تبليغاتX
مردی با چشمان گرگ

مردی با چشمان گرگ

ادبی

بریم تو کار داستان سریالی .... این داستان ادامه دار خواهد بود

 

( جنگ بود دیگر )

جنگ بود دیگر و ما هم ناگزیر درگیرش بودیم . ما خیلی کوچیک بودیم خیلی . هواپیماها اوائل نقطه های کوچکی بودند . نقطه هایی خیلی کوچک ؛ تو باید خیره خیره آسمانرا می کاویدی ؛ دقت میکردی ؛ عرق می نشست روی پیشانیت  تا آن نقطه ی کوچک از دستت نمی رفت ولی هر روزکه می گذشت هواپیماها نزدیک ترو نزدیکتر  و بزرگ تر و بزرگتر  می شدند روزی رسید که ما اگر دستهایمان را بلند میکردیم سطح زیرین هواپیماهارا می توانستیم لمس کنیم می توانستیم بمبهایی را نوازش کنیم که که قرار بود مارا بکشند.  جنگ بود دیگر.  ما وقتی هواپیماها می آمدند از ترس فرار می کردیم و فریاد می کشیدیم و میریختیم در رودخانه ای که زمستانها سیلاب می شد و کانال عمیقی حفر می کرد . در آن کانال آسمان و هواپیماها خیلی دور بودند ما توی کانال حتا جنگ را فراموش می کردیم  ما تا گردن توی آب فرو میرفتیم تا گردن تو لای و لجن فرو میرفتیم  و منتظر می ماندیم که هواپیماها آن عده که باید کشته می شدند را بکشند و ما بر گردیم خانه هایمان خیس و گل آلود . "بوی گند میدیم" این را مادرم همیشه میگفت بعد من و پدرم را توی رودخانه می شست و مرا وارسی میکرد همه جایم را؛ تا اگر زخمی بود آنرا بلیسد و پاکش کند بعد خسته و پاکشان بر می گشتیم خانه. آن روزها زخم داشتن عادی بود و اگر کسی زخمی نداشت شک همه را بر می انگیخت آن روزها زخم؛خانه های شکست خورده ؛ از گردن شکسته شدن و چیزهای مثل این افتخار بود . مثلا کسی نیمه شب دیوار خانه اش را زخم میزد ترکشی توی جراحت دیوار فرو میکرد بعد صبح دست مارا میگرفت وما را میبرد خانه اش ما میرفتیم ترک دیوارها را می دیدیم و زخم و ترکشی که دیوار را بیمار کرده بود صاحب خانه را با تحسین نگاه میکردیم و اشک چشمهایمان را سر شار میکرد جنگ بود دیگر.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 8:42  توسط حسین شکر بیگی  | 

امروز به روایت شناسنامه م روز تولدمه روزی که اون سایه روشنا یه سری خطای قوام یافته شدن و یه هیکلو تشکیل دادن و شدن من آره امروز به روایت شناسنامه م روز تولد مه البته شناسنامه ها کلن دروغگوهای قهارین مثلا یارو میگه _ البته با استناد به شناسنامه ش_ من 30 سالمه ولی تو میدونی داره مث سگ دروغ میگه یارو پنجاهو شیرین داره یا یه یاروه دیگه میگه _ پنجاه سالمه _ ولی به زور 30 سالشم نیست _ ما این نمونه هارو زیاد دیدیم دیدیم که شناسنامه جلو روت وامیسته و مث سگ بهت دروغ میگه. میدونین من یه زمانی چهارده سالم بود بعد زمان گذشت و گذشت وگذشت تا اینکه  من بیست ساله شدم ولی برادرزاده هام قبول نمی کردن و ازم میخواستن چارده ساله باشم اما من جای اینکه حرف برادرزاده هامو گوش کنم _ که با چشای پر اشک ازم میخواستن چارده ساله باشم _ اومدم و حرف شناسنامه مو گوش کردم شناسنامه ای که همه میدونند دروغ میگه استدلال شناسنامه چی بود ؟یه دلیل ابلهانه :اینکه چند سال از اون روزا گذشته ؟ به نظر من دلیل به این سستی فقط به درد این میخوره که بزنی تو گوشش  من اونروز از شناسنامه م بازی خوردم و مث آب خوردن چارده سالگیمو از دست دادم شناسنامه البته پاری وختام راست میگه مثلا  یارو از دور داره میاد اصلا شکل چهل و یکه  داد میزنه من چهل و یک سالمه من این آدمارم دیدم البته من نه میشل فوکوام نه دریدایی نه حالا هر کس دیگری که بیام و یه رساله ی درست حسابی راجع به شناسنامه بنویسم و یه تحولی تو فلسفه بوجود بیارم به هرحال اینم میتونه یه بحث جذاب و شیرین باشه البته دوره ی شناسنامه ها سر اومدن و حالا کارتای ملی جای دروغگوای سابقو گرفتن

یه چیزیم میخوام بگم : شنیدین میگن یارو اینهمه سال انگار تکون نخورده یا یکیو میبینی بعد از سالها میگی اه پسرتو هم نی بودی که بودی از این آدما حالم به هم میخوره آدم باید تکونی بخوره به هرحال گاهی میشه در همین حد اینکه امروز یا فردا دنیا اومدی به شناسنامه ها اعتماد کرد  روزم مبارک باشه

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 12:56  توسط حسین شکر بیگی 



امروز قشنگ نشستم و پوست صورتمو با ناخونام کندم
ولی خدایی قشنگ کندما
خیلی قشنگ نشستم پوست صورتمو با ناخونام کندم
ولی خدایی قشنگ کندما
 
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 15:44  توسط حسین شکر بیگی 

 

( بی شرح )

بلاهت در زنان زیبا خودش موهبتی به شمار می رود .به هر صورت شوهران بسیاری را می شناسم که از بلاهت زنانشان به وجد می آیند و آن را نشانه ای از معصومیت کوکانه ی آنها می دانند .زیبایی چه معجزه ها که نمی کند ! نقص عقلی زنی زیبا به جای آنکه توجه ها را از او برگرداند .جذاب ترش می کند؛و حتی هرزگی و فساد اخلاقی آنان به نظر بی ضرر و خوشایند می رسد. اما اگر یک زن کمی از زیبایی بی بهره باشد باید بیست برابر یک مرد باهوش باشد تا حداقل اگرنه عشق ؛کمی احترام به خودش جلب کند

 

یاد داشتهای یک دیوانه( داستان بلوار نیفسکی ) :  نیکلای گوگول

برگردان : خشایار دیهیمی

نشر نی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 13:2  توسط حسین شکر بیگی 




در وب گردیهام  این عکس را دیدم واقعا  تکان دهنده مطلبش را در زمانه بخوانید جشن نفس کشیدن

از استخوانهای رادیو  بخار بر میخیزد بخار ابر می شود ابر بنان می شود بنان میبارد

از استخوانهای بنان بخار بر می خیزد بخار ابر می شود ابر رادیو می شود رادیو می بارد

زن رادیو را باز می گذارد

زن دو پره ی اندوه

رشته ای درهم پیچان و

هیچ

زاویه ای برای بهتر مردن

کاردی کار درست بر پیشخوان میگذارد

ابر بر گلابیها نخست

بر پیشخوان دوم

بر قالی با گلهای بزرگ و عاقبت جنگل پنجم

بر بنان در قاب با عینکی از چشم بر گرفته

در رصد غروبی مربایی

می با گرید

از استخوانهای بنان زن ابر بر می خیزد ابر رادیو می شود

باران بر دهان های یاوه نمی گرید با

باران در خانه ی ما سرگردانست 

زن رادیو نیست


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 13:20  توسط حسین شکر بیگی