|
از استخوانهای رادیو بخار بر میخیزد بخار ابر می شود ابر بنان می شود بنان میبارد از استخوانهای بنان بخار بر می خیزد بخار ابر می شود ابر رادیو می شود رادیو می بارد زن رادیو را باز می گذارد زن دو پره ی اندوه رشته ای درهم پیچان و هیچ زاویه ای برای بهتر مردن کاردی کار درست بر پیشخوان میگذارد ابر بر گلابیها نخست بر پیشخوان دوم بر قالی با گلهای بزرگ و عاقبت جنگل پنجم بر بنان در قاب با عینکی از چشم بر گرفته در رصد غروبی مربایی می با گرید از استخوانهای بنان زن ابر بر می خیزد ابر رادیو می شود باران بر دهان های یاوه نمی گرید با باران در خانه ی ما سرگردانست زن رادیو نیست
( خرکی) خرکی عشق بورز عزیزم خرکی در دستشوییها ـ عزیزم بازم که زود خودتو خیس کردی بذار دستم یه جایی بند بشه اونوقت بذا لااقل از پیراهنم بدمم ـ من می گویم این شهر دارد می رود خودکشی کند ببین کی گفتم ـ تمام عشق در پاهای من ریخته عجیب در تو جلو می روم عجیب ـ عجیب در من نفس بکش عجیب ـ در من این ماهی که دریا را می شکافی رودخانه تسبیح می شود در دستت اللهم صل علی موجها فراوانند شکر در من ـ برویم؟ ـ یک دهن که هنوز از تو نخوانده ام یک مشت آب از تو بر نداشته ام ـ منو به نیش بکش بکش به نیش منو فقط گزلیک دست کس نده ـ در چمدان که می ریزیم سفر که تا می خورد با ما دریا جاده می شود ماهم که خیلی وقتست ماهی شده ایم مگر نه عزیزم؟
برای تنفس هم که شده فعلا این شعرو بخونین تا برسیم به داستانمون ( با من بخوان بخوان با من ) من یا ها ها هه ها ها ها هه هاها بوده ام نه چیزی که از تو بزند مخاطبت را پوست بشکافد در پیراهنش نگنجد پابکوبد و دیوانه شود با دهانش ـ کلماتی از این دست نیست فقط چند پره آتیش در نفسم داشتم رنگی گرم آغاز نمی شد بگویم چه پیچ و تابی در این سیاه موج می آورد راه باز می کند راه می افتد طرف ما وحشی تر عرق از منفافذ پوست آن قدر که لباست پوستت شود تته پته از من تنهاست یا یا یا یا یا یاست پنجره ها رو بزن بزن و برو بر و و بزن بزن و برو برووبزن پوستم از عرق یارا یارا یارا یارا ما را نیست بو گندو و کاکاسیاه رنگ مرده بند آمده راهی می خواستم قد بکشم و سازی دیگر در کف من شعله نمی گذاشت من فقط حبیب من من فقط عزیزم طبیب من این لخته لخته لخته را باید بریزم و بیرون راک اندرول نه این ماهی هوا می خواهد و هوا هیچ یا ها ها ها هه ها هه ها ها قزل آلایی که در آدمست مگر چقدر می تواند مگر چقدر ؟ هه ها ها ها هه ها ها ها ها ها چیزی که عرقت را در آورد نیست چیزی که نفست را حق کند و حالا اگر که خیلی جیغی بوده است پیچیدع در این گنبد و بر گشته از نو با اسلیمیها و ـ عجب اوسایی بوده لا مصب قزل آلایی که در این رنگ دارد پاروزنان بال زنان هجوم می آورد در قدومش سر و دستی ندارم بشکنم بو گندو و کاکا سیاه از آن سو می دمی از این سو خیس و عجیب و خدا فقط تو آممان آممان آمان ای آمان تا حالا زخم در تو چشم باز کرده ؟ تا حالا دوست داشتی پوستت را بکنی مثل یک پیراهن لعنتی بگویی آآآ خیشش؟ تا حالا چرخیده توی دهنت بگویی هله لویا هله لویا ؟ تا حالا لب زدی به این ساز خیلی تاریکیهای خیلی اعماقت را بالا بیاوری؟ ای حبیب من ای طبیب من تا حالا رنگی توی صدات گریه کرده ؟ تا حالا بچه ات را بغل کردی باهاش بزنی؟ تا حالا نخنگی در تو نازنین بوده؟ ـ من دسام بزرگه أپوستم هرچقدر دوست داری میتونی دوست دارمو کش بری أدرخت دوس دارم آدم بزاد أپروانه دوس دارم دوس دارم تو دسسام جا بشی دوس دارم درت جاشم دووووست ای ی ی ی آآآآآدل من هم دوست دارم هم مشرق داشته باشم هم مغرب ولی همیشه خدا این میان چیزی کم است من بی چیزی می مانم ـ فکر نکن من آرام نمی خواهم از نوک پا شروع می شود بعد ادامه می دهد گرم و چیزی می آید همینطور بالا بعد می بینی نیستی فقط چیزی شره می کند قسم می خورم یک ابر هیچگاه اینطور نمی خواند قسم می خورم نمی دانی ربه کا هابیشام یعنی چی؟ مخاطب که گاییده می شود روی صحنه یعنی چی؟ دست می بری در پیراهن و هیچ وقت گمشده ات اینقدر نزدیک نریخته اند یعنی چی؟ امان ای دل ای دل ای دل ای دل ای دل خاکستر قدیم عجیب زمخت شده بروم رنگهایم را زنده کنم پنجره ها رو بزنم بزنم و برم برم و بزنم بزنم و برم برم و بزنم بزنم و برم
همانطور که نوشتن این داستانها یا بهتر است بگویم داستانواره ها آنی جرقه شان در ذهنم زده شده تمام کردنشان هم آنی بود راستش من در زندگیم همواره تصمیم هایی گرفته ام که با عجله همراه بوده اند و همیشه هم نتیجه ی بدی گرفته ام چقدر موقعیتهای خوب را این چنین از دست داده ام.. آه بگذریم.... الان چند تا ایده برای نوشتن در وبلاگ در ذهنم هست که دوست دارم بنویسمشان مثلا یکی از ایدها می تواند این عنوان را داشته باشد " خاطراتی که دوست داشتم داشتم " یا " بنگاه رویا سازی من " یا می توانم الان یک داستان را اینجور آغاز کنم : قاطره بهم گفت تو نمیای ؟ گفتم راستش هنوز عاشق نیستم تازه از دستپخت عالی مادرم چطور بگذرم ؟ یا چیزهایی از این دست به نظر من میشود از همین خرده ریزه های روزانه داستان ساخت داستانهایی که دست کم برای لحظه ای شادمانت کنند من زیاد به قواعد داستان نویسی نه در این بلاگ نه خارج از این وبلاگ مقید نیستم نمی دانم حوصله این چیزها را ندارم و البته این حسن من نیست و عیب من به شمار می رود ولی خب دست خودم نیست یادم هست دوره دبیرستان استاد خوشنویسی داشتیم که از بد روزگار دبیر هنر ما شده بود یکی از دردسرهاش من بودم چون حوصله نداشتم از الفبا شروع کنم و خوابم می گرفت وقتی می گفت الف این تعداد نقطه دارد و ب این تعداد و می رفتم سر یک جمله مثلا ادب آداب دارد و او می گفت فعلا بنویس الف هنوز کو تا جمله نویسی ولی خب دست خودم نبود چنان که الان هم دست خودم نیست یک روز که همه سرمان را انداخته بودیم پایین و داشتیم با مرکب سیاه روی برگهای روغنی و خوش تن خطاطی می کردیم و استادمان در بحر یکی از آن رویاهای شیرینش فرو رفته بود من یک حرکتی کردم که به این قرار است : استاد در بحر رویای شیرنش که هما نا این بود فرو رفته بود : در نمایشگاه با شکوه آثارش داشت در پاسخ به سوال یکی از بازدید کنندگان می گفت : بله حرف شما صحیح هست این الف را می بینید که انگار شکل دیگریست من این حرکت را از موج گرفته ام از تن یک موج جوان و نیرومند و بازدید کننده در حالیکه به شوق آمده بود می گفت : استاد چه کرده اید جدن بعد استاد ما یک جمله را نشان می داد و می گفت این قوسها رو بر تن ب می بینید حاصل سالها تعمق و دقت در حرکت دورانی زمین و پرو خالی شدن ماه هست استاد ما در این خیال باطل بود که من برخاستم کمربندم را باز کردم زیپ شلوارم را کشیدم پایین و با دقت و وسواسی بی حد و حساب شروع کردم به مرتب کردن پیراهنم و فروکردنش زیر شلوارم استاد که دیگر بازدید کننده ی خیالی و کش و قوسها از ذهنش پریده بود با دهان باز فقط مرا نگاه میکرد آخرش بر خفگی اش غلبه کرد و گفت : برو بیرون بی تربیت من واقعا از این حرکت استادم تعجب کردم به هرحال قواعد و الفبارا بی خیال شوید و آخرین قسمت داستان نمایشگاه را بخوانید
( داستانهای نمایشگاه ) گفتم : باید ببینیم چن نفر از ما زنده مونده ؟ بعضیا مخالفت کردن و سرشونو این شکلی تکون تکون دادن که : نع همه مث سگ ترسیده بودیم و همه تو دلمون می گفتیم نه نباید بذاریم مارو بشمرن از کجا معلوم من زنده م اون وخت اگه معلوم شه من مرده م منو تو این ابرای جلبکی دفن می کنن . من بر ترسم غلبه کردم و گفتم: باید ببینیم چن نفر از ما زنده مونده ؟ و شروع کردم به شمردن پیشیه بی خیال براق شده بود تو چشمام و اولین عدد اون شد یه زنگی از ایالت زنگبار دو شد خانم سایه با چشمهای اشک بار؛ فرزند و همسر از دست داده؛ سه شد. دلبر چهار شد هرچی سر گردوندم دیگه کسی نبود خودم پنج شدم . گفتم : خب ما انگشتهای یه دستیم و من انگشت اشاره م و همه قبول کردن. انگشت اشاره گفت از این طرف و همه از آن طرف چنگ زده به تخته پاره هایی سست و نحیف رهسپار شدند می دونین بعضی حرفا تو بعضی شرایط خیلی مزخرف به نظر میان مثلا تو اون شرایطی که ما بودیم و هردم بیم کشته شدن؛ سقوط و هزار مصیبت دیگه بود دوست داشتم از دلبر یه بچه داشته باشم و دوست داشتم نطفه مو به عنوان یه امانت مقدس در اندرون دلبر قرار بدم .به حد کافی خنده دار؛ بلهوسانه و کمی ابلهانه هم به نظر میرسه ولی خب سیستم فکری بشر خیلی پیچیده تر از اونیه که ما فکر می کنیم . انگشت اشاره به انگشت کوچیکه گفت نظرت چیه؟ انگشت کوچیکه مث یه دختر خوب و حرف گوش کن لخت شد و تن سیم فام و بلورینش را دو دستی تقدیم انگشت اشاره کرد انگشت اشاره اشاره کرد به جایی از تن انگشت کوچیکه و گفت از اینجا ؟ انگشت کوچیکه گفت اول بوسم کن. من باید عاشق شم بعد.... انگشت اشاره یه خورده عجله داشت می فهمین که؟ خطر سقوط ؛ بیم کشته شدن و غیره و غیره و غیره پس از همون جا شروع کرد سیلاب غم و اندوه از روبرو میومد. انگشت وسطیه گفت: نه من دیگه نمی کشم اینو دیگه نمی تونم... و خودش را سپرد به شورابه ی اندو ه و پژمردگی انگشت اشاره غرید و گفت : از این طرف ما دو چاله ی عمیق هوا؛ شش گره کور؛ هفت صاعقه خون پراکن؛ سه گرداب؛ ده سراب آبی فام و فریبکار و هفت باران سیل آسا تیره گون و مغضوب را پشت سر گذاشتیم و نرم نرم نرم نرم نرم بر باند فرودگاه فرود آمدیم فرودگاه پراز چراغهای الوان و خبرنگاران کار کشته و فریبکار بود خبرنگاری از من پرسید : به عنوان مرد گروه چه حسی دارید؟ و ابلهانه منتظر جواب من شد گفتم : کمرم خسته س گفت : قهرمانی چه حسی بهتون میده ؟گفتم : قهرمان ؟ کی گفته ؟ گفت : همه این داستانو می دوننن گفتم : پسر داستان تموم شد و رامو گرفتم و با بارانی سیل آسا همراه شدم
( داستانهای نمایشگاه ) سیلور میغرید : حملهههههه! صداش دورگه شده بود یه ریشه ش تو آفریقا بود یه ریشه ش نسبش می رسید به یه مرد مو بور و قد بلند به اسم تاکینسن بیگر در اسپانیای زمان ژنرال فرانکو پیشی تو این دنیا نبود و در قسمتهای تحتانی من می چرید گواد گفت : به به ببین چه صفایی می کنه بی پدر و عاشقانه و با چشمهای اشکبار محو تماشای زنش بود دزدای هوایی نیزه های خیلی بلندشونو فرو می کردند تو تن لنج مخروبه ی ما و قاه قاه می خندیدن و سرخوش بودن ده دوازده نفرمون در دم جان به جان آفرین تسلیم کردن من زیر لب گفتم چه میشه کرد بعد یه سر نیزه جیکجیک جیک اومد نشست تو تن گواد بعد یه نیزه جیک جیک جیک اومد نشست تو قلب دیو من گفتم آخ خ خ خ خ خ پیشیه داشت منو اوجی می کرد و من تکونایی می ریختم که نگو کشتی ما پاره پاره پاره پاره پاره پاره پاره پاره پاره پاره پاره پاره شد غارت شده تو هوا هرکدوم به یه تخته پاره چنگ زده بودیم و دنبال ساحل نجات می گشتیم پیشی در پایین دست من هنوز می چرید و گواد با چشمهای آزمندش غرق در او بود سیلور رفته بود گواد با نیزه ی بلند تو قلبش گفت : الانه کوسه ها برسند تا اومدن دردهانشو بگیرم کار از کار گذشته بود و کوسه ها اومدند گواد نیمیش تباه شد خون بود که شر و شر ارش می رفت یه دیقه نشد که اون هم با باری گران و اندوهی نیلگون به دیار باقی شتافت پیشی سیرمونی نداشت گواد تو یه ابر خردلی و بی مقدار دفن کردیم و کمی اشک هم ریختیم کشته های شناور رو از سطح هوا جمع کردیم و پیچیدیم لای یه نمه رطوبت و تو ابرای سفید قهوه ای سوخته شانتیا نیت هوانیسا کاویستون و در قطعه هنروان عاشق دفن کردیم شنا کنان خودمو به دلبر رسوندم و بش پیشنهاد کردم سرشو بذاره رو شونه هام و هرچقدر دلش میخواد گریه کنه دلبر با نگاهی آمیخته به بوی بابونه و سپاسگزاری سرشو گذاشت و های های های گریست یکی گفت : اینجا یه قهرمان نیست ؟ هیچکس لبی نجنباند هیچ کس
( داستانهای نمایشگاه ) تلک و تلک و تلک پرواز کردیم پیشیه بهم گفت : میخوای کمربندت باشم جوابشو ندادم م تو نخ ابرا بودم شما تا به حال یه بچه ابر دیدین ؟ خیلی خوشگلن سفید سفید سفیدن عینهو برف وقتی 10 تا 10 تا با هم بازی می کنن تو مامانشون وول می خورند اونا رو دیدین ؟ یه ابر نر تشر زد به یه ابر ماده ابر ماده دو مزرعه و سه رودخونه و چار زمین لم یزرع و آباد کرد لگن ما تن چن تا ابرو خراش داد و راشو از وسط اونا کشید و از اونا گذشت گواد گف : می دونم الانه یه اتفاق بد بیفته کسی گوشش بدهکارش نبود پیشیه کارشو همون وختی که تو نخ ابرا بودم شروع کرده بود حالا به سینه هام رسیده بود و میخواست یخورده پایین تر بره من خودمو تو نخ ابرا جازدم و مواظب بودم ببینم پیشیه میخواد تا کجا بره یه صدای عجیب مث صدای همهمه شنیده می شد اولش فکر کردیم مال موتور کشتیمونه صداهه نزدیک و نزدیک و نزدیک تر میشه پنج تا از ابرا تغییر شکل دادند ده بیست تا ازشون زدن به چاک هفده تا هم مث مادر مرده شروع کردن به گریه زاری مردای ابرام که شروع کردن به تشر زدن و صاعقه زدن و کفری شدن همه هاج و واج مونده بودن که چه خبر بعد دیدیم که یه کشتی اومد رو پرچمش هم عکس یه جمجمه با دو استخون فکسنی ضربدری روش بله دزدای هوایی بودند پیشیه تا کمربندم رسیده بود ناخدای کشتی هوایی دزدا فکر می کنین کی بود معلومه همون دزد یه چش معروف سیلور بود با اون طوطی احمنق روشونه هاش دزدای هوایی نیزه های خیلی بلندشونو به طرف ما گرفتن اولش چن تا گلوله ی توپ درست حسابی انداختن طرف ما که این ور و اونورمون خورد ولی کسی آسیبی ندید دزدا همینکه نزدیک شدند نیزه هاشون فرو کردند تو شکم و پهلوی لنج مخروبه ی ما آخ از نهاد هواپیمای پیر ما بلن شد بعضی از مسافرین هواپیما شاکی بودن که چرا رییس دزدا سیلوره و می گفتند الان دیگه باس جانی دپ باشه و دزدان دریای کارائیب و می خواستن سیلور این مرد جانی و سفاک چاقوی نمره یکشو تو دنده های هواپیما با چه قساوتی فرو می کرد با ناخدای ما گلاویز شد و در چشم به هم زدنی قهرمان کشتی مارو نیست و نابود همه ی ما تسلیم شدیم چیکار می شد کرد پیشیه دیگه کمربند و داشت باز می کرد
( داستانهای نمایشگاه ) یه ابر جیک جیک جیک اومد بالا سر ما من هر آن احتمال میدادم الانه که بارون بزنه و عالم و آب ببره ولی شد این صدا : مسافرین محترم پرواز 76543212 به خروجی 11 مراجعه فرمایید مسافرین محترم پرواز 76543212 به خروجی 11 مراجعه فرمایید و ما مسافرین محترم پرواز 76543212 به خروجی 11 مراجعه فرمودیم بعضیا زود جیک جیک از جاشون جستند و با اون باسنای پهنو زهوار در رفته شون رفتند سمت 11 بعضیها هم تواح تواح با اون شیکمای بشکه نفتشون رفتند یازده و بعد هم مردان متبسم چیزی مابین جیک جیک و تواح تواح رفتند سمت خروجی یازده همه اول سعی کردند مودبانه از یازده خارج شن ولی یه دفعه نمی دونم چی شد که همه حمله بردن زودتر از اون خراب شده بکنن من یه موش و دو رودخانه و سه فیل و چار سایه و هفت مازوک به دلبر فاصله داشتم با آرنج زدم تو شکم فیله و کنارش زدم یه گاز درست حسابی از مازوکه گرفتم جیغی کشید و کنار رفت با اردنگی زدم تو کون رودخانه و موش و سایه رو نمی دونم چطور رد کردم دوست داشتم برای یه لحظه تو اون بلبشو کنارش راه برم یا اون دهن نیمه باز رو ببوسم بعد چشمامو این شکلی این شکلی کنم که فشار جمعیتو بلبشو و اینا بود وگرنه اونم لبخندی بزنه که خواهش میکنم پیش میاد اما تا آخرین رشته از مازوکو کنار زدم دیو تمام دلبرو پوشوند و آه از نهاد همه بلند شد از اونجا که خیلی تلخ شده بودم با آرنج محکم کوبیدم تو شکم دیو دیوه گفت : آخ چشمامو این شکلی این شکلی کردم و گفتم فشار جمعیت بلبشو و اینا دیبه هم در حالیکه از شدت درد به خود می پیچید سرشو تکون تکون داد که خواهش می کنم پیش میاد چپیدیم تو اتوبوس تا بریم سوار کشتی هواییمون بشیم ناخدا و جاشواش هم با ما اومدند ناخدا یه چشمشو تو تنگه بزاخ در رودخانه بارمیس از دست داده بود یه قورباغه تو گوشم مدام می گفت : خیلی شجاعه و عظمتش خیلی زیاده با آرنج زدم تو شکمش تا نطقش بند بیاد یه قوری کرد و خفه خون گرفت رسیدیم به لگنی که قرار بود پرواز کنه همه جیک جیک و تواح تواح رفتیم داخل یه خوشگله سبک سر به ما لبخند می زد و می گف کجا بشینیم من جیک 12 بودم پیشیه پیش من افتاد باورتون میشه ؟ گواده هم پشت سرمون فکر کنم این لگن کم کم هیجان انگیز بشه
( داستانهای نمایشگاه ) پنج دقیقه به پرواز مونده بود که یه مشت افکار احمقانه منو به دردسر انداختن پیش خودم فکر می کردم نکنه الان یه هو بارون بگیره پرواز لغو شه اصلا حوصله و تحمل این وضعیتو نداشتم نه فقط غیرقابل تحمل حتا می تونم بگم کشنده بودن خودمم نمی دونستم این افکار یه هو از کجا سرو کله شون پیدا شد یه دفه این افکار احمقانه ابر شدن و فضای سالنو پر کردن تبدیل شدن به ابرای زرد و درهم پیچان و پر بارونی که می تونستن کل تهرانو نیست و نابود کنن بارون بی امانی گرفت تا بارون به بیرون از سالن سرایت نکرده باید افکار احمقانه مو رام می کردم به خاطر بارونی که تو سالن باریده بود نمی تونستن پروازو کنسل کنن هنوز کف باند پرواز خشک خشک خشک خشک بود خودمو کشتم تا بارون بند اومد پیشی ماده ی پرده در خیس خیس خیس خیس آب شده بود و باید بگم خیلی جذاب تر و هیجان خیز ترم شده بود گواد هم چقده بهش می نازید می زد رو شونه ی من و می گفت : خداییش حالی به حالی نمیشی هزار و پانصد شصت و سه بارزد روی شونه مو گفت خدایی حالی به حالی نمیشی دیوو دلبر اخماشون رفته بود تو اخمای هم چرا که بارون بند اومده بود و ابرای رومانتیک زده بودن به چاک اون دهن نیمه باز و خیس داشت ابرامو می کشوند بیرون و ابرام هوای تازه ازم می خواستن دیو و دلبر تو دلشون هزار تا بد و بیراه نثار اون کسی کردند که بارونو بند آورده بود و نمی دونستن اون خبیث دو صندلی اونورترشون نشسته و داره زاغشون چوب میزنه می دونستم اگه زیاد به دلبر زل بزنم بازم بارون می گیره و اینبار دیگه کاری از من بر نمیاد این ابرا مث ایرای زرد نبودن اینا ابرای سفید و خانمان بر اندازی بودن که مستقیم از خونم بلند می شدن از پوستم می زدن بیرون حالا ببار کی نبار به این ابرا ابرای کامیراس گفته میشه دیوونه اند و وحشی کافیه بزنن هیچ بنی بشری نمی تونه رامشون کنه شما می تونین به باد فی المثل لگام بزنین می تونین خب نه برای پنج دقیقه چشامو از کاسه در آوردم گذاشتم تو جیبهام خون از گونه هام می ریخت رو گونه هام در حالیکه با اشکی شور و حساس قاطی شده بود
|
About
به این وبلاگ ؛دست نخورده بیا Archivesشهریور 1388فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 Specific
بلاگ کد
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
انتخاب وبلاگ برتر
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
LinkDump |