بریم تو کار داستان سریالی .... این داستان ادامه دار خواهد بود
( جنگ بود دیگر )
جنگ بود دیگر و ما هم ناگزیر درگیرش بودیم . ما خیلی کوچیک بودیم خیلی . هواپیماها اوائل نقطه های کوچکی بودند . نقطه هایی خیلی کوچک ؛ تو باید خیره خیره آسمانرا می کاویدی ؛ دقت میکردی ؛ عرق می نشست روی پیشانیت تا آن نقطه ی کوچک از دستت نمی رفت ولی هر روزکه می گذشت هواپیماها نزدیک ترو نزدیکتر و بزرگ تر و بزرگتر می شدند روزی رسید که ما اگر دستهایمان را بلند میکردیم سطح زیرین هواپیماهارا می توانستیم لمس کنیم می توانستیم بمبهایی را نوازش کنیم که که قرار بود مارا بکشند. جنگ بود دیگر. ما وقتی هواپیماها می آمدند از ترس فرار می کردیم و فریاد می کشیدیم و میریختیم در رودخانه ای که زمستانها سیلاب می شد و کانال عمیقی حفر می کرد . در آن کانال آسمان و هواپیماها خیلی دور بودند ما توی کانال حتا جنگ را فراموش می کردیم ما تا گردن توی آب فرو میرفتیم تا گردن تو لای و لجن فرو میرفتیم و منتظر می ماندیم که هواپیماها آن عده که باید کشته می شدند را بکشند و ما بر گردیم خانه هایمان خیس و گل آلود . "بوی گند میدیم" این را مادرم همیشه میگفت بعد من و پدرم را توی رودخانه می شست و مرا وارسی میکرد همه جایم را؛ تا اگر زخمی بود آنرا بلیسد و پاکش کند بعد خسته و پاکشان بر می گشتیم خانه. آن روزها زخم داشتن عادی بود و اگر کسی زخمی نداشت شک همه را بر می انگیخت آن روزها زخم؛خانه های شکست خورده ؛ از گردن شکسته شدن و چیزهای مثل این افتخار بود . مثلا کسی نیمه شب دیوار خانه اش را زخم میزد ترکشی توی جراحت دیوار فرو میکرد بعد صبح دست مارا میگرفت وما را میبرد خانه اش ما میرفتیم ترک دیوارها را می دیدیم و زخم و ترکشی که دیوار را بیمار کرده بود صاحب خانه را با تحسین نگاه میکردیم و اشک چشمهایمان را سر شار میکرد جنگ بود دیگر.
ادامه دارد
