نمی دانم عاقبت پیدایش خواهم کرد یا نه ؟ هنوز جنگ ادامه دارد این زخم کهنه نبضش تند تند می زند و خستگی نمی شناسد  هواپیماها می آیند با کسالت دیگران را می کشند مردم با کسالت می میرند و دیکتاتورها سرحال و قبراق  خدایی می کنند  من یک قاچاقچی ام  و مردم را می برم قسمت شرقی و می آورم قسمت غربی  و می روم به کشور دشمن و یک بی وطن آواره ام

 

 

کشور ما و کشور دشمن موشکهای غدار و سفاکشان را رو به هم قرار دادند و تهدید کردند یا حرف ما یا مرگ و کشور دیگر گفت یا حرف ما یا مرگ  و انگشت گذاشتند روی ماشه و ..........................

 

 

من الان بر ویرانه ها گام بر می دارم  از دو کشور من مانده ام تنها و بی کس  هیچ کس زنده نمانده انگار که بر سطح ماه گام می زنم  نمی دانم رقصان زنده است یا نه  من زنده ام گویا او هم زنده است 

تنها باد است و کشتگانی که برای ابد آرامش را باز یافته اند من نمی دانم رقصان کدام نقطه است  به سویی میروم که بی سوست

 

  

پایان

 

+نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت15:33توسط مردی با چشمان گرگ |

۱۵

( جنگ بود دیگر )

 

گاهی دچار تردید می شوم و به خود نهیب میزنم که : نه نه این خیانت است؛ نه نباید ........

  اما وقتی رقصان را خیال میکنم همه چیزی رنگ می بازد.  خیانت ؛ آب و خاک . دیوار . در اوج خیالم میگویم : آب و خاک من رقصان است  اما دوباره دچار تردید می شوم و برای چند روز نمی توانم بر تردیدم غلبه کنم : اگر این ترفند دشمن باشد چه ؟ اگر این ترفند کثیفی باشد برای تسلیم شدن ما چه ؟ اگر من عاشق سراب شده باشم چه ؟ بعد تب گریبانم را میگیرد  در بستر می افتم و رقصان را میبینم که پارچه ای خیس را روی پیشانیم می گذارد  و با نگاه بسیار مهربانش تسکینم می دهد و قلبم را از یقینی شکننده می آکند

 

روسا تبلیغاتچی ها را روانه ی قسمت غربی کرده اند  آنها در خیابانها دوره افتاده اند و هشدار می دهند.  آنها مارا به نفی زبان دشمنان فرا میخوانند زبان دشمنان رواج عجیبی در قسمت غربی یافته. تبلیغاتچی ها میگویند : زبانمان را تباه نسازید. زبان مادریمان تا نیمه فلج شده است از ترفند کثیف دشمن حذر کنید

اما ما دل داده ایم به قوسها؛ انحناها و آهنگ سحر انگیز کلمات دشمن.  از کلمات دشمن در سرهایمان غوغاییست

 

 

امروز کسی از ما چیزی نگفت قدری در چشمهای هم خیره خیره شدیم ولی کسی نگفت که فردا می میرد ما می دانستیم قرار است کی بیمیرد ولی او هیچ نگفت .ما نومیدانه  سعی کردیم شعله ی خرد امید اورا در هم نشکنیم و چیزی نگفتیم هر چند پیش چشمانمان دودی غلیظ از انفجاری مهیب  میدیدیم که تا اوج قد می کشد بعد  ساعاتی  کسی جراتش را ندارد به کوچه ی هشتم نزدیک شود تنها وقتی شعله های هار  ناتوان شدند کم کم مردم من به کوچه نزدیک می شوند و شعله هارا با خاک و قطرات اشک خاموش می کنند ولی دنبال چه بگردیم؟ هیچ بر جای نمانده.  بلند می شوم و میگویم: خب فردا کسی کشته نمیشه بریم سمت دیوار  همه با داد و هوار بلند می شوند و میدویم سمت دیوار

 

خم میشوم و لاله ی گوشهای رقصان را می بویم  سینه های بی شکیبی دارد؛ لبخندی بر لب هاش می سوزد.  من در عطری گیج و غریبه غوطه ورم. دستهایم را هنوز اینجا نمیدانم . موجی بی طاقت و جسورم  تنها موجی بی طاقت و جسورم تنها موجی کم طاقت و جسورم .  وقتی پا در رقصان میگذارم تنها دیوانگی بی مهارم را همراه می آورم . هنوز بر تردیدم غالب نشده ام

 

 

 

روی دیوار کمکاکان طرحهایمان را می ریزیم  گاهی به شیطنت در خطابه های پرشور مذهبیون در تیتر درشت و جنجالی روزنامه نگاران ؛ در خواب خراب سیاسیون دست می بریم؛ از آنها کاریکاتور می سازیم و به ریش دنیا و بمبهای مادر سگ می خندیم. کسی امروز نقشه ی قتل اش را نکشید .هامان مرگ را به آنجایش هم نگرفته  او بسیار شجاع است او حتا از مرگ اش حرفی نزد  یعنی: " نه نه ارزشش را ندارد  مرگ؟  همممم نه ارزشش را ندارد وقت تلف کردن است. نقاشیمان را بکشیم"  او دریاچه ی با شکوهی می کشد که من هیچگاه چشمم به آن نیفتاده .می پرسیم  این رودخانه کجاست ؟ هامان میگوید : خودمم.... و لبخندی پیروز مندانه  آرام آرام آرام می آید می نشیند روی لبهاش و هزار برابر زیباترش می کند.  اشک در چشمانم حلقه می بندد  نمی خواهم هامان کشته شود  به رقصان هم این را می گویم . رقصان غمگین است  و می گوید : نه نباید

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت9:15توسط مردی با چشمان گرگ |

 

۱۴

از امروز تا وقتی این داستان تموم میشه وبلاگم هر روز با روز میشه هر روز

 

( جنگ بود دیگر )

 

هواپیماها این بار یک مشت کاغذ پر دادند روی آسمان قسمت غربی ؛ برگها آرام آرام آرام مثل پر می نشستند بر روی و موی ما  کاغذی آمد آمد آمد ومثل پروانه ای سودایی نشست بر شانه ی راستم .  کاغذ را گرفتم  از زبان دشمن در آن خبری نبود؛ آن زبان  متشنج؛ دیوانه و نارام. به زبان کهن ما بود نوشته شده بود" با ما باشید با ما باشید  شما جزیره ای مطرودید  بیایید پاره ی تن ما شوید بیایید بیایید" در این متن به ما نهیب زده شده بود. لحنی مکار و فریبنده داشت. ما ساعت ها ساعت ها ساعت ها ساعت ها سطرهارا از نظر می گذراندیم مانند چشمه ای بود که در دستهای ما منفجر شده باشد ما روی و موی به این انفجار خوشایند داده بودیم و وقتی می رسیدیم به پاره ی تن ما می گریستیم و بیشتر در چشمه ی حادث شده در دستهایمان عاشق می شدیم .

 

 

بابا گفت : ببین ببین اینجا چطور خیز برداشته و کلمه ی دشمن را نشانم داد.  من کلمه را از کاغذ بر گرفتم و در دهان گذاشتم مزه ای دور و محو داشت.  چشمهایم را بستم  و در طیفی از رنگهای شاد و سودایی غرق شدم  زخمهایم را از یاد بردم؛  سرنوشت تلخ برادرم را از یاد بردم؛  دندانهای عصبانی مادرم را از یاد بردم ؛ اما دستهای بزرگ و مهربان بابا مرا بر گرداند چشمهایم را گشود و گفت : نه نه نه

 

 

در یک مکاشفه من عاشق دختر دشمنم شدم  نام او رقصان بود.  چند بار بر لبم آوردمش:  رقصان رقصان رقصان. طنینی موزون و همگام داشت. در خیالم با او عشق میورزیدم  در خیالم بهش میگفتم : از موی سر تا ناخن پاهایت عاشقتم رقصان میخندید و  در کمرش خلسه ای میریخت  دیوانه سان.  من عاشق دختر دشمنم شده بودم  نام دختر دشمنم رقصان بود .

 

 

حالا دیگر رازی داشتم که هیچکس نباید بو میبرد  از این گناه لذت بخش می سوختم اما مردمانم را که میدیدم با زبان دشمن چه معاشقه ای میکنند ترسم میریخت و هر لحظه میخواستم ماجرا را بگویم اما نه؛ من گامی فراتر از همه برداشته بودم. گامی بلند تر بسیار بلند تر. من به آن سوی سیمها گام نهاده بودم . انگار من به " شما پاره ی پیکر ما هستید "  آری گفته بو.دم

 

 

آه رقصان رقصان رقصان رقصان رقصان رقصان رقصان رقصان

 

+نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت10:2توسط مردی با چشمان گرگ |

۱۳

( جنگ بود دیگر )

 

هی پرستار!

  پرستار آمد  و زخم کاری پهلوی سرباز را دید  حرفی نزد سرباز گفت : هی پرستار!  پرستار مردد بود  سرباز گفت : هی پرستار ! پرستار زانوهاش سست شد.  نمی خواست آوا شدن یکی دیگر را ببیند  سرباز گفت هی پرستار  پرستار و سرباز به هم چشم دوختند من  چه میدانم شاید لحظاتی شاید ساعتها یا سالها یا قرنها چی بهم گفتند ؟  فقط فقط بحری مواج در چشمهای سر باز دیدم  بحری که کم کم داشت طغیان میکرد  میخواست سر به بیابان بگذارد  این بحر  داشت راه به جای می برد .  ناگهان پرستار لخت شد  و توی خیابان زیر آسمانی که دیگر سرپناه امنی نبود با سرباز عشق بازی کرد  سرباز در آغوش پرستار آوا شد

 

 

می نشینیم و زمان زیادی به گنجشکها فکر میکنیم  میگوییم:  گنجشک ؛ گنجشک  و زخمی کهنه  توی  سینه ی ما بال بال بال میزند  تامان گفت : گنجیشک خاطره ی دوریه؛ خیلی دوره خیلی دور.  گفتم باید به خاطرش بیاریم  مجبوریم  به خاطرش بیاریم  اگه گنجیشکا برگردن.........

  آورین گفت : گنجیشکا بر نمیگردن  اگه هم برگردن هیچ کاری نمی تونن بکنن و همان لحظه هواپیماهارا نشان داد که یکی یکی از راه می رسیدند من حس کردم از زمین کنده شدم همه چیز کج میشد و راست می شد بالا و پایین می شدم بعد دیدم که تا گردن توی رودخانه ام داخل کانال. مادرم مرا به دندان گرفته بود  آورین دست راستش بود و تامان دست چپش  مادر در حالیکه نفس نفس میزد و خیس و آبچکان شده بود  گفت : به گنجیشکا فکر کنین  بیشتر به گنجیشکا فکر کنین.  آب سرد بود و استخوانهای ما  ضعیف بود مثل شانه هامان

 

من عاشق زبان دشمنانمان شده ام . انحناهای کلماتشان؛ پیچ و تابی که در آنهاست مرا دیوانه میکند باوام پدربزرگم قبل از جنگ و پیش از قد کشیدن این شعله ی هار چند صباحی در کشور دشمنانمان که تا دیروز دوست بوده اند بوده است  انگشتهای ضخیم و فرساینده اش  روی کاغذ میدود و کلماتی را به من می آموزد که تشنجی شبیه رقص در آنها ریخته. پدربزرگ میگوید: درست مثل  رقص  بعد انگار کلمه ای کهن و مقدس یادش آمده باشد اشک در چشمهای کم سویش می درخشد و میگوید: رقص  رقص رقص و رو می کند به من و با شتابی که به کلماتش میدهد میگوید : ها رقص رقص رقص  بعد یکباره دشتهای سبز بی حتا یک مین؛  پهن می شوند. بهار بر می گردد  گنجشکها بر می گردند و مردم من  دست در دست هم حلقه می کنند؛ با رنگ های شاد در می آمیزند  و پا می کوبند بر خاک؛  با تن هایی ماه؛  بی هیچ از زخم؛  نسیم خودش را میان "چوپی"  آنها جا می دهد  پیراهنها بو می دهند به هم  زنها و مردها  خطوطی درهمند که یک قدم از هم دور میشوند و دوباره بر میگردند به هم؛ دستهاشان ممنوع نیست  و تنهاشان چون قرص نانی گرم  به زندگی عطر خوشایندی می بخشد . اما ناگهان صدای غرش هواپیماها مرا از این رویا بیرون کشید چوپی دود میشود میرود به هوا . میزنم  روی شانه ی باوام ؛

  باوام باوام باوام

  اما باوام نمی خواست رقص را ترک کند و نمی خواست پا از چوپی بیرون بگذارد

باوام باوام باوام

 اما باوم نمی خواست دستش را از دست نسیم بیرون بکشد و لنگان لنگان بر شانه های حقیر من راه کانال را در پیش بگیرد

باوام باوام باوام

اما باوام ............................

 

پ.ن : نفس  با روز است

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت17:29توسط مردی با چشمان گرگ |

۱۲

 

( جنگ بود دیگر )

با هق هق ویران کننده ام  با شانه های رقت بار و مواجم با زانوان سست و بی گرگم  خودم را کشان کشان کشان کشاندم تا پای دیوار بلند و طولانی  ذغالم را با گریه و لرزش رقت انگیز انگشتهام  روی تن دیوار دواندم  اول فقط یک سری خطوط در هم برهم وو یران بود؛ اما خطوط کم کم جان گرفتند و به حرف در آمدند.  من میگریستم و می کشیدم می گریستم و می کشیدم  می گریستم و ....  سعی میکردم موجی شلاق کش و بی مهار نباشم اما مگر می توانستم؟  خودم را سپردم به خطوط؛  انگشتهایم را فقط  حس میکردم که  این ور و آن ور کشیده می شوند  گیسو بر شانه ریخته شد؛ انحناها  بی تاب شدند ؛ سینه نارام شد؛ و کمرگاه؛  موج و دریا را سرگردان کرد.

 " راوار" را کشیدم بر سینه ی بیرحم و تلخ دیوار.  ساعتی خیره خیره نگاهش کردم.  نسیمی که میوزید انبوه موهای آشفته اش را نمی توانست آشفته کند . لخت شدم؛ لخت مادرزاد؛  خودم را چسباندم به راوار. سرم را روی شانه اش گذاشتم و با هق هق ام گفتم : من عشقبازی بلد نیستم  من عشقبازی بلد نیستم  وقتی خودم را از تن راوار کندم  قسمتی از راوار چسبیده بود به پوستم  در آن ساعت از روز مذهبیون؛ سیاستمداران و  روزنامه نگاران  خواب بودند .

 

 

با تنی سیاه از راوار و ذغال به خانه بر گشتم. مادر دست از گافاره اش شسته بود و به امواج نیرومند پدر پیوسته بود  خطهای پدرم کم کم دوباره پیدایشان شده بود  برق چشمهاش  و عادت تکان تکان دادن دستهاش که هوارا می شکافت حتا  بوی توتونش غلیظ تر شده بود  داشت به مادر میگفت : بله با عصبانیت با عصبانیت و مادر میگفت :ها با عصبانیت با عصبانیت

 

من و آمیس و تامان و آورین داشتیم میرفتیم بازی مسخره مانرا شروع کنیم هنوز نمی دانستیم  امروز نوبت کداممان است  همیشه قبل از بازی ترسی موذی و نامرد  در ما میلولید  سعی میکردیم از سر بازش کنیم ولی او چسبناک تر و سمج تر از این حرفها بود  در خیابان همچنان که داشتیم گام میزدیم و سعی میکردیم ترس موذی و نامرد را از سر باز کنیم با سربازان شکسته و ترسخورده روبرو شدیم آمبولانسها یکسره آژیر می کشیدند و لاینقطع می گفتند زخم زخم زخم زخم زخم زخم زخم زخم  بعد می ایستادند و مجروحان را خالی میکردند  بیمارستان دیگر جا نداشت زخمیها را توی خیابان مداوا می کردند سربازان ما بوی بدی می دادند پرستارها اول ماسک پوشیدند تا این بوی گند را از خود دور کنند اما بعد از دقایقی ماسکهارا از چهره بر گرفتند و با وسواسی پیامبرانه به مداوای زخمیها پرداختند  زخمیها  ناله میکردند. یکی از مجروحان نزدیک به مرگ بود.  پرستار بالای سرش رفت و گفت :                                                                                                              از من نخواهید بگویم گفت چی ؟ چون فقط نگاهش کرد اما میتوانی صفحات بسیاری سیاه کنی از گفتنی هایی که پرستار گفت و سرباز؛ سرباز ما جواب داد . یکی از بی شمار حرفهاش این بود : تو میمیری و از زخم و اندوه  می پری میری میری میری میری میری و سرباز رفت رفت رفت رفت و از چشمهای نمناک پرستارو ما آوا شد

 

پ.ن : نفس

+نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت11:52توسط مردی با چشمان گرگ |

۱۱

از این داستان که خسته نشدید ؟

 

( جنگ بود دیگر )

 

بازی مزخرف همیشگیمان همچنان ادامه داشت  یکی از ما گفت : میتونیم اینبازی مسخره رو همینجا تمومش کنیم یکی دیگر گفت : ولی جنگ هنوز ادامه داره . اگه جنگ تموم بشه این بازی مسخره هم تموم میشه  اولی گفت : بیا قبل از جنگ تمومش کنیم از کجا معلوم شاید جنگ هم با بازی ما تموم شد  بعد دیگری دیوار بلند را نشان داد و گفت        یعنی فقط اشاره کرد به دیوار بلند و طاقت فرسایی که تا دوردستها ادامه داشت . تصمیم گرفتیم  در بازی تغییراتی بدهیم  قرار شد   برای کسی که فردا کشته می شود مراسم سوگواری برگزار کنیم.  دستها بالا رفت

 

 

سیوا گفت : زیر آوار میمونم  سقف میاد رو سینه م دهنم پر خاک میشه  من گریه میکنم ولی سقف خیلی نامرده خیلی نامرده یه مادر جنده ست و از رو من کنار نمیره من صورتم کبود میشه  تا حالا پیش اومده بخواین فریاد بکشین و نتونین ؟ تا حالا پوستتون از فرط یه صدای خفه تو گلوتون پاره پاره شده؟  هیچ کدام از ما حرفی نزدیم  من گفتم :بیاین این بازی مسخره رو تمومش کنیم تقریبا داشتم گریه میکردم  ولی سیوا گفت :  من اون زیر میمونم  .ما همه فشاری بر سینه هایمان حس میکردیم  جوری که چند تن از ما به سرفه افتادند  سیوا گفت : اون زیر خیلی تاریکه  همه چی سنگینه  اون زیر حتا هوام سنگینه  دوست دارم مراسم من این شکلی باشه:  ابرا رو هوا کنین؛  یه جای باز باشه  دوست دارم فریاد بکشین. هوارو بفرستین تو ریه هاتون بعد فریادش کنین  جوری که مجبور باشین گوشاتونو بگیرین  میفهمین؟  همه فقط سرهایمان را تکان تکان دادیم فقط

 

 

عصرها بازی دوممان شروع میشد میرفتیم و روی دیوار کاریکاتور دیکتاتورهارا می کشیدیم شلوارهایمان را می کشیدیم پایین و می شاشیدیم بهشان  اما حالا  شکلهای دیگری می کشیدیم  کسی که قرار بود فردا کشته شود  لحظه ی کشته  شدنش را می کشید سیوا  سقف بلندی کشید که ناگهان از کمر می شکست  بعد نقطه ای سو سو زن کشید  که زیر آوار مانده بود  آن نقطه رنگهای زردی را می پاشاند به در و دیوار؛  بعد آن رنگها  هی اوج می گرفتند هی اوج می گرفتند هی اوج می گرفتند  از سقف عبور می کردند  تا می رسیدند به سیبی که توی آسمان شناور بود  و از سیب می رفتند توو.  سیوا سیب را نشانمان داد و گفت : اینجا جای منه؛ خیلی سبکم خیلی.  ما ساعتها با گردنهای کج به سیبی نگاه میکردیم که خانه ی سیوا بود زیر لب آرام گفتیم : خدای من چقدر زیبا..  سیوا گفت : فکر کنم امشبو راحت بتونم سرمو بذارم و بخوایم.  ما همچنان به رنگ زرد و سیبی که توی آسمان شناور بود نگاه میکردیم : وای خدای من چقدر زیبا...

 

 

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ میدویدیم و ابرهایمان را هوا میکردیم پوست ملتهبمان می گریست دستهامان؛  پاهای برهنه مان؛  دهان های خاکی و غبار آلودمان؛ خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 ابرها میرفتند توی هم؛  مثل ما میگریستند اما اشکهایشان را در خود می ریختند.  ما میدویدیم و میگفتیم خدااااااااااااااااااااااااااااااااااا آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ بعد از مدتی فقط دهان های گشوده ای بودیم و ناله های کم رمقی از گلوی خشک و هیزم سانمان بر می خاست.  رگهای گردنمان  عضلات صورتمان؛ متشنج  و توفان زده بودند . کبود شده بودیم. میخواستیم سقف را از سینه ی سیوا بر داریم . کودکان ضعیفی بودیم  ولی زورمان را روی هم گذاشته بودیم و  میخواستیم آن نقطه ی سوسوزن برود و به سیب برسد   خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت11:15توسط مردی با چشمان گرگ |