تبليغاتX
مردی با چشمان گرگ

مردی با چشمان گرگ

ادبی

 

۱۰

( جنگ بود دیگر)

 

صبح زود کامیونهای حمل نوزادان از راه رسیدند ماموران عبوس و گوشت تلخ نوزادان را از آغوش مادرانشان میکندند و در کامیونها روی هم تلنبار میکردند  آنهایی که میخواستند مقاومت کنند باتومها مقاومتشان را در هم می شکتند شیوان گفت : نه نه  من بچمو دست اینا نمیدم  شیوان در حالیکه لباسش از شیر سینه های جوشانش خیس بود گفت : نه نه من بچو دست اینا نمیدم  ولی مقاومت برزان و شیوان با آن اندام باشکوهشان درهم شکست  ما زیر لب خطاب به ماموران گوشت تلخ و عبوس میگفتیم : دزدهای بی شرف

من گریه ی مردها را دیده ام

 

 

شب صدای لاوه لاوه لاوه ی  مادران بر فراز قسمت غربی ابری  ساخت  پریشان و سوگوار.  مادران گهواره های تهی را تکان تکان میدادند  به چهره ی مهتابی نوزادانی که نبودند با دقت و عشق  مینگریستند ریز می شدند در نی نی چشمهای نیم گشوده شان  و لا لا لا لا لا لا می گریستند  ما از گریه مادر روشنایی می ساختیم و صورتمان را در آن غرق میکردیم؛ پدر آن سوی گهوار نشسته بود و با مادر گافاره  ی تهی را تکان تکان میداد  شیوان  گافاره را از حرکت باز داشت سینه اش را بیرون آورد  و برد گذاشت به لب نوزادی که فرسنگها از گافاره اش دور بود . برزان سینه ی  شیوان را به دهان گرفت و در حالیکه اشک چشمهای زیبایش را هشیار تر نشان میداد مک میزد  شیوان دست میبرد لای گیسوان برزان  و چشمهایش را بسته؛  رودخانه ای که در سینه اش بیقرار و نارام بود را جاری ساخته بود  برزان معصومانه آرام آرام آرام به خواب میرفت لاوه لاوه لاوه لاوه لاوه لاوه لاوه لاوه  

 من گریه مردها را دیده ام

 

 

میدانستیم برادرانمان را میبرند دارستان و ژنرال با چشمان قی کرده میگوید : اینارو ببر اون قسمت  قسمتی که رویش نوشته  " معبرهارا باز می کنیم "  اینارو ببر  اون قسمت قسمتی که رویش نوشته " دریارا می شکافیم  اینارو ببر  اون قسمت قسمتی که رویش نوشته " پرنده های آتشین بال " و و و و و و برادر مارا  شاید گذاشته باشند قسمت " دریا را می شکافیم " شاید هم گذاشته باشند " با چنگ و دندان میجنگیم "

 

من گریه ی مردها  را دیده ام

 

 

 پ.ن :نفس

+نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت22:32توسط مردی با چشمان گرگ |

 

 ۹

( جنگ بود دیگر )

 

 

تنها راه رهایی؛ تنها قدرت رهایی بخش ؛ تنها چیزی که ملت مارا میتواند نجات بخشد و از این تنگنای وحشت انگیز بیرون کشد؛  درمان تمام بیماریهایمان؛.حتا  وقتی برای علاج میگرنهای دوارمان  نزد  پزشکان میرویم هم  تنها راه همینست. آری  نسخه ی تمام پزشکان اینست : مرگ. بله مرگ تنها قدرتیست که ما را از زخمها و ظلم می شوید .

 

 

اولین جیغهای کبود بعد از فارغ شدن از اولین شکم تعهدی؛ کوچه ها و خیابانهای مارا در نوردید  یکی از این جیغها از خانه ی ما بلند شد. جیغها  در همسرایی عجیبی با هم بلند شدند به هم پیوستند و رودی یگانه  شدند و در دریای عدم ریختند . مادرم دندان بر دندان می سایید و در حالیکه از درد به خود می پیچید ملافه ها را چنگ میزد پدر مردد بود. مادرم تنها بود و تنهایی باید پسرش را دنیا می آورد. از من کوهی ساخته نبود  یا حتا رشته ای سست بر دریایی متلاطم  که به ناامیدی در من چنگ زنی شاید راهی بیابی به نجات . من شانه های شکسته و زانوانی سست داشتم .پدرم عاقبت  بر تردیدهایش غلبه کرد از ساحل امن  کناره گرفت ؛ تا کمر در خون فرو رفت  و نوزاد کوچک را از ورطه ی دریای بلا بالا کشید . بعد از جیغهای مادران؛ صدای شیون کودکان برخاست آنها نمی دانستند قنداقه شان هم اونیفرمیست که هر روز با آنها بزرگ می شود بزرگ می شود  بزرگ می شود  تا وقتی که  دوباره خونچکان و ناهشیار سر بر بالین خاک سرد  بگذارند

 

 

مادر گفت : بچه ها بیاین بیاین داداش کوچولوتونو ببینین و بعد با بغض اضافه کرد: بیاین با داداش کوچولوتون خداحافظی کنین. شانه های مادر از فرط هق هق های ویران کننده تکان تکان تکان میخوردند مادر چهره ی مهتابی نوزادش را نگاه میکرد  و آرام آرام گریه های گرمش بر روی گونه های زجر کشیده اش رودی نازک و بی سرانجام می ساخت. ما ساعتهای متوالی برادرمان را نگاه  کردیم .ساعتهای متوالی؛  ما برای ساعاتی جنگ را از یاد برده بودیم و مجذوب پوست حساس و بی پناه برادرمان شده بودیم . هر آن ممکن بود شانه های مادر فروریزد و ما زیر تلی از اندوه و مصیبت روی هم آوار شویم

 

 

مادر گفت : نمیخواین برای داداش کوچولوتون اسم بذارین؟ یه اسم  تا هروخت اسمشو بیاریم...  مادر نتوانست ادامه دهد.  ما میخواستیم برای برادرمان اسمی انتخاب کنیم تا هروقت دلتنگش شدیم نامش را آرام جوری که خودمان تنها بشنویم  زیر لب زمزمه کنیم .آرام زیر لب گفتیم : هاوار هاوار هاوار بعد انگار رنگهایی تند در ما زنده شوند صدامان بلند تر شد هاوار هاوار هاوار  لبخندی بر لبان خام و زیبای برادرمان نقش بسته بود چشمهایش را بسته بود و در رویایی بود  که هر لحظه از ما فرسنگها دورش می کرد  فرسنگها فرسنگها  

 

 

قبل از اینکه کامیونهای حمل نوزادان از راه برسند؛ مادران جای زخمهایی که سالهای بعد قرار بود بنشیند بر تن فرزندانشان را می بوسیدند نه میبوسیدند فعل مناسبی نیست آنها جای زخمهارا می گریستند . نوزادان انگار  زخمهارا بر تن خویش شکوفان و زنده ببینند و از آنها بسوزند همپای مادران ضجه میزدند و سینه ی مادران آرامشان میکرد  بعضی از ما گوش به زمین چسبانده بودیم و مدام میگفتیم : کامیونها 20 کیلومتری ما هستند  کامیونها 10 کیلومتری ما هستند  کامیونها 5 کیلومتری ما هستند  بعد گوش از زمین گرفتیم و با چشمان ابرناکمان منتظر صدای در شدیم  .شب داشت  تن به صبح میداد  نسیم سردی که  چسبیده  بود به ما با ما به صبح رسید

 

من گریه ی مردها  را دیده ام

 پ.ن : ازراوی فیلتره واسه همین  با من بیاین  نفس

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت9:34توسط مردی با چشمان گرگ |

 

۸

 ( جنگ بود دیگر )

  

 

بازی جدیدی را آغاز کرده بودیم میرفتیم و روی دیوار طولانی و پرطاقت بین قسمت ما و شرقیها  نقاشی می کشیدیم. خطاطی میکردیم .سیاسی ها شعار می نوشتند؛ روزنامه نگارها تیتر می زدند؛  مذهبیون خطابه می نوشتند. ما کاریکاتور دیکتاتورها را می کشیدیم لباسهای مسخره تنشان میکردیم؛  برایشان ابروهای مسخره میگذاشتیم؛ دهنشان را کج میکردیم و کاری میکردیم به خودشان بشاشند  بعضیها هم بودند که به دیکتاتورها می شاشیدند. ما اینگونه از دیکتاتورها انتقام می کشیدیم . خطهای درهم و برهم مردم؛ پدربزرگهارا اذیت میکرد آنها می گفتند این خطها تمرکزمارا به هم می زنند و ما نمیتوانیم خاطره ی قسمت شرقی را آنچنان که باید در ذهنمان زنده نگه داریم . پدربزرگها با چشمهای کم سو و خم درشت پشتشان در سیلاب غم فرو می رفتند و همانجا دفن می شدند. ما نمیدانستیم پشت دیوار آیا کسانی هستند که مثل ما نقاشی بکشند  خطابه بنویسند و بشاشند به دیکتاتورها ؟فکر کنم آنها فقط به یک دیوار سفید و طولانی را  با اندوه نگاه می کنند و سعی میکنند پاره های پیکرشان که اینسو جامانده اند را به خاطر بیاورند. آنها تمام زورشان را می زنند که مارا زنده نگهدارند.  ما از این احساس برمی آشوبیم و دیکتاتورهارا مسخره تر و بی قواره تر می کشیم و شلوارهایمانرا پایین می کشیم  و می شاشیم به همه شان.؛ به همه ی دیکتاتورها   

 

 

بعضی هامان زندان بودیم؛ بعضیهامان خوراک جبهه ها؛ بعضی هامان منتظر بودیم مرگ مخفی شده در یک ترکش  در تن مجروحمان بخزد؛ بعضی هامان که کم طاقت تر بودند  با گلوله ای همه چیز را در هم میپیچیدند و زودتر از اینکه بمبها بخواهند بفرستندشان بهشت پیش خانوادها شان؛ خودشان  سفرشان را جلو می انداختند و با صورتهای گل بهی رنگشان اقوامشان را در بهشت دیدار می کردند .

 

 

 

 

 پ.ن : ازراوی

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت8:53توسط مردی با چشمان گرگ |

 

۷

( جنگ بود دیگر )

 

این روزها بابا با عصبانیت راه میرود؛ با عصبانیت غذا میخورد؛ با عصبانیت می ترسد؛ با عصبانیت عشق ورزی  میکند؛ با عصبانیت سیگار می کشد و با عصبانیت حلقه حلقه دود سیگارش را به هوا میفرستد.  اگر از بابا بپرسی: چطور می شود مبارزه کرد؟ میگوید با عصبانیت. چطور می شود دوام آورد:  با عصبانیت

 

مادر میگوید  این شعارهارا از روی دیوار پاک کن  از مرگ بدم می آید و پدرم رنگ را بر می دارد و مرگ بر  قسمت شرقی؛ مرگ بر  فلان ؛مرگ بر بهمان را  زیر آواری از رنگ مدفون می کند.  این روزها هر گوشه ای سرک بکشی مرگ با ترکیبی آشفته و ژنده پوش  برابرت ظاهر می شود

 

 

 

بین قسمت شرقی و قسمت غربی دیواری بلند و بی پایان کشیدند ما تمام روز صدای بی خستگی لودرها و بولدوزرهارا می شنیدیم و صدای  سنگهایی که  بر سنگها  سوار می شدند  و قد می کشیدند.  روز اول ما نصف اندام ساختمانهای  قسمت شرقی را از دست دادیم ؛روز بعد فقط نوک برجهای قسمت شرقی  را می دیدیم. روز سوم از قسمت شرقی  تنها  خاطره ای در ذهن ما سوسو میزد که  معلوم نبود بتواند برای مدتی دوام بیاورد یا نه.  از آن پس هنگامی که برای قسمت  شرقی دلتنگ می شدیم به دیوار بلند و بی انتها چشم می دوختیم لبخندی بر لب می نشاندیم و با تمام توان و امیدمان  قسمت شرقی را در خود زنده نگه می داشتیم.  نمی دانستیم آن سو آیا کسانی با چشمهای نمناک و شانه های رقت انگیز مثل ما به این دیوار چشم می دوزند یا نه ؟

 

 

یوران گفت : دیگه ازین بازی مزخرف خسته شدم  من فردا کشته میشم یه بمب توی راه فرار به رودخونه  میاد میاد میاد و عدل میافته رو سرمن؛ هیچ وقت فکر نمی کردم اینجوری کشته شم اونم تو این سن ؛ این سن واسه مردن یه خورده زوده  تامیش گفت : این روزا جنگه هیچ چی سرجاش نیست سن مهم نیس  یوران گفت : آره جنگه و غمگین ادامه داد  آره جنگه دیگه و هیچ کاریشم نمیشه کرد تامیش گفت : خب بعدش ؟ یوران گفت : هیچی دیگه من تیکه تیکه میشم یعنی پودر میشم و یه دود آبی ازم میمونه که اونم نمیشه تو خاک چالش کرد.  تنها دلخوشیم هم همینه. میدونین آدم تو هوا چال شه خیلی بهتره؛  میشه از رو دیوارم رد شدو رفت قسمت شرقیم دید زد .

 میدانستم این حرفهارا یوران برای روحیه دادن به خود میگوید. هیچ کدام ما سعی نکردیم خودمان را ناراحت تر از آن چه بودیم نشان دهیم یوران گفت : امروزم تموم میشه همه با سر تایید کردیم  گفتم: یوران ببخش که نمیتونیم بهت قوت قلب بدیم. یوران گفت : می فهمم و سرش را تکان داد  اشکی دست وپا میزد که از چشمهای یوران بلغزد روی گونه اش ولی یوران عجیب مقاومت میکرد با لبخندی لرزان بر لبهاش مانع فرو غلطیدن اشک می شد ما خیره شده بودیم به چهره ی مهتابی یوران و میدانستیم به زودی خه ور آوا می شود .

 

 

یوران پودرشد. کسانی که چشمهای تیزتری داشتند دنبال تکه های پیکر مهتابی یوران می گشتند اما دریغ از حتا یک تکه. یوران تنها دودی آبی بود که نمی شد دفنش کرد. پدر و مادرش با حسرت این دود آبی را بغل می کردند و طرفی بر نمی بستند . عاقبت خمیده و بی هوش راه خانه شان را در پیش گرفتند . از شت دو سایه ی خمیده و از گردن شکسته مینمودند . دود آبی رنگ هی بالا می رفت هی بالا میرفت هی بالاتر  هی بالاتربالاتر  بالاتر بالا بالا بالا تر   ما چشم دوخته بودیم بهش و بی تاب بودیم که کی از چشممان آوا می شود

 

 

 پ.ن : ازراوی راهم ببینید

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت10:20توسط مردی با چشمان گرگ |

 

۶

سایه ی جسم لرزان راوار روی دیوار با لرزش پیوسته ی  شمع به رقص در می آمد

 سرباز تنومند بر پاهای بی شکیبش استوار؛  لخت؛ و غرق در بی تابی عضلاتش گفت : حیف تونیست که در ین دخمه زندگی میکنی تو باید قسمت شرقی شهر ساکن میشدی  و هوا را شکافت و قدمی به اندام برهنه و سوزان راوار نزدیک شد من از شکاف دیوار شاهد این ماجرا بودم  تنم مثل موجی هراسناک و کم طاقت بود سرم را میکوبیدم به دیوار میخواستم کاری بکنم و دستهای کوچکم شانه های حقیرم  تخت سینه ی کم طاقتم مانعم می شدند  علاوه بر اینها بیست سال کم داشتم من میخواستم اینهمه را کنار بزنم و اگر شده از شکاف دیوار تو بروم  و.......  سرباز قوی هیکل باز هوارا شکافت و قدمی به راوار نزدیک تر شد من در پیراهن نازکم یک ابر خیس و غمناک بودم با زخمهایی که هر آن ممکن بود سرباز کنند و شکل گلی کم یاب و لرزان به خود بگیرند حالا سرباز تنومند دست گذاشته بود بر شانه های برهنه ی راوا  باورش نمی شد اورا به چنگ آورده در نی نی چشمهاش شعله های خرد ایمانی کم رمق داشت به شعله ها و گدازه هایی  عظیم بدل می شد  چیزی در پاهایش پا میکوبید و خونش را شتاب می بخشید من یک دریای نارام  با موجهایی شلاق کش بودم  راوار به آهستگی بافه ی موهای آرام بخشش را باز کرد و چیزی که از موهاش بیرون کشید هم من هم سرباز غول پیکر را لال؛ زبون؛ و حیران ساخت  سرباز فقط تیغه ی کاردی دید که قلب گناهکارش را  شکافت و از پشتش بیرون آمد  چهره ی راوار همان گونه رویایی و تنش خواستنی  بر جای ماند  با همان رقصی که از نور لرزان شمع می آمد مثل موجی که آرام می آید میخورد به صخره ها و نرم و آهنگین میرود و در قلب باشکوه دریا آرام میگیرد

 

لودر خانه ی راوار را بر سر جسم مرده اش خراب کرد  صدای شکستن استخوان دیوارهای خانه ی راوار دردی کشنده و تسلا ناپذیر را در استخوانهایم میریخت  پدرم سفت شانه های مرا چسبیده بود  دوست داشتم چیزی را بشکنم با دندانهام تکه تکه تکه کنم  ابرها در من منفجر می شدند هر تکه شان در آسمان من شهید می شد اما باران نمی شدند : بیتاب گفتم : بابا یه جونور تو گلوم  گلومو زخم میکنه  بابا با چشمهای قرمز و پف کرده اش بریده بریده میگفت : می می فهمم می می فهمم  و مرا سفت به بوبوی توتون پوستش می چسباند  خانه ی راوار جایش را به تلی از ویرانی داد  اما این پایان ماجرا نبود  کسی که چیز تازه ای از چهره اش خوانده نمی شد در حالیکه روی صندلی ای نشسته بود اشاره کرد به چند نفر  آنها  جسم صدپاره ی راوار را از زیر آوار بیرون کشیدند بدنی شهید؛ ظریف؛ کم طاقت و عاشق  بعد چند نره غول را آوردند به در زنجیر غرق بودند زنجیرهای گران را خش خش کنان از پی خود بر خاک می کشاندند  آنهارا در مقابل کسی که چیز تازه ای در چهره اش نبود به زانو در آوردند  کسی که چیز تازه ای در چهره اش نداشت گفت : دندوناتونو تیز کنین  و اشاره کرد به تن شهید راوار زندانیان با آلتهای مهیبشان  حمله بردند به راوار لبهام را نگزیدم پاره پاره کردم صورتم را چنگ زدم و شلاق کش سعی میکردم از دست پدرم  بیرون بیایم اما پدرم دریایی با تجربه و عظیم بود و من راه فراری از این اقیانوس نداشتم  جمعیت به ولوله افتاد  دریا در خیابان منفجر شد  و رگبار مسلسلها تن های بی طاقت و سودایی را تباه و تکه تکه کرد هزاران تن از ما بر دریای خون شناور شدند کشته هارا پشته کردند و در همان کوچه گودالی بزرگ و عمیق کندند و همه در آن ریختتند و رویشان را با خاک پوشاندند

 

پ. ن : ازراوی با یه شعر تازه باروز است

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت12:30توسط مردی با چشمان گرگ |

۵

 

 

حس میکردم بابا هر روز دور تر و دو.رتر و دورتر.و دورتر می شود جوری که به خطهایی محو و ناممکن بدل میشد  مادر با چنگ و دندان می جنگید  تمام روز را می جنگید بی خستگی عرق شر و شر از پوستش بر خاک می ریخت  آسمان یک لحظه از نظرش دور نمی شد  دیگر منتظر صدای هواپیماها نمی شد قبل از همه با خبر می شد جوری که همه وقتی میدیدند مادر به سمت کانال میدود می فهمیدند آنها هم باید بدوند و فریاد بکشند کبود شوند و با چشمهای اشکبار خودشان را تا اینجا در لای و لجن فرو کنند تا وقتی هواپیماها  سهمیه شان را بکشند و برگردند  مادر وقتی ما میخوابیدیم  وقتی شب در غلیظ ترین شکل خود بود آرام آرام اشک می ریخت

 

 

بازی ما بچه ها این بود

فردا رابیش کشته میشه  اون این شکلی کشته میشه  یه بمب میاد آروم آروم  میخوره تو خونه شون تاوا مادر رابیش  میدونه هواپیما اومده ولی خودشو می زنه به نشنیدن اون فکر می کنه اگه حواسشو از هواپیما پرت کنه یه جای دیگه مثلا برگرده گذشته  کشته نمیشه ولی بمب  گذشته نمی دونه چیه و مستقیم میاد و تاوارا رو می کشه مث یه قاتل که قربانیشو مفت و مسلم گیر آورده یه قربانی خوشگل رابیش انگشت کوچیکشو تو دهنش گذاشته و لالاست  آره تاوا و رابیش اینجوری میمیرن غم انگیزه و فردا تاوا و رابیش واوبه واو این گونه میمیرند

 

 

 تریکو آنیکی شابارا سیوانی  تاباسانا در قسمت غربی زبان دیگری رواج پیدا کرده ؛ جاسوسها همه جا هستند شما توی خانه تان جاسوسی دارید کی ؟ مثلا پوستتان بله پوستتان جاسوسی نابکار و خائن است  ریز مامورانی در پوست ما کار گذاشته اند که هر حرف مارا ضبط می کند و در دستگاههای اداره ی خوفگر پخش میکند  زبان اشاره  که قبلا استفاده می کردیم لو رفت و دیگر کارایی ندارد

 

 

شینا گفت نه نه من نمیام نمیام  و کشته شد  بچه ای که در شکمش بود ونگ می زد  ارتشیها رسیدند با چاقویی بزرگ شکمش را پاره کردند  بچه را از شکمش بیرون کشیدند و با لگد  جسم بی جان شینا را  در کانال فاضلاب ریختند و بچه را بردند برای خوراک جبهه ها  جنازه ی شینا را بیرون کشیدیم  و سینه پر شیرش را زیر کرور کرور خاک مخفی کردیم  پدرم چند خط کمرنگ تر شده بود

 

پ.ن وبلاگ شعرهام : ازراوی

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت23:0توسط مردی با چشمان گرگ |

( مگر ما تخیلات یک دیوانه نیستیم ؟ )

پیتر پراگ

۴

جنگ بود دیگر

" راوار" در همسایگی ما بود؛ زنی که زیبایی حیرت انگیزش یکی از معدود پناهگاههایی بود که در شهراینجا و آنجا زده بودند تا وقتی هواپیماها می آیند خود را بچسبانیم به سینه اش و تا بروند پوست ملتهبمان را آرام کنیم "روار" با آن چشمهای سیاه و کرد؛ با آن اندام کشیده و کرد؛ گیسوانی از فرق واکرده و کرد ؛که ریخته بود روی شانه هاش کرد  و آفتاب صورتش را ملاحتی افزون بخشیده بود . من یک بچه ی عاشق و کرد بودم . و داشتم از پنجره سرباز قلچماقی را میدیدم که با عضلات سرسام آورش به سمت خانه ی راوار در حرکت است ؛ چشمهایم را آرام بستم و در وسط کوچه گودالی کندم که پر از گرگهای گرسنه و درهم غران بود. رویش را بسیار ماهرانه استتار کردم سرباز همین که پایش را گذاشت

افتاد

در گودالی که من برایش کنده بودم و گرگهای بلند نظر و غیور تکه تکه تکه تکه تکه تکه تکه تکه اش کردند چشمهایم را گشودم و سرباز را دیدم که بی افتادن در گودال تق تق تق در خانه ی راوار رازد ؛ اینکه سرباز با آن پوست تیره و غضب آلودش " راوار " را مثل گنجشکی از غم جوشان در مشت بگیرد میگرنم را غرق در رنگهایی تند و یکسره دوار غرق میکرد باید فکری میکردم

 

 

خردک موجهایی در قسمت غربی شهر دیده می شد _ اعتراضهایی نحیف و کم سو_ این موجهای خرد داشت قرار بود موجهایی عضلانی و نیرومند شود اما روسا زود فهمیدند و تدابیر لازم را اندیشیدند قسمت شرقی شهر در قسمت غربی ریخت و نهر خون جاری ساخت با دست بردرانمان کشته می شدیم به زنان و دخترانمان تجاوز میشد دود آسمان قسمت غربی را تیره گون و سیاه بخت کرد ما مثل گنجشکهای بی دفاع و در خون تپان منتظر ابرهای رحمت بودیم که بیایند و یک فصل سیر ببارند اما ابرهای رحمت در دوردست آسمان زنجیر شده بودند و ما دعاهان یک متر بیشتر بالا نمی رفت که پایین کشیده می شد و نیزه ای در گردنش فرو می شد و شهید برکف خیابان می افتاد سرکوب شدیم و سر جایملن نشانده شدیم مردان غیور به خانه هایشان بر گشتند

 

 

 پ.ن : مثل اینکه در کار بلاگ شعرم گشایشی حاصل شده و از بند فیلترینگ رها شده  ازراویهم با یه شعر باروز است

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت13:28توسط مردی با چشمان گرگ |

3

جنگ بود دیگر

 

احزاب؛ انجمن ها و نهادهای مدنی یکی پس از دیگری منحل شدند؛ انجمن آزادی بیان ؛ سندیکای کارگران و ..... روزنامه ها یکی پس از دیگری به قتل رسیدند  و با کلمات مرده و پرده ای نازک _ این هوا _ خون بر سطر ها بر سنگفرشها جان دادند ؛  قیامهای خرد و نحیف سرکوب شدند و دهانهای بسیاری یاوه و دوخته شد ؛ جنگ بود دیگر و ما همچنان راه خانه تا کانال همیشگی را می دویدیم و هواپیماها جیره ی روزانه شان را  از خرابه و کشتگان بر می گرفتند و دوباره غیب می شدند

 

این بار که هواپیماها آمدند مادر سراسیمه برادرم را داد دست پدر دو دخترش را_ یکی با دست راست دیگری با دست چپ_ از زمین کند مرا به دندان گرفت و مثل باد و برق ریختیم در رودخانه ؛ اما مسیر خانه تا رودخانه مسیر همواری نبود ما هزار نفر بودیم اما تا رسیدیم به رودخانه تنها 13 نفرمان توانست خودش را به رودخانه برساند ؛ آش و لاش و بغض خورده در رودخانه ریختیم ما در لجنها سکنا گزیدیم ؛ هواپیماها امروز را نمی خواستند زود سهمشان را بردارند و بروند امروز گرسنه تر بودند و اییییییییووووووووو کنان بالهای ناجور و وحشیشان را بر ما می گستراندند  مادرم زیر لب نام تمام کسانی که فکر می کرد می توانند نجاتمان دهند را زمزمه کرد اما همه ی آن ها سالها پیش سالهای بسیار دوری مرده بودند و هیچ کاری از آنها ساخته نبود

  زخمی شده بودم بازو و شانه ام زخم برداشته بودند زخمهام شکل گلی نایاب و تنها داشتند مادر زخمهام را لیسید شست و برای اینکه دردم بخوابد با کف دست چند ضربه به ترکشهایی که از زخمهام کشیده بود بیرون زد و گفت : ات ات ات  ببین من اینایی که اذیتت کردنو زدم حالا دیگه دردت می خوابه من در آغوش مادرم خوابیدم و تا صبح در نمک و گریه های مادر دست و پا زدم



پ. ن : این قسمتو الان نوشتم چون بعضی از دوستان نوشته بودن بین قسمت اول و دوم چندان ارتباطی نمی بینن اینو نوشتم یه پست دیگه م مینویسم در همین مسیر تا اون جاهای خالی پرشه
 


+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت23:5توسط مردی با چشمان گرگ |

۲

( جنگ بود دیگر )

 

برزان و شیوان را لخت کردند گذاشتند روی ترازویی که اعداد را را به سرعت برق و باد نشان میداد. بعد کسی که در چهره اش چیز تازه ای خوانده نمی شد گفت : هفت شکم .... یکی دیگر روی برگه ای نوشت برزان و شیوان هفت شکم کسی که از چهره اش تازه ای خوانده نمی شد با دست به برزان و شیوان اشاره ای کرد که : بعدی

 تاران و تویچا را لخت کردند تاران دستهایش را بالا گرفته بود و چشمهایش را بسته بود تویچارا هم لخت کردند اندامی داشت موزون با تراش کتیبه های کهن  جوری که هفت مرغ عشق می توانستند در دم جان دهند گذاشتنشان روی ترازو یکی آمد قوس کمر و انحنای کشیده ی رانهای تویچا را نگاه کرد زمان درازی غرق در انحناها بود  بعد به کسی که در چهره اش چیز تازه ای نبود اشاره ای کرد و او گفت : 4 شکم بعدی....

 نوبت به بابا و مادر رسید من سر چرخاندم به آسمان  چند تکه ابر  در آسمان سرگردان بودند باد گاهی آنهارا میبرد راست گاهی میبردشان به چپ بعد بردشان سمت " که ور " و همانجا گذاشت تا بچه کنند یا ببارند یا ... 5 شکم بابا و مادر از ترازو پایین آمدند هیچ کس هیچ حرفی نمی زد بعد " راوار " را لخت کردند نفس جمعیت بند آمده بود دست نخورده ؛ تمام ؛ وقتی برهنه اش کردند من فقط صدای رودخانه ای که به سرعت میخواهد بریزد به دریا و هیچ فکر دیگری ندارد را می شنیدم یک مشت لب داشتند تکان تکان  میخوردند کسی که چیز تازه ای در چهره اش نداشت لبهاش مثل دو لته ی  دری بیحاصل به هم میخورد. سعی کردم صداهارا برگردانم به سرم  سعی کردم از گنگی بیایم بیرون

 کسی که چیز تازه ای در چهره اش نداشت رو به روار کرد و گفت : تنهایی " روارگفت " بله کسی که چیز تازه ای در چهره اش نبود گفت : باشه و بلند گفت 6 شکم 

شکمها بین همه تقسیم شد و همه مثل سایه هایی خمیده و ناموزون با شبی که سراسیمه خودش را انداخته بود روی شهر یکی شدند مادر میگفت 5 شکم ... فکر میکنی بتونم ؟ بابا هیچ نمی گفت

در بستر تا سپیده زد در پیچ و خم های تن " روار " بودم رودخانه بسترم را گرفته بود  حسی در من بیدار شده بود میدانستم برای این حس خیلی کوچکم ولی الان جنگ است و هیچ چیز عادی پیش نمی رود همانطور که ما میخواهیم

¤¤¤

سربازی قوی هیکل و قلدر راه خانه ی " راوار " را در پیش گرفته بود در زد" تق تق تق " روار " در را باز کرد بله روار ِراوار من در را باز کرد و گفت : بله ؟ سرباز غرق در تشنج عضلاتش گفت : ماموریت دارم آمده ام با شما باشم برای 5 شکم می فهمید که " ؟روار سرش را تکان داد : نع! نمی فهمم

ـ به هرحال من آمده ام و باید ماموریتم را تمام کنم

راوار گفت : از فردا

و در را بست

+نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت10:3توسط مردی با چشمان گرگ |

بریم تو کار داستان سریالی .... این داستان ادامه دار خواهد بود

 

( جنگ بود دیگر )

جنگ بود دیگر و ما هم ناگزیر درگیرش بودیم . ما خیلی کوچیک بودیم خیلی . هواپیماها اوائل نقطه های کوچکی بودند . نقطه هایی خیلی کوچک ؛ تو باید خیره خیره آسمانرا می کاویدی ؛ دقت میکردی ؛ عرق می نشست روی پیشانیت  تا آن نقطه ی کوچک از دستت نمی رفت ولی هر روزکه می گذشت هواپیماها نزدیک ترو نزدیکتر  و بزرگ تر و بزرگتر  می شدند روزی رسید که ما اگر دستهایمان را بلند میکردیم سطح زیرین هواپیماهارا می توانستیم لمس کنیم می توانستیم بمبهایی را نوازش کنیم که که قرار بود مارا بکشند.  جنگ بود دیگر.  ما وقتی هواپیماها می آمدند از ترس فرار می کردیم و فریاد می کشیدیم و میریختیم در رودخانه ای که زمستانها سیلاب می شد و کانال عمیقی حفر می کرد . در آن کانال آسمان و هواپیماها خیلی دور بودند ما توی کانال حتا جنگ را فراموش می کردیم  ما تا گردن توی آب فرو میرفتیم تا گردن تو لای و لجن فرو میرفتیم  و منتظر می ماندیم که هواپیماها آن عده که باید کشته می شدند را بکشند و ما بر گردیم خانه هایمان خیس و گل آلود . "بوی گند میدیم" این را مادرم همیشه میگفت بعد من و پدرم را توی رودخانه می شست و مرا وارسی میکرد همه جایم را؛ تا اگر زخمی بود آنرا بلیسد و پاکش کند بعد خسته و پاکشان بر می گشتیم خانه. آن روزها زخم داشتن عادی بود و اگر کسی زخمی نداشت شک همه را بر می انگیخت آن روزها زخم؛خانه های شکست خورده ؛ از گردن شکسته شدن و چیزهای مثل این افتخار بود . مثلا کسی نیمه شب دیوار خانه اش را زخم میزد ترکشی توی جراحت دیوار فرو میکرد بعد صبح دست مارا میگرفت وما را میبرد خانه اش ما میرفتیم ترک دیوارها را می دیدیم و زخم و ترکشی که دیوار را بیمار کرده بود صاحب خانه را با تحسین نگاه میکردیم و اشک چشمهایمان را سر شار میکرد جنگ بود دیگر.

ادامه دارد

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت8:42توسط مردی با چشمان گرگ |

امروز به روایت شناسنامه م روز تولدمه روزی که اون سایه روشنا یه سری خطای قوام یافته شدن و یه هیکلو تشکیل دادن و شدن من آره امروز به روایت شناسنامه م روز تولد مه البته شناسنامه ها کلن دروغگوهای قهارین مثلا یارو میگه _ البته با استناد به شناسنامه ش_ من 30 سالمه ولی تو میدونی داره مث سگ دروغ میگه یارو پنجاهو شیرین داره یا یه یاروه دیگه میگه _ پنجاه سالمه _ ولی به زور 30 سالشم نیست _ ما این نمونه هارو زیاد دیدیم دیدیم که شناسنامه جلو روت وامیسته و مث سگ بهت دروغ میگه. میدونین من یه زمانی چهارده سالم بود بعد زمان گذشت و گذشت وگذشت تا اینکه  من بیست ساله شدم ولی برادرزاده هام قبول نمی کردن و ازم میخواستن چارده ساله باشم اما من جای اینکه حرف برادرزاده هامو گوش کنم _ که با چشای پر اشک ازم میخواستن چارده ساله باشم _ اومدم و حرف شناسنامه مو گوش کردم شناسنامه ای که همه میدونند دروغ میگه استدلال شناسنامه چی بود ؟یه دلیل ابلهانه :اینکه چند سال از اون روزا گذشته ؟ به نظر من دلیل به این سستی فقط به درد این میخوره که بزنی تو گوشش  من اونروز از شناسنامه م بازی خوردم و مث آب خوردن چارده سالگیمو از دست دادم شناسنامه البته پاری وختام راست میگه مثلا  یارو از دور داره میاد اصلا شکل چهل و یکه  داد میزنه من چهل و یک سالمه من این آدمارم دیدم البته من نه میشل فوکوام نه دریدایی نه حالا هر کس دیگری که بیام و یه رساله ی درست حسابی راجع به شناسنامه بنویسم و یه تحولی تو فلسفه بوجود بیارم به هرحال اینم میتونه یه بحث جذاب و شیرین باشه البته دوره ی شناسنامه ها سر اومدن و حالا کارتای ملی جای دروغگوای سابقو گرفتن

یه چیزیم میخوام بگم : شنیدین میگن یارو اینهمه سال انگار تکون نخورده یا یکیو میبینی بعد از سالها میگی اه پسرتو هم نی بودی که بودی از این آدما حالم به هم میخوره آدم باید تکونی بخوره به هرحال گاهی میشه در همین حد اینکه امروز یا فردا دنیا اومدی به شناسنامه ها اعتماد کرد  روزم مبارک باشه

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت12:56توسط مردی با چشمان گرگ |



امروز قشنگ نشستم و پوست صورتمو با ناخونام کندم
ولی خدایی قشنگ کندما
خیلی قشنگ نشستم پوست صورتمو با ناخونام کندم
ولی خدایی قشنگ کندما

 

+نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت15:44توسط مردی با چشمان گرگ |

 

( بی شرح )

بلاهت در زنان زیبا خودش موهبتی به شمار می رود .به هر صورت شوهران بسیاری را می شناسم که از بلاهت زنانشان به وجد می آیند و آن را نشانه ای از معصومیت کوکانه ی آنها می دانند .زیبایی چه معجزه ها که نمی کند ! نقص عقلی زنی زیبا به جای آنکه توجه ها را از او برگرداند .جذاب ترش می کند؛و حتی هرزگی و فساد اخلاقی آنان به نظر بی ضرر و خوشایند می رسد. اما اگر یک زن کمی از زیبایی بی بهره باشد باید بیست برابر یک مرد باهوش باشد تا حداقل اگرنه عشق ؛کمی احترام به خودش جلب کند

 

یاد داشتهای یک دیوانه( داستان بلوار نیفسکی ) :  نیکلای گوگول

برگردان : خشایار دیهیمی

نشر نی

 

+نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت13:2توسط مردی با چشمان گرگ |