|
من همینجور که چشم دوخته
بودم به مانیتور این یکی سالن و داشتم ساعت پروازو رصد میکردم و می دیدم که
عقربه جیک جیک جیک داره از رو شماره ها و دندونه ها رد میشه یه دفعه دو تا سایه بلند و سیاه اومدند تو که یه چمدون
هم دستشون بود آقای سایه گفت : هنوز خوابه
؟ خانم سایه گفت : اهم بعد خانوم سایه ادامه
داد : بیچاره پسرم باس تاش میکردیم می
ذاشتیمش تو چمدون نره زیر و دست و پای اینا و به ما مسلفرین محترم پرواز شماره 76543212 به تقلید
از اون جنده خانوم اشاره کرد بعد با هم
نشستند رو دوتا نصف سیب یا همون صندلیهای کذایی دو تا سایه دم غروب بودند واسه
همین هم خیلی دراز و رو به جلو بودند آقا
و خانوم سایه دست و پاشون و از زیر دست و پای ملت و از رو چمدونا کشیدند طرف خودشون و سعی کردن تا اونجا که میشه
جمع و جورو آدم حسابی بشینن و حسابی هم
حواسشو ن به دست و پای ویلونشون بود ولی
وقتی گرم صحبت میشدند دست و پای ویلونشون از
یادشون می رفت ود ست و پاشون می رفت تو گوش این تو باسن اون تو دهان اون یکی و
افتضاح بار میومد من دوباره نگامو دوختم
به مانیتور که جیک جیک جیک داشت ما رو به پرواز نزدیک تر میکرد من یه قوادم چی هستی من یه قوادم ما بش میگیم گواد همون خب جذابم نه یه دورگه باسیلی بود دم بسیار بلندش افتاده بود رو دو تا چمدون
سنگین سنگین بعد زنشو نشونم داد اون زنمه من جذابم نه خیلی هاشور خورده بود چشاش یه
شکل خاصی بود شایدم من داشتم چشاشو یه شکل خاصی می دیدم ادامه داد مال خوبیه نه بعد به زنش اشاره کرد زنش یه پیشی ماده ی خوشگل پرده در بود یه قوس تو کمرش بود که منو در چشم به هم زدنی با
خاک یکسان کرد گفتم خیلی وقته تو این قوسا نمردم گواد گفت : حالا که می تونی بمیری گفتم پرواز
دارم گفت بازم پرواز هست گفتم آخه اینجا
نه ابری نه لک لکی نه چیزی گفت پروازت مال کجاست گفتم اونجا گفت خب مام میریم
اونجا و دوباره گفت من جذابم نه سرمو این شکلی تکون تکون دادم یعنی نمی دونم باید
جذاب باشی اونم سرشو تکون تکون داد که آره من زنمو میدم دست این و اونو اونو اونو حتا اون و یه بلدرچین ریقوی حیف
نونو نشونم داد تو همین تکون تکونا بودیم
که یه مصوت کوتاه و نی نی پرید تو حرف ما و گفت : من یه نی نی خوشگلم و منتظر جواب
شد منم سرمو تکون تکون دادم که آره هستی اون ازم تشکر کرد و رفت پیش مامان
مصوتش عجب خوشگل و ماه بود این نی نی
خدایا ده دقیقه به پرواز مونده بود اون
دختره که دهن نیمه بازش هنوز همونجور مونده بود داشت کفرمو در میاورد آتیشم تند
شده بود دل دل می کردم برم اون دهنو ببوسم
بعد مث یه آدم شریف برگردم بشینم رو این نصف سیب اما این تخت تیمارستان بد چیزیه الهی هیشکی گرفتارش نشه گواده ول نمی کرد و
هی از پیشه می گفت رابرا میگفت من جذابم نه دیگه بش گوش نکردم و زیر لب گفتم جیک جیک جیک جیک یه پسره این ور من با موبایلش ور می رفت رو صفحه موبایلش یه مار بود که هی نقطه می خورد
و دراز و کلفت می شد هی نقطه می خورد و هی دراز و کلفت می شد هی نقطه می خورد و هی
دراز و کلفت میشد اینقدر دراز و کلفت شد
که از موبایل سر ریز کرد پسره رو خورد و
از لابلای دست و پای ملت و از بین چمدوناشون راشو گرفت و رفت بیرون از
فرودگاه هنوز ناپدید نشده بود که رو به من
کرد و گفت : جیک جیک من خوشبختم جیک
جیک
مسافرین
محترم پرواز شماره ی 76543212 لطفا به باجه ی یازده مراجعه فرمایید مسافرین محترم شماره ی 76543212 لطفا به باجه ی یازده مراجعه فرمایید من بی حوصله بلند شدم کیف سامسونیت و این یکی کیف و نایلون پر کتابو برداشتم و مث یه
مست تلو تلو خوران اومدم 11 و چشم دوختم به یه دختر و پسری که از قرار معلوم همکار
بودن دختره از اون چش سیاهای خوشگل و ناز بود پسره هم که ماه بود و یه لبخندی که میگف اون مهربونه دختر و پسر جفتشون عدد یک بودن تو مهربونی و
صفا هم درجه یک کنار هم که می ذاشتیشون
میشدند 11 و من درست اومده بودم پسره گفت بلیطتتون و من بلطیمو تقدیمش کردم و یه
لبخندی تحویل دختره دادم ولی دختره جوابمو
نداد و رو ترش کرد عوضش یه نگاهی به پسره
انداخت و بهش لبخند زد فهمیدم از اون دختر
جنده های خوشگل لاشیه چه وقیحانه هم لبخند میزد نمی دونم چرا اول نفهمیدم جنده
ست پسره وقتی به دختره لبخند زد فهمیدم یه
تاپاله ی درست حسابیه تاپاله بلیطمو پس
داد و گفت برین تو اون یکی سالن زیر لب گفتم شامپانزه ی بی اصل و نسب و رفتم تو
اون یکی سالن اعصابم از دست دختر جندهه حسابی داغون شده بود خودمو ول کردم
رو یه صندلی که با صندلیای اون یکی سالن مث سیب بودن که از وسط نصفشون کرده باشی یه نصفو گذاشته باشی اون یکی سالن
این نصفم گذاشته باشی این یکی سالن زیر لب چن تا جیک جیک ناموسی رکیک حواله ی
دختره کردم و بیشتر خودمو فرو کردم تو نصفه سیب دیدم دو تا زن سیاه سوخته با اون لباسای عجیبشون اومدند تو سالن
سیاه بودن مث چی بعد دو تا زغال دیگه
اومدند تو چاق بودند و جنسیتشون از قرار معلوم مرد بود از زبونشون اصلا استفاده نکردن و با سر و دست
با هم حرف می زدن تو تکون دادن دست خداییش
خیلی ماهر بودن یه فیل آفریقایی خرطومشو بالا برد و سه بار گفت : جیک جیک کاملا
نا امید کننده و تاپاله این کارو کرد خوب بود که فامیلای گنده بکش اینجا نبودن و گرنه
اینقدر سرش داد می زدن تا کلن دیوونه می شد و .... دو تا مرغ عشق هم اومدن نشستند چند صندلی اونور
تر درست چشم تو چشم من با خودم گفتم پسر تقدیرو حال می کنی اینا اومدنی با من سوار شدن برگشتنی باز باهمیم دختره خیلی برام آشنابود هرچی زور زدم بفهمم
اونو کجا دیدم یادم نیومد چند باراساسی یورش بردم بفهمم کجا ولی ناجوانمردانه و
مذبوحانه شکست خوردم حتا گریه هم کردم ولی
تفهمیدم کجا دیدمش دختره از اونایی بود که خدایی میشد گفت ماه بود بهش لبخند نزدم
چون می ترسیدم اینم جنده از آب در بیاد سرشو می برد دم گوش شوهرشو جیک جیک جیک می
خندید شوهرشم جیک جیک جیک می خندید و حسابی با هم خوش بودند کمی حسودیم شد ولی خب
چه میشه کرد شوهره مدام دنبال این بود دختره رو بخندونه و جیک جیکشون اصلا تموم نشه به نظرم رسید یه اسمی واسه شون دست و پا کنم
برای همین اسمشونو گذاشتم دیو دلبر انصافا خیلی هم بهشون می ومد خواستم از خوشحالی
داد بزنم جیک جیک و برم بهشون بگم تو دیوی
و تو دلبری و جیک جیک بخندم اما اونوخت حتما یه تخت تو تیمارستان برا من خالی میشد
بی خیال شدم اون چارتا سیاه یه گفت و گوی درست حسابی و پرشور با دستاشون راه
انداخته بودن و جوری غرقش شده بودن که هیچ بنی بشری نمی تونست بهشون نزدیک شه بگه
تورو خدا اینقد خودتونو خسته نکنین یا یه همچو چیزی من بیشتر دوست داشتم برم تو نخ دیو و دلبر بیشتر
تو نخ دلبره بودم تا حالا ندیده بودم یه
دیو اینقدر خوشبخت باشه دختره یه خورده لباش از هم باز بود و انصاف این بود که از سر جام بلند شم و یه بوسه بر اون دهن نیمه باز بزنم ولی اونوخت دیوه و تخت تیمارستانو باید چیکار
می کردم نمی دونم چرا این روزا هواپیماها دیر بلن میشن
دو حواصيل و
يك مرغابي يه فيل تفليسي و يه ميمون دورگه
اسكاتلندي تو سال انتظار فرود گاه بودند با يه زن سبزه رو؛ يك مصوت كوتاه هم اين و رو اونور مي دويد و
دنبال يه آدم خاص مي گشت من دنبال يه
صندلي خالي مي گشتم كه تو سالن فرودگاه مفت همينطور اينجا و اونجا و حتا اونجام
افتاده بود زن سبزه به گمونم آشنا ميومد
خواستم بفهمم كيه اما حالشو نداشتم و خودمو ول كردم رو صندلي كتابها و كيفها و
خستگيهامو هم گذاشتم جلو پام و چشم دوختم به يازده كه يكي دو ساعت ديگه بايد مي رفتم به اون خانوم يا آقاي يازده لبخند
مي زدم بليطمو نشون مي دادم و الباقي ماجرا..... دوست داشتم هنوز رو يه تيكه چمن و
اين كف دست سايه لميده بودم و ملتي كه ميان نمايشگاه رو ديد مي زدم آدماي جورواجور
از اين سيركها هميشه خوشم ميومده اما وقتي
يه سايه گير مياوردي صد نفر ديگه خودشونو مي پچپوندن تو اون يه كف سايه و ديگه حال نمي داد واسه همين مجبور شدم از اون
سايه بكنم و بيام فرودگاه الحق هوا خنك
صندليها راحت و يه سيرك ديگه اينجا براه بود حتا يه گوشه ي فرودگاه بساط كتابفروشي
بر پا بود و يه حاج آقايي داشت كتابي رو
تورق مي كرد يه حواصيل دست زنشم گرفته بود
و يه كتابي رو ديد مي زدند و گردن بد
تركيبشو اين جوري تكون تكون مي داد از اون
گوشه ي سالن فيله بلند شد ماتحتشو ماليد كرخت شده بود دوست داشت يه كوش و قوسي ميومد ولي حيا اجازه
نمي داد من موبايلمو از تو كيفم بيرون
آوردم تا يه دااستان كوتاه راع به نمايشگاه بنويسم چون كار ديگه اي از دستم بر نميومد يه هو چيزي
گفت : جيك جيك جيك جيك جيك گوشي بغل دستيم
بود گوشيشو برداشت و گفت : جيك جيك از اونور هم يكي لابد گفت : جيك جيك جيك شايد هم گفت قار قار قار حتا بعيد نيست گفته باشه ميو ميو ميو من از جيك جيك بغل دستيم كه هنوز مردد بود زن
باشه يا مرد سر در نمياوردم تخصص من تو جيك جيكاي فيلي و جنوبيه بيشتر و اون جيك
جيكاش سوراني بود به زور چيزي ازش دستگيرم
مي شد ترجمه ش با كمي تساهل و تسامح اين ميشه : به درك كه تركت كرده چقدر گفتم بيا
زن من شو ولي نشدي حالا بكش و همچو چيزايي بعد لب و لوچه شو اينجوري اينجوري كج و
كوله و ناراضي نشون داد مرتيكه حالا داشت
راجع به اون شب كذايي حرف مني زد يه بارونم آورده بود تو صحبتاش تا رومانتيك تر شه
از اين آدما حالم به هم مي خوره يه چيزيم گفت كه روم نميشه بگم و هي مي گفت : جيك
جيك جيك يه دفه صداي يه گريه تركيد زن
سبزه رو بود نمي دونم چطور اونهمه صندلي پشتي رو پشت سر گذاشت بود و با اون آت و
آشغالا اومد بود جلو تر از من نشسته بود بعد يه زن مسن بلند شد دنبال شوهر كوفتيش مي گشت كه چشمش به زن سبزه رو افتاد زن سبزه رو افتاد به گريه هاي هاي هاي مي
گريست خيلي شكوهمند و يكتا گريه مي كرد من
تحت تاثير قرار گرفتم زن مسن زن سبزه رو
رو تو بغل گرفت و زير لب چيزايي مي گفت كه من تو هاي و هوي اون دختر جنده ي خوشگل
تو فرودگاه كه هي مي گفت مسافرين محترم پرواز شماره ی .... مسافرين محترم پرواز شماره ی .... نمي دونستم جيك جيكشو ن فارسي بندري اسپانيوليه
چيه ولي زن سبزه رو بد جوري به خاك سياه
نشسته بود سعي كردم از حركت بي ارزش لبهاش
چيزي دستگيرم بشه به اين نتيجه رسيدم كه
داره راجع به يه شب باروني و رومانتيك حرف مي زنه و هي مي گه جيك جيك جيك و اشكاش اصلا تموم نمي شد گلوم خشك شده بود و
خواستم بلند شم برم يه آب معدني چيزي بگيرم بخورم ولي كي حالشو داشت به ساعتم نگاه كردم هنوز تا يازده خيلي مونده
بود بغل دستيم كه حالا مرد از آب درآمده
بود رفت به 5 تا سوار بشه و گوشي از گوشش جدا نميشد و اصرار داشت اون شب باروني
برگرده و واقعا داشت تلاش مي كرد و مي گفت : جيك جيك جيك حالم ازش به هم مي خوره جيك جيكاي غمگنانه و بي حاصل زن سبزخ رو تازه
داشت گل مي كرد و زن مسن پروازش داشت نزديك ميشد و سعي مي كرد يه جورايي از گل و
شل اشكاي زن خودشو بيرون بكشه و به پروازش برسه تا گردن تو اشك و آب بيني زن فرو
رفته بود ديگه داشت غرق مي شد كه دختر
جنده ي خوشگل تو فرودگاه گفت مسافرين محترم پرواز شماره ي و زن هول هولكي غمهاي زن سبزه رو رو شفا داد و
رفت به شماره ي شيش و به خانم شيش يهع لبخند گرم و عاشقانه تحويل داد برگشت يه
بوسه براي زن سبزه رو فرستاد كه نصيب يه منحرف جنسي شد و به زن نرسيد يه ميمون دورگه اسكاتلندي هم يه جيغ كشيدذ چه
جيغي و من موبايلمو خاموش كردم
سلام میخواستم بگم اینایی که با عنوان داستان اینجا می زنم اصراری بر داستان بودنشون ندارم شاید داستانواره یا شبه داستان یا هیچکدم باشن اما اینا رو می نویسم چون به نظرم دوست داتنی میان ( داستانهایی از نمایشگاه ) از نمايشگاه كه بيرون آمدم ايستادم كنار خيابون تا يه ماشيني؛ لك لكي ؛ ابري چيزي منو سوار كنه و برسونه فرودگاه دلم ابر مي خواست اما يه ابو طياره جلو پام ايستاد و با سر گفت : كجا ؟ دقيقا اين شكلي با سر گفتم فرودگاه اينجوري اينجوري با سر گفت : چقدر مي دي؟ من كه از سر خسته شده بودم انگشت اشاره م و انگشت اينوري و اونوريش رو نشون دادم با سر گفت سه هزار كمه انگشتاتو بيشتر كن من هم چون نه لك لكي بود نه ابري و نه حتا چيزي انگشت كوچيكمو با بي ميلي بلند كردم و شد چهار هزار تومن مرد از خانواده ي حواصيلها يا يه همچو كسي بود با سر گفت اين جاده هفده پيچ و نوزده دست انداز پنج گره و هفت گريه داره و جوري نگام كرد كه انگار اين اطلاعات خون باباش بود و من بايد يه انگشت ديگه مو بلن مي كردم ولي من اون يه انگشتمو واسه يه چيز ديگه لازم داشتم و بلندش نكردم راننده چشماشو دوخت به جاده و پاشو گذاشت رو گاز با بي احتياطي از يه پرايد گذشت كه يه خانم گربه راننده ش بود از اون پي شيا بود كه خيلي ماهن و آدم دوست داره دست بكشه رو قوس كمرشون اين جوري اينجوري اينجوري آفتاب دقيق مي تابيد به صورتم و من هر چي شونه مو بش مي دادم قبول نمي كرذد و از رو صورتم كنار نمي رفت تو پيچ سوم سايه اومد و من هم شونه مو هم صورتمو بهش دادم تا خنكشون كنه راننده بازم به اون يكي انگشت باقيمونده خيلي هيز نگا مي كرد داشت به غيرتم بر مي خورد با سر گفتم : جاده رو بپا از يه مصوت كوتاه هم استفاده كردم تا حساب كار دستش بياد تو يه كرم كتابي ؟ خيلي بد اين حرف رو زد تو اين جمله ش از يه طيف رنگ نخ نما و توهين آميز استفاده كرد كمي هم بوي خردل بهش اضافه كرده بود زير لب غريدم كه : باباته گفت بابام يه حواصيل با شرف بود كتاب هم نمي خوند مي گفت حرف باد هواست و پيچيد بازم به يه رنگ مستعمل و حالگير من دو تا مصوت كوتاه و يه يه سطر ناتمومو به مد گرفتم اما همون لحظه بهش نگفتم نگه داشتم پياده شيم بعد بهش بگم واسه اينكه تا ابد تو اون سطر ناتموم اينقدر بياد و بره و به جايي نرسه تا ديوونه بشه و بازم به جايي نرسه عذاب سختي بود اما من ناچار بودم از يه جمله يدكي استفاده كردم تا برسيم لاستيكاتون چند روز مي تونن زنده بمونن ديگه وقتشه سرشونو بذارن بميرن و مثل يه حواصيلي بي ادب قاه قاه خنديد با اين حرفش به اين تيجه رسيدم تو اون جمله ي ناتموم به ديوونگي نمي كشه و ....... بهش گفتم بيچاره خيلي عجيب نگام كرد و ديگه حرفي نزد و پيچ ها و دست اندازهاي زيادي را پشت سر گذاشت وارد فرودگاه شديم دستشو طرفم دراز كرد و با نگاه هيزش گفت : پولم من چار پول سياه كف دستش گذاشتم و با لگد زدم تو شكم ماشينش راننده تا وقتي ناپديد شدم به انگشت بزرگم فكر مي كرد
سلام دوستان ! این چند روزی که نبودم نمایشگاه کتاب بودم به بهانه ی نمایشگاه یکی دو تا از دوستامو دیدم و چند کتابی هم خریدم چند تا داستان هم آوردم از نمایشگاه بخاطر همین هم تا چند پست از اون زندگینامه خبری نخواهد بود و بعد اونا رو هم از سر میگیرم این داستانی که الان میزنم ویرایش نشده اینو با موبایلم نوشتم ( داستانهای نمایشگاه ) داشتم از نمایشگاه بیرون می رفتم ساعت یک و نیم بود هوا گرم و یه جورایی آتیش مصب و چسبناک بود من یه کیف سامسونیت این دستم بو.د یه نایلون پر کتاب هم این دستم مابین انگشت اشاره و انتگشت اینوری این دستم یه آب معدنی با مارک عقیق گوارا نگه داشته بودم یه کیف هم رو دوشم از کنار چند ایستگاه شکم گذشتم از کنار چند تا آدم که تا کمر تو چی فرو رفته بودند از کنار این تابلو هم گذشتم : مکان اشیاء و اطفال گمشده به گمان من این تابلو کار یه نابغه ی ممفیسی پدر از دست داده بود خیلی تو تابلوئه نموندم رسیدم به یه تیکه چمن با یه کف دست سایه ی نو بالغ یه مرد داشت استراحت می کرد می خواستم از اینام بگذرم ولی یه گنجیشک جیک جیک جیک اومد نشست رو انگشت اشاره و اینوری مرد که از سایه افتاده بودن بیرون گنجسشکه بی مقدمه گفت : جیک جیک جیک جیک مرده با این یکی دستش که از گنجشک هیچی نداشت با ریش تنکگش بازی بازی کرد و گفت : شاید بعد سرشو تکون تکون داد و دوباره گفت شاید گنجیشک گفت : جیک جیک جیک ؟ خیلی دلخور شده بود مرد گفت : خودش پیشنهاد داد شاید هم گفت : پیشنهاد خودش بود به گمون من این دومیه به صواب نزدیکتره گنجیشک هرچی جیک جیک رکیک و ناموسی بود بار مرده کرد و از رو انگشت دوده گرفته ی مرد این هوا بلند شد و یه بار دیگه چاک نوکشو باز کرد و رید به هیکل مرد بعدش با اخم و تخم از کنار من گذشت یه قطره اشک گنجشکی و بیتایی از گوشه ی چمش می سرید پایین بعد انگار که یادش آمده باشه چیزی جاگذاشته برگشت زل زدئ تو چشای من و گفت : جیک جیک جیک و مرده رو نشونم داد و رفت جوابی بهش ندادم چون می دونستم خیلی ناراحته حلشو می فهمیدم مرده چشاشو بسته بود اصلا منو ندیده بود نزدیکش رفتم و انگار که حواسم نبوده با لگد زدم تو شکمش و بی خیال به طرف در خروجی نمایشگاه راه افتادم مرد با چشمای از حدقه بیرون زده منو تماشا می کرد که از در نمایشگاه بیرون زدم
وقتی به دنیا آمدم مرا توی این بیت پیچیدندیعنی این بیت قنداقه م شد : ای آفتاب آهسته نه پا در حریم یارمن / ترسم صدای پای تو خوابست بیدارش کند من بیشتر اوقات روی " آفتاب " یار"پا" خواب " خرابکاری می کردم مادرم هم با یک کف دست آب پاکش می کرد عشقم این بود پیران قوم را عذاب دهم و اگر کسی به اعتراض چشمهایش را لوچ بی حالت و دور از آبی رویاگون بهم می دوخت چشمهام را بی سرما مواج و دور از ذهن می ساختم این شکلی یعنی: همینه که هست حرفی داری ؟ و معلوم است که حرفی ندارد توی آن خشکسالی عجیب آن سالها کی حرف داشت ؟ رنگ چشمهام همه را می ترساند چون ترکیبی بود از سفید عاجی رگه هایی از قرمز پاییزی و ساکیرای برهمنی همه مرا با موهای بسیار بلند تصور می کردند و پوستم را آغشته با بویی محو و ناپیدا از تنباکو می پرستیدند من خیلی زود قبله شدم و خیلی زود شدم یه " حرومزاده ی خوشگل " و شما می دانید یک حرومزاده ی خوشگل چقدر می تواند ماه خدا و چیزهایی از این دست باشد من کلمات خودم را داشتم و دیگران مجبور بودند پیروی کنند من به دخترانی که قرار بود در چشم به هم زدنی پرده شان را بزنم می گفتم گویتله کی نی و همه می گفتند گویتله کی نی به آبراهه هایی که رویای ما را می سازند و به ما ابر عطر و گلهای مریم می آموزند می گفتم : تابیش " و همه می گفتند تابیش صبحها به سرم می زد گنجشک باشم یعنی سحر سحر یا یک همچو چیزی بود که دیوانه م می کرد و من اینقدر گنجشک می شدم تا شاه پرندگان پیشم می آمد و می گفت : حسین میشه گنجشک باشی " ؟ من سرم را این شکلی تکان تکان می دادم و می گفتم نچ آی می سوخت آی می سوخت آی یک روز یک گرگ خیره خیره نگاهم کرد رنگ چشمهاش ترکیبی از هیچی و اما اگر بود آدم را می گرفت بهم اشاره کرد من غیر از اینکه قبول کنم چکار می توانستم بکنم قوسی هم در کمر داشت که دیگر واقعا ناگزیرم می کرد من هم یک بچه که بیشتر رنگهاش تند تیز و ایکارین بود مگر می توانست دست روی دست بگذارم می توانست ؟وقتی که یک گرگ خیره خیره نگاهت کند و به تو این شکلی دقیقا این شکلی اشاره کند ؟ ادامه دارد
" حسین شکر بیگی " " فریبا بابک " آقای کلمه " یک سالن بیلیارد " یوهانا فروهر " مردی با چشمان گرگ " مردی برای فصلهای پاییز و زمستان " و چه و چه و چه اینها نشانه ی چیست ؟ فرار ؟ دگردیسی ؟ بی ثباتی یا هیجان از "دیگری" بودن ؟ هیجان خیزی اش _ لا اقل برای خودم چشمگیر تر به نظر می رسد شاید من از خودم فرار می کنم شاید از خودم توقع بیشتری دارم شاید عقده ای هستم و دنبال جلب تو جه هستم ولی چه کسی ست که نمی خواهد مورد توجه دیگران باشد حالا با شدت و ضعف های متفاوتی ؟ در گم گوشه های ذهن من چه می گذرد و چه چیزی در حال شکل بستن یا از هم گسستن است اولین بار که وبلاگ زدندم یعنی برایم زدند جلیل بود گفت : حسین شعراتو بزن تو این صفحه بعد آدرسش را بهم داد و من شروع کردم آن روزها من دریاچه ی آرام آبی و یگانه بودم چند تا موج دیوانه در من بود که هنوز خودی نشان نمی دادند همان اوائل اتفاقات با مزه ای افتاد من که یک کاربر معمولی و اندکی خجالتی بودم با تواضع تمام به وبلاگهایی که 100 نفر برایشان پیام گذاشته بود با خطی ناخوانا خجلت زده و شرمی مثال نازدنی پیام می گذاشتم که : اگر با شعر سپید میانه ای دارید می توانید به من سر بزنید " ( عجب !) اوائل فقط به وبلاگهایی سر می زدم که صاحبانشان کلاسیک سرا بودند و البته این مسئله به خاطر مشی همان دوستی بود که بلاگ مرا ساخته بود یادم است آن اوائل به چند نفری که سر زده بودم و از آنها دعوت به خواندنم کرده بودم هیچ آدرسی از بلاگم نگذاشته بودم و می دیدم که آن نامردها اصلا به من سر نمی زنند و چقدر آدمهای قد و بی تربیتی بودند که بعدها فهمیدم " بابا باید آدرس میذاشتم تا بیان خب " کامنت دانیم اوائل تا 5 و اگر خودش را می کشت و خونی راه می افتاد تا 10 بیشتر نمی رفت و من وقتی می خواندم که" زیبا بود به من هم سر بزن" بی درنگ سر می زدم و آنها هم زیبا بود و به من سر بزن خلا صه تا 32 نفر هم رفتم بعد اتفاقاتی در من افتاد غروبام مربایی شد من پیچیده در رنگهای تند و مادرزادی شدم که اولین بار بود که انحناهاشان در من پر رنگ تر می شد برای همین هم حسین شکر بیگی رفت توی یک گنجشک پنهان شد اسم گنجشک جیک جیک جیک جیک نبود اسمش فریبا بابک بود این فریبا واقعا ناز مثال نازدنی و به شکل حیرت آوری ماه بود من که بسیار دوستش داشتم و تحت تاثیرش بودم افتاده بودم در یک خط دیگر خطی که قوس می دانست کژ می دانست و پر از حرکات زیرین بود میزد به دیوانگی زبان خاص خودش را داشت و همینطور جریان داشت تا خیلی دور تا دوردستها حاصل این دوران " من فقط یک آی دی هستم " بود آن موجهای دیوانه ای که گفتم رو آمده بودند یکی پس از دیگری می کوبیدند به صخره هام و چیزهایی ازم می خواستند که نمی توانم بگویم از گفتن کبریت فعلا معذورم کنید در این راه اتفاقاتی افتاد که من به نیکی از آن یاد می کنم و به همین خاطر سفید برجای می گذارمش تا سفید خوانیش کنید بعد از آن دوباره حسین شکر بیگی شدم و فریبا از سرم پرید و بلاگم هک شد کشورم به گا رفت و من کوچ کردم به یک چاردیواری دیگر اسمش "از راوی بود" و از آنجا دوباره کلماتم را پردادم و شدم آقای کلمه بخاطر ترسی که این بار با من بود جو به شکل بدی علیه من شده بود نه در بلاگستان بلکه خارج از آن خب تو این بلاگ من از مرجان نوشتم م ر ج ا ن هرکدام اول شعله های خردی بودند که به زور می شد دیدشان باید خیره خیره نگاهشان می کردی این شکلی اما این اسم یکباره در من دیوانه شد سرسام گرفت و مرا با تمام دوست داشتیهام در بر گرفت و پیچید با من و من نوشتمش و نوشتمش و نوشتمش اما کم کم من داشتم وارد مرحله ی افسردگی می شدم زمین زیر پام سفت نبودم یکباره به هم ریختم طعم کلماتم عوض شد مدام دهانم تلخ می شد مزه ی سگ می دادم پوستم تباه می شد من تا دو متری ام را بیشتر نمی دیدم زخمها ریختند سرم و از همه سو بر من هجوم آوردند قفل کرده بودم بچه شده بودم بهم می گفتی _ شاید الان هم همینجوری باشم _ یه خورده برو اونور گریه م می گرفت و باهات دشمن خونی می شدم گفتم که زمین زیر پام سفت نبود نیست و آدم این زمان پرخاشگر بدخلق و کمی بی شرف هم می شود با خیلیها به هم زدم خیلی چراغهای روشن را خط زدم خیلی چراغهای روشن را کوچه های تنگ و تاریک وبی عبور را انتخاب کردم دستهایم را در جیبهام گذاشتم و از ترس شروع کردم به سوت زدن گره های زیادی خورده بودم که هیچ بی شرفی نمی توانست بازشان کند حالا تو این کوچه ها چی می دیدم یا می کشیدم فقط با پوستتان و کمی قوه ی تخیلتان می توانید لمسش کنید چین و چروک دیوارها آدمهایی که از یک گل نامرغوب و پادر هوا ساخته شده بودند و خطی که هی کلافه می شد و به پات می گرفت و کله پایت می کرد دیگر چیزهای عادی بودند که باید باشند غم فکم بود _ " ای ریدم تو این وضعیت " انگشت اشاره م بود سینه م " باز امروز زخمهامو کجا گذاشتم و غیره و غیره و غیره اینجا بگذارید یک پرانتز باز کنم و چیزی بگویم ( به مهرزاد میگم فلانی بهم گفته کارات ابزورده نمی دونم چیه تخیلت فلانه ولی اینا همه ش واقعیته چرا ملت اینجوری فکر می کنن ؟ مهرزاد چی داره جز اینکه یه خنده ی پت و پهن تحویلم بده ؟) گفتم بگذار خودم را به روانکاوی کسی نشان دهم شاید افاقه ای شد زن بود _ از شانس بد من _ چشمهای خوشگلی داشت ولی آن چشمهای خوشگل کفایت نمی کرد حواسم را پرت نمی کرد مثلا چند متر آن طرفتر غم و اندوه؛ لجه ی تیره گون و قعر مارخیز خطر و این چیزها با آن چشمها گورشان را گم نمی کردند بی خیالشان شدم آزمون هایی هم می داد که کمی بودار و مرطوب و کمی پیچیده در کنفی سرخ و مضمحل بودند بودند دیگر پیشش بر نگشتم البته در فاصله این چیزها یک سالن بیلیارد هم شدم که یک فاسقی نامه توش زدم ولی لو رفتم دیگر زبانم دیگر نمی شد وهمه آن زبان دراز و متوهم را می شناختند بر گشتم همان از راوی و مدتی دیگر ادامه داد حالا با بوی ترشیده ی خمیر در مشامم و خستگی مزمن و نامردی که ولم نمی کرد و ماهی که فقط پهن و می شد و گشاد می شد و از آن ماه سابق چیزی با خودش نداشت از مرجان هم بزن بریم و رفتیم کمی تعطیل شدیم و سر از یکی دو جای دیگر در آوردیم و هی آمدیم و آمدیم و آمدیم تا رسیدیم به اینجا حالا من دیگر ریشم انبوه سفید و خسته بود لاغر؛ شصت و هشت کیلو به زور می شدم مک شصت هفشت کیلو با چند بیماری ریز و درشت در تنم با چند قلم خوردگی گنده چند قلم دوست و دختر و دشمن و غیره دوست هم نداشتم لاکشان بگیرم این روزها موبایلم دارد زنگ می خورد یا می زند یا یک همچو چیزی من در ابرهام دوباره گیر افتاده ام سیر می کنم و می دانید که آدم که توی ابرها باشد زیر پاش سفت نیست هست؟ من قبلا گفتم زمین زیر پام سفت نیست ؟ گفتم بله گفتم اینجا هم که آمدم متهم شدم که یکی دیگرم و از کارهام برداشته بودند جای دیگر زده بودند و چون من متاسفانه سابقه ی بدی داشتم بعضیها باور کرده بودند و من جز اینکه تکذیب کنم و بگویم : ای نامردا چکار می توانستم بکنم ؟ خلاصه این حسین رنگهای زیادی گشته حرفهای زیادی شده و خدای من چقدر چیزهای وحشتناک ...... بگذریم من کی به کیم ؟ من چی به چی ام بازهم بگذریم راستی سلام یه مدت نبودم چکارا می کردین ها ؟ من حسین شکر بیگی ام با دستهام با پوستم با دهانم با یک مشت کلمات خل وضع و آینده ای که چشماش آب آورده و همین روزهاست که همه چی تو یه رنگ سیاه خیلی غلیظ پیچیده بشه شایدم همه چیز برگرده و اونجوری بشه که می خوام من که آفتاب تند می خوام با یه عالمه آبی چند لکه ابر اینجا و اونجاش هم بد نیست خب فکر نکنین اینا بدیای زندگی منند نه اینا اتفاقا خوباشه بعدا هم خواهم گفت خوشم اومده از این حرکت
دوستان سلام كي؟ ( یکی از زخمهام تویی ) براینی عزیزم سلام می دانم متعجب شده ای که تورا" براینی عزیزم "خطاب می کنم اما مطمئن باش که من آن خاطرات زجر آور را به تمامی فراموش کرده ام نه می خواهم نه می توانم به آن روزها برگردم و به آن خاطرات فکر کنم به یک دلیل ساده : چون من مرده ام وقتی مرا دیدی که از حوض ریختم بیرون و آب از لختیم ریخت بر سبزه ها پیش خودت چی فکر کردی؟ می دانستی من می خواستم حوض روبی بود و آب؟ می دانستی چیزی که توی کتابخانه دیدی چیزی جز حوض و من و آب نبود؟ براینی عزیزم می دانی این عاشقانه ترین و خداترین نامه ایست که من دریافت کردم :" چیزی که لای پاهات شیرین و خیس است را دوست دارم " کسی چنین نامه ی زیبایی برایت فرستاده ؟ براینی عزیزم من هم مثل تو دروغکی خودم را غرق نکردم تا روبی عاشقم باشد تو برای عشق به روبی باید چند سالی زودتر به دنیا می آمدی ولی نیامدی وقتی آن سیل لعنتی در ایستگاه مترو ریخت من حتا فرصت نکردم بترسم حتا جیغی که حقم بود و در دم آخر باید می کشیدم هم از من دریغ شد و آن روبرو شدن با مرگ با چشمهایی که از ترس دریده شده اند هم فقط می دانم سیل پوستم را شکافت توی رگهایم راه افتاد انگار من ایستگاه مترو باشم من از قدم زدن آب شفاف و ماه شده بودم حتما پیش خود می گویی ( ماه ) ؟ من که قبلا خیلی ماه و زیبا بوده ام با آن صورت استخوانی با آن قامت بلند و خدا ولی باور کن از ماه بیشتر شده بودم خیلی بیشتر بیشتر از آن که حتا خودم هم تصور کنم براینی عزیزم ! می خواهم به تو تبریک بگویم به خاطر تصویر کردن شهر ..... و آن سربازهایی که می خواستند جنگ را از تن بکنند و مثل یک یونیفرم چرک دور بیندازند به خاطر آن چرخ و فلک زیبای وسط شهر به خاطر دریایی که هم مادر بود هم خواهر بود هم یک مادر به خطای کله شق بود و هیولای موج هاش حاضر بودند هر کسی را به خاک سیاه بنشاند من آب توی رگهام قدم می زد و روبی عزیزم خونش از یک سم مهلک مادر به خطا پرشده بود روبی در آن دخمه ی تاریکی که تو تصویر کردی نمرد روبی در آغوش استخوانی من مرد و من شانه هایم لاغر تر از آن بود که بتوانم مرگ را از او دور کنم و بهش بگویم" برو گم شو مادر جنده" براینی عزیزم ببخش با این حرفها قصد ندارم سرزنشت کنم ما در یک دیوانه زندگی می کنیم در دنیایی که توی کله اش حتا یک نخود هم ....... میدانم این بغضی که توی گلویت هست گاهی وقتها چیزی مثل خفه را می ریزد توی گلویت و تو حتا نمی توانی چند قطره اشک بریزی می خواهم چیزی را برایت بگویم من شخصی را می شناسم که یک روز کاملا متحیرم کرد او گریه می کرد باورت می شود؟ "گریه می کرد" حتا از فرط گریه به سرفه می افتاد" باورت می شود؟ آرزو می کنم تو هم روزی بتوانی گریه کنی و حتا از فرط گریه به سرفه کردن بیفتی این واقعا آرزوی قلبی من است .... بگذریم ...... از رمان جدیدت چه خبر ؟ دوست ندارم دیگر حرفی از تاوان بزنی وقتی در آن مصاحبه ی لعنتی گفتی که داری می میری دلم شکست براینی واقعا دلم شکست براینی نباید بمیری خواهش می کنم نباید بمیری چون اگر بمیری من مجبورم باز هم تورا ببینم و من اصلا چنین چیزی را دوست ندارم دوست ندارم ریخت مزخرف تورا ببینم حالم ازت به هم می خورد فدای تو سیسیلیا
وقتی نمی تونم از خودم پنجره ای یعنی لااقل از پوستم وا کنم به چند قدم آنطرفتر از خودم ( زخمهام عزیزانم اند ) قبول کن اشتباه کردی خب من هم آدمم غیرتی میشم ؛ چیه ؟ دوست داری ببینی رگ غیرتم باد می کنه ؟ د حرف بزن میشکا هی میشکا ببخش عصبانی شدم حالا این قده منو با اون بغضت نگاه نکن میشکا منو اذیت نکن بیا غذاتو بخور بیا خودتم می دونی دوست داشتم مردت باشم ولی خب نمیشه میشه ؟ دوست دارم یه صبح که چشمامو باز کردم یا تو مث من شده باشی یا من مث تو اونوقت ...... آخه تو کوچه ها ویلون میشی دنبال یه گربه کثیف و ولگرد که چی ؟ هنوز که فصل عشق بازی گربه ها نرسیده رسیده ؟ بیا میشکا کش و قوس آمد و نشست توی بغل مرد بی هیچ حرفی شروع کرد به خوردن لام تا کام هیچ نگفت من امشب نیت می کنم و می خوابم تو هم این کارو بکن باشه دختر خوب بشه ؟ میشکا فقط پلکهاش را رو هم گذاشت و باز کرد مرد آینه ها را خاموش کرد کلیدها را دور ریخت به قفلها خندید سه بار گفت ها هاکی ها ها کی ها ها کی بعد لخت شد تمام لباسهاش را ریخت توی شومینه بعد به پوست بدنش نگاه کرد و پنجبار گفت نه دقیقا اینجوری نع نع نع نع نع و خوابید یکی از مرگبار ترین خواب های جهان صبح پیشی پیشی بود مرد مرد بود و فصل عشقبازی گربه ها فرا رسیده بود ( واقعیت اینست که ما آخر سر معشوقمان را می کنیم ) پیتر پراگ ( از عشق ) همه چیز از مریم شروع شد کم کم ابرا شکلای دیگه ای گرفتن و بارون یه جورای دیگه ای زد و من یه جورایی شدم جور واجور شدم نمی دونم اگه بگم (فشار) این قضیه شکافته میشه یا نه ؟ کافی بود دستم بگیره به سنگ / یا همین خاک زیر و رو شه من یه جورایی می شدم همه چیز از مریم شروع شد ابرا و شکلا و خاکی که زیر و رو می شد زیر و رو زیرو رو گذشت تا من دو سه بیل اضافه تر خوردم فکم محکم شده بود بوهای عجیبی می دادم بعد کبرا اومد میگن سیسیل فوجی یا سنگچینی با اجاقی کور اندرو خاکستر سردی ؟!اینا حرفه مفته گدازه ها دست من نبودند که گرو گر گرو گر گرو گر زمین لرزه چه می دونم طوفان طبیعت زده بود به سرش تو تختخواب من یه کف دست زمین سفت نبود حالا ابرا و شکلا و خاک و فشارهم همه با هم من کشورم به گا رفته بود به هر حال طبیعت هم گاهی عاقل میشه از سوسن یه زخم مونده همین صدامو چار نمی تونم بکنم همیشه روو کلمات من یه پرده ی خیلی نازک ـاین هوا ـ خون هست مث (غروب)( مربایی ) " مث (بذار اون نوشته رو پیرنت من باشم) و چیزایی مث این این اواخر که کلن دروغ بوده یه دختره اسمش مرجان بود از ریشه کشک می خوام از این سیم دنیا بیام از همین سیم ....چوب تو خوبه لااقل از چوب تو بیام باش؟! ( سنتوری ) یعنی خدا به اندازه ی داریوش مهرجویی مهربان هست ؟ این که چیزی می شه و می خزه تو آبی رگا یا چه می دونم تو رگای آبی می خواد چی بگه ها ؟ می خواد بگه : سلانه سلانه عاشقتم (یه پرده از من بخون یه پرده از من بدر یه پرده از من ببار منو به ابرا ببر ببر ببر ببر ببر) بعضی از کلماتو مریض می خونم مث ر مث لام بعضی از کلمات از عضلات اسب باشن مث ر مث لام می خوام بدوی تو رگای آبی یا آبی رگا بعد از اینجا بیرون بزنی دقیقا از اینجا بعد دوباره از اینجا بیایی تو بعضی کلمه ها مریضتم بعضی از کلمات عضله خالص اسب (یه پرده از من بکش) سر فرو کردم تو پوستت چه ناکسی هستی چه ناتویی این همه خنک و خدا و من می خوام بکنم از پوستم بذارم تو دهن تو من می خوام بدوم بخزم من می خوام می فهمی می خوام سلانه سلانه بگم عاشقتم عجب کلمه ایه عاشقتم چقدر تخمیه وختی نمی ری تو این سیگار حلقه حلقه حلقه از تو دهن از لابلای دندونام بیرون نمیای تا من بگم (دوستان جشن تمومه یکی ما رو از یکی بگیره ) یعنی مهرجویی از خدا یعنی یه همچو چیزی یعنی مهربونتر یعنی هست دیگه ؟ من سر در عاشقانه ها ندارم دستم از توست تو یک معشوق نیستی گفتی خداحافظ در حالیکه تو سمت راست من بودی و من سمت چپ توبودم رو به پنجره ای با پرده های کشیده گفتی خداحافظ و رفتی اما من همچنان خیره به روبرو رو به پنجره ای با پرده های آویخته ماندم هزارو چهار صد سال گذشت زمستان رفت بهار آمد تابستان آمد بهار رفت پاییز آمد تابستان رفت زمستان آمد پاییز رفت زمستان رفت بهار آمد بهار رفت زمستان ... برف بارید باران بارید زمین بیدار شد زمین خوابید درختها سبز شدند درختها زرد شدند درختها خشکیدند هزارو چهار صد سال بر من برف بارید باران بارید بهار تابستان پاییز زمستان..... ریشم سیلاب شد چشمهایم بی سو پوستم خزان زده ناخنهایم به زمین رسیدند ریشه زدند و رفتند رفتند رفتند رفتند و قرنها از پی هم آمدند و رفتند غارها خالی شدند خط کشف شد نوابغ پیر شدند و مردند آنتی بیوتیک کشف شد زن آدم شد ماه نزدیک آمد تو به راحتی گفتی خداحافظ و من هزار و چهار صد سال روبه پنجره ای با پرده هایی آویخته فقط توانستم بگویم: خدا .... خانم اره می آید از وسط دو نیمم می کند مساوی ام بین سگها و گربه ها دقیقا ساعت 30: 5 صبح. آفتاب نزده . میرم رو پشت بوم آرپی جی رو می ذارم رو دوشم نشونه گیری می کنم و بومووومببب غول نارنجی می ره تو هوا. چند ساله که این اتفاق هر صبح ساعت 30 : 5 می افته البته کمی قبلتر از اون زلزله می ریزه تو کوچه زلزله چشامو بیدار می کنه در حالی که پنجره داره می لرزه شیشه می لرزه خوابی که هنوز ترکم نکرده می لرزه پوستم می لرزه (من به لحظه ای که پوستم می لرزه میگم پوستم از من سفر می کنه ) یا یه همچو چیزی بعد من میرم رو پشت بوم آرپی جیمو می ذارم رو دوشم نشونه گیری می کنم و بووومببب غول نارنجی منهدم میشه دقیقا از کله منهدم میشه بعد (حیه ری) هم باهاش دود میشه میره هوا (مللی) هم با اون کپلای چاقش این ورو اون ور می ره و هیچ خاکی تو سرشم نمی تونه بکنه و دستش به یه نخ تو بگو حتا یه نخ یا قاضی الحاجات بند نیست هر صبح همین اتفاق می افته هر صبح خدا دقیقا ساعت ۵:۳۰ دقیقه من این بلا رو سر حیه ری و غول نارنجی و اون زنیکه ش با اون کپلای چاقش میارم و اصلا نمی فهمن تو کوچه همو می بینیم _ سلام _ خوبی ؟ حتا فکرشم نمی کنن اوه خدایا چند ساله صبح ساعت 5:30 دقیقه ( کویر ) هر جا میرم کویرمم با خودم می برم با قطار شترا که مستفعلن مستفعلن مستفعلن پشت سرمن میان (اون) میگه کویرت صلیبت شده ولی من تو عضلاتم خیالهایی دارم و این آفتاب که پهن شده رو من نیرومندم می کنه من خیلی دریاها دیدم خیلی کوهها دیدم خیلی ابرها دیدم حالا بماند که دریا قسمتی از کویرمو شست و با خودش برد یه خورده ش هم تو کدوم قله با من دیگه نیومد. ولی ابرها تا اومدن که ببارن و برن دیگه پاگیرم شدن دست خودم نیست گرمم زود می جوشم عقرب دارم رطیل دارم مارهایی سمی دارم بوته های خار که هیچ ابری نمی تونه رامشون کنه و البته غروبهایی مربایی و از همه بیشتر ( خدا ) دارم تو نه یه دقیقه یا دو دقیقه یا سه دقیقه یا ساعتها یا سالها. تو تا ابد دستاتو سایه بون چشمات کن ولی از من سر در نمیاری تو فقط می تونی قسمتی از منو بغل کنی و شنهامو دوستت دارم به حساب بیاری ( اون) میگه صلیبت شده ولی من هنوز چهل ساله نیستم که بخوام بگم یه زخمهای رو شونه هامه من یه خدای هنوز جوونم فقط یه مدته شعر نگفتم و کمی گلوم خشکه همین من از شکم شکلات بیرون نمیام جا به این تلخی چرا بیرون از جلد شکلات بیرون نع ( انحنا) انحنای تن زن را از آهن کشیده بودند بیرون. یا شاید از گردبادی که چند روز پیش ناغافل ریخت اینجا و چند تا خانه و بچه و گربه را از جا کند و با خودش برد و اداره هواشناسی را با دهان باز به مانیتورهاش خیره برجای گذاشت _ چشاش عسل یا یه تیکه از آسمونه باز ؟ کهنه ست ول کن این عسل و آبی رو یه تیکه از هوا یا نمی دونم یه (تازه )بذارجاش زن تا نیم تنه خوب آمده بود جوری که وسوسه کند برانگیزد یا هر چی. از آن پایین تر اما هنوز بلاتکلیف بود ـ نه آبی باشه نه عسل؟ اگه هیچی نباشه چی ؟ مرد به دستهاش خیره شد پیچ و تاب را ریخت در زن از کمر به پایین را هم در بر گرفت مثل گردبادی که چند روز پیش ؛ کم کم در چادری تاریک پیچیدش ـ اگه می تونستم یه خورده از این غروبو .... از اینکه توانست خوشحال بود دوست داشت تاریخ به یکباره برگردد به اون روزها که دینامیت در بدن کسی نمی کاشتند آن روزها که فقط تا چشم کار می کرد صحرا بود و اگر گردبادی می آمد دهانی باز نمی ماند آن روز که هر کس به پای شاهکارخویش می افتاد خدایا وقتی دستهایت در من کبریتی نمی گیرانند من از خودم می کنم از تیکه های دوردست مددی کو؟ ( تیتامو بات ته دم دیتم نانیج مامانی خیلی شیرین بودی ) مادرم درست میگه خیلی همه منو می لیسیدن با اون زبونای سرخ و دراز که ازشون بخار بلند میشد اصلا لذت نمی بردم اصلا ولی مگه سیرمونی داشتند ؟ فقط وقتی خاله م منو می لیسید خوشبختم میکرد ؛ می دونست از کجا شروع کنه که من باز برگردم به توت به وقتی که مادرم می خندید و تموم میوه هاش شیرین می شد و من که یه بچه توت بودم خیلی شیرین می شدم خیلی بعد عمه جون می اومد با اون لبای درشت و گوشتالود با اون (تیتم تنده ی تی تی تی) عمه جون می اومد با اون شیکم گنده ی چی چی چی زیر بار اونهمه به نفس نفس نفس زدن میفتاد ؛ لپامو می مکید عشقش شارگم بود حتا پاری وختا منو از سینه ی مادرم میگرفت میبرد خونه ش پیش اون شوهر دست سومی مزخرفش میگفت: ببین ببین شوهر دسته سومی مزخرف عمه : اونو بذار کنار اون لبای درشتت میخوام امروزمو بسازه بعد کمربندشو باز می کرد و دهن عمه (تیباتیک تینتا بتتی تیم تیم تیم تاتی تیبک تا ) از اون به بعد هیچوقت دوست نداشتم اون لبا بشینه رولبام (تی تی تی) همه منو که کثیف میکرده ن مادرم منو به دندون میگرفت می برد لب رودخونه مادرای میتان میسین و موسا هم می گرفتنشون می اومدند لب رودخونه آسیه می گفت من واقعا مادر موسام من واقعا مادر موسام و همیشه می ترسید سینه ش بیابون لم یزرع خدا بشه و نمی شد بعد از اون سالها تنها خاله م بلده از کجا شروع کنه که خوشبختم کنه هنوز خاله خوشگل طایفه ی ماست (تیتین تا تاله تونم تیتیم تا تا تا ) (کبی) نگهداری ازش سخت شده آره نگهداری ازش سخت شده باید یه فکری کرد آره باید یه فکری کرد بیا یه مدت بذاریمش پیش کبی کبی ؟ آره کبی کیه ؟ کبی خواهر خیالیمونه قبول میکنه ؟ آره قبول می کنه خونه ش کجاست ؟ چامانس چامانس؟ آره از اینجا خیلی دوره آره از اینجا خیلی دوره پس باید بریم ترمینال آره باید بریم ترمینال من بیمارمان را کول کردم توی راه بیمار قسمتی از پشت من بود در ادامه همه پشت من شد من پشتم می خارید ترمینال چامانس نمی رفت ببخشید یعنی در ترمینال ماشینی نبود که چامانس برود - هی تاکسی در بست چامانس چامانس ؟ خیلی دوره همچین چیزی هست ؟ آره کبی اونجاست شماها کله تون خرابه ما کله مون خرابه برگشتیم و به پرستاری بیمارمان ادامه دادیم تا وقتی کله مون خوب بشه کبی از اینجا خیلی دوره خیلی بله تا میام بکشمش کشته میشم بعد با اون گلوله ی تو قلبم بر میگردم خونه مادرم میگه : خب؟ گلوله رو نشون میدم - باز هم ؟ تصمیم میگیرم یعنی تصمیم جدی میگیرم که فردا همچین اتفاقی نیفته و فردا :خب؟گلوله رو نشون میدم با خودم میگم باید مرد باشم باید مرد باشم باید مرد باشم ولی خب گاهی اتفاق میافته که نیست الان هم طبق معمول کشته شده م داریم با هم بر میگردیم خونه کامیون ها هم به سرعت از کنارمون میگذرن.کامیونها وقتی با سرعت میگذرن به آدما میگن با هم شوخی کنین دست بذارین رو سینه ی هم میفهمین که ؟ بخودم میگم باید مرد باشم باید مرد باشم باید مرد باشم باید مرد باشم باید مرد باشم ولی خب گاهی اتفاقاتی میافته که نیست بعد گلوله ی تو قلبمو نگاه میکنم بعد دیگه هیچی نمیفهمم. این بار که بر میگرده خونه بهت قول میدم مادرش ازش نمیپرسه :کشتی؟
|
About
به این وبلاگ ؛دست نخورده بیا Archivesشهریور 1388فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 Specific
بلاگ کد
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
انتخاب وبلاگ برتر
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
LinkDump |